حقیقتِ نور
سلام من فن واشقانی ام خدافظ
بچه ها حرفمو پس میگیرم
حکیمه عجله کرد تو ابراز احساساتش
الان نظر دیگه ای در این باره دارم
ولی این روزا برام باحاله
اینکه شجاعت ابراز و داشتن احساسات رو دارم برام جالب و قشنگه میتونم توی اون احساس غرق بشم و با یه نتیجه منطقی لنگر بندازم تو ساحل
وای من از مراسم جاماندگان جا موندم
دوباره این خواب لعنتی همه چیو خراب
کرد:( کاش یکی منو دعا کرده باشه حداقل
حقیقتِ نور
_مرگ ایوان ایلیچ
عجب چیزی بود وای
اولش خیلی کند شروع شد و اصلا نمیفهمیدم هدف از گفتن این داستان و تفاسیر چی میتونه باشه اما بعد از طی کردن یک سوم کتاب واقعا نظرم عوض شد
خب کتاب کوتاهی هم هست
ولی مختصر و مفید همه ی مقصود نویسنده به ما منتقل میشه
نماد هایی هم که استفاده کرده بود خیلی جالب بود در جایی که ایوان ایلیچ میفهمه مرگ حقیقتی انکار نشدنیه تنها چیزی که تسلای خاطرشه اون پسر روستایی به دور از فضای مدرن غربه:)
ظاهر بین شدن انسان ها همون دو رویی و ریاست انگار که کسی دیگه به اصل و ماهیت وجودی کسی اهمیت نمیده الان شخصیت طرف خلاصه شده تو لباس مارک و جایگاه و شغل با نفوذ و از این دست تعابیر
این افتضاحه این استارتِ سقوطِ جایگاه و منزلت انسانه و به مرگ کشوندن معنا