داشتم فکر میکردم همشهری و آشنا اینجا زیاد شده، معذب شدم حقیقتا، تا میام یه چیزی بفرستم هی دو دوتا چارتا میکنم بعد میفرستم شرفم بر باد نره.
این روزها بیشتر از قبل حسِ تنهایی گلوم رو سفت میچسبه. و من در تقلای اینم که از خودم جداش کنم تا عینِ قبل آروم و راحت نفس بکشم.
این روزها هرچی بیشتر پشتِ پردهی سیاست های کثیفِ غرب آشکار میشه، بیشتر از قبل به ایرانی بودن و شیعهی مولا بودنم افتخار میکنم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
هجدهمین روز از بهمن.
دورهمی با خونوادهی پدری دقیقا اونجاست که خود واقعیم هستم. لبخندِ پهن*