eitaa logo
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
1هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
228 ویدیو
3 فایل
- هوای زیستن یا رب چنین سنگین چرا باید؟ - امیدوار/در تکاپو/شیفتۀ شعر/در ستایشِ فلسفه/مستأصل/بچۀ شمال و زیتون پرورده/آبیِ لاجوردی/سربازِ کوچکِ اما‌م. - - می‌شنومت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4302991
مشاهده در ایتا
دانلود
یه چیزی که جدیداً خیلی دارم می‌بینم اونم اینه که وارد رابطه شدن با نامحرم بینِ آدم های به اصطلاح مذهبی به شدت رایج شده و داره عادی‌سازی می‌شه، خواستم بگم ببخشید "به کجا چنین شتابان دوستانِ گل؟" خواهرِ من، برادرِ من، حداقل وجهه‌ی اسلام رو خراب نکن، بیشتر از اینکه متعجب بشم برام ناراحت‌کننده‌‌ست واقعا. من نمی‌دونم چه اسمی رو روابط‌تون می‌ذارید ولی برادر و همسر و آقایی و هزاران‌ چیزِ دیگه وقتی هنوز نامحرم هستید همون "دوست‌پسر/دوست‌دختر"ـه فقط کت تنش کردید.
هدایت شده از شآیدآن‌روز‌ها
بچهااا خونه‌ی وایولا نزدیک ِ 1k شدههه😭😭 ذوققق🤍
هدایت شده از هِزارویك‌شَب*
تازه وایولاخانوم واسم گل خریده و من حالا یك ریحانه‌ی‌خوشحال هستم.💘
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
خب بذارید از دیروز بگم، تو کلاس عربی بچه‌ها پول گذاشتن و برای استاد عربی‌مون دسته گل خریدن‌ و کیک، آخر کلاس هم استاد مهربون‌ و گوگولی وقت اضافه داد و باهم عکس دسته جمعی گرفتیم. بعد از کلاس پیاده رفتم سمت تجمع و هنوز خلوت خلوت بود، تازه داشتن قرآن می‌خوندن، به رزالین پیام دادم که ببینم کِی میاد؟ همینجوری داشتم تو پیاده‌رو قدم می‌زدم که دینا زد رو شونه‌م و بعد ادامه‌ی مسیر رو باهم رفتیم پایینی. و این در حالی بود که من نمی‌خواستم دینا زود بیاد چون قرار بود با رزالین بریم براش کیک بگیرییییم.
بعد سر چهارراه ایستاده بودیم که یهو دیدم رزالین از اون‌ور خط داره میاد، و قیافه من و رزالین اینجوری بود که: چه غلطی کنیم حالا؟ دینا رو پیچوندیم و گفتیم کار داریم الان برمی‌گردیم و به بهانه‌ی گرفتن وسیله از یکی رفتیم کیک بگیریم.
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
تازه وایولاخانوم واسم گل خریده و من حالا یك ریحانه‌ی‌خوشحال هستم.💘
داشتیم می‌رفتیم پایینی به رزالین گفتم به نظرت کدوم گل قشنگ‌تره؟ گفت اگه من باشم آفتاب‌گردون رو انتخاب می‌کنم، موندگاریش بیشتره، نمی‌دونست که می‌خوام برای خودش بگیرم. بعد حساب کردم و گرفتم سمت‌ش و قیافه‌ش: =)))))))))))))))))))))))))))))))
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
بعد سر چهارراه ایستاده بودیم که یهو دیدم رزالین از اون‌ور خط داره میاد، و قیافه من و رزالین اینجوری
رفتیم تو شیرینی‌فروشی و بعد از بین کیک های کوچولو‌ یکی رو برگزیدیم‌، فروشنده یه پیرمردِ مهربونِ گوگولی بود وای، خیلی مؤدب و محترم بود، آخرش که خریدمون‌ تموم شد اینجوری بود که: روز خوبی داشته باشین خانوم. شبیهِ استاد ادبیاتی چیزی بود وای. بعد با رزالین یه گوشه ایستادیم و کیک رو در آوردیم و روش شمع گذاشتیم، رزالین از پشت من اومد و من داشتم فیلم می‌گرفتم و دینا اصلا حواسش نبود، یهو از پشت رفتیم و سوووووورپرااااایزززززز‌.🪅 قیافه‌ی گوگولی‌ش دیدنی بود.