یادِ روزهایی افتادم که اسمِ اینجا رو انتخاب کرده بودم، حس و حالِ اون روزهام خیلی مطلوب و دلنواز بود، واقعاً حس میکردم که یه خونهی کوچیک توی یکی از کوچه پس کوچه های یه سرزمینِ کوچیک دارم، جایی که هر روز صبحِ زود مردم با صدای پرنده ها از خواب بیدار میشن.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
یادِ روزهایی افتادم که اسمِ اینجا رو انتخاب کرده بودم، حس و حالِ اون روزهام خیلی مطلوب و دلنواز بود،
دلم میخواد امروز مثل اون موقع زندگی کنم، به جزئیات بیشتر اهمیت بدم و سعی کنم لبخند از روی لب هام محو نشه، ترجیحاً دوست دارم یکی از سریال هایی که اون روزها میدیدم رو دوباره ببینم و اکلیل به قلبم تزریق کنم، شب میام میگم چقدر موفق بودم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
دلم میخواد امروز مثل اون موقع زندگی کنم، به جزئیات بیشتر اهمیت بدم و سعی کنم لبخند از روی لب هام مح
بیاید امروز به جزئیاتِ همه چیز بیشتر دقت کنیم، به سبزیِ برگِ درخت ها، بهارنارنج هایی که درون جوی آب ریختن، ماشین هایی که با عجله از هم سبقت میگیرن، دختر کوچولویی که بندِ بادکنکِ صورتیش رو گرفته و با موهای خرگوشی کنار مامانش توی پیادهرو راه میره، ابر های پشمکی توی آسمون و کلی چیزِ دیگه.