خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
بچه ها من آمارم خیلی پایین اومده یه هل میدین بی زحمت؟ :)
زود تند سریع برید پیش کوثر خانوم.🙏🏻💞
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
دومین روز از شهریورماه. نه خوبِ خوب، نه بدِ بد.
عکسها خوشگل و با کیفیت نیست امّا هر کدوم پشتش یه حس و حالی نهفته.
آموزشگاه که تموم شد، بعد از چند ساعت متوالی که مغزم فقط داشت گوش میکرد یا مشغول بود حس کردم چقدر خستم، کولهم روی دوشهام سنگینی میکرد، بین مردم قدمهام رو تندتر کردم، حس کردم واقعاً تنهام، ترسیده بودم، از جمعیت و مردم نه، از جهانی که توش دارم قدم میذارم و هر روز بیشتر از قبل به دنیای بزرگسالی نزدیک میشم، از آینده ترسیده بودم، حتی شاید از خودم هم خسته بودم، انگار با تند دویدن بین مردم میخواستم از یه چیزی فرار کنم: "خودم"
نمیخواستم برم خونه، پس رفتم و نشستم توی پارک، روی یکی از نیمکتهای آبی زیرِ نور مهتابیِ لامپهایی که به گوشهی پارک زده بودن، جلوی تاب و سرسره بودم، صدای بچهها باعث میشد که خانمِ کناریِ من صدای ریز ریزِ گریهم رو نشنوه و از این بابت خوشحال بودم، یهو نگاهم کرد و گفت: خوبی؟
فکر کنم همین سوالِ کوچیک تلنگرِ بزرگی برای پاشیدنم بود، صدای گریهم بلند شد ولی گفتم خوبم. آره خوبم خانمِ مهربون ممنونم که حواست بود بهم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
آموزشگاه که تموم شد، بعد از چند ساعت متوالی که مغزم فقط داشت گوش میکرد یا مشغول بود حس کردم چقدر خس
پاهام رو تکون میدادم، فکر کنم از استرس بود، داشتم توی سردرگمی غرق میشدم، از اینکه مدام میخواستم همه رو راضی نگه دارم و تهش خراب تر از قبل میشد، واقعاً خستم، عمیقاً خستم، از خودم از همه چیز و دیگه نمیدونم چه کنم، لرزش دستهام کنترلش دیگه به من مربوط نبود، انگار من نمیتونستم دست و پاهام رو کنترل کنم، انگار یه چیزی من رو کنترل میکرد و اون عذاب وجدان و اضطرابم بود.
فقط اشکهام رو پاک کردم و از جام بلند شدم، از روی پل هوایی داشتم رد میشدم، یه لحظه ایستادم، به حرکت ماشینها نگاه میکردم، چقدر از این مکان متنفرم و چقدر هر بار من رو یاد اون شب لعنتی میندازه و چقدر دقیقاً همون حس رو داشتم، همون حسی که فقط دلم میخواست تموم شه، چون مدام توی ذهنم میگفتم: بود و نبودت برای هیچکسی مهم نیست فاطمه. هیچکس.
خودم رو رسوندم پایین.
با قدم های کوتاه اما تند به رزالین رسیدم، لبخندِ تصنعیای که زدم فکر میکنم خودش فهمید که اوضاع از چه قراره.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
پاهام رو تکون میدادم، فکر کنم از استرس بود، داشتم توی سردرگمی غرق میشدم، از اینکه مدام میخواستم ه
پاهام دیگه جون نداشت، امّا نمیخواستم بشینم، نمیخواستم ساکن باشم، نمیخواستم بیشتر از این حس سنگینی کنم، یهو وسط راه کوثر رو دیدیم، سلام و احوالپرسی کردیم و در یهوییترین حالت ممکن گفتیم آخرین شبیه که رزالین هست [ :)))) ] پس باهم بریم یه چیزی بخوریم، پیاده داشتیم میرفتیم، حرف میزدیم و میخندیدیم اما نمیتونستم آشفتگیِ درونم رو انکار کنم، نشستیم روی صندلیها، بستنیها جلومون بود، بی میل قاشقم رو توش میزدم، کوثر پرسید: خوبید؟ دیگه چهخبر؟
دلم میخواست حرف بزنم، دلم میخواست بگم دلم بغل میخواد، دلم بغل میخواد که فقط توش گریه کنم و بگم چقدر خستم.
اما لبخند زدم و سعی کردم سکوتِ سنگینم شکسته شه.
یکم حرف زدیم، کوثر دوباره گفت: خب چیکارا میکنید؟
گفتم: بودم کلاس و.. پیاده اومدم و حسابی خسته شدم، واقعا چه خوبه این یهویی بیرونرفتنا.
گفت: آره منم همیشه پایهم مخصوصا اگه بیایم چیزای خوشمزه بخوریم.
لبخند زدم:
- من بخوام هم نمیتونم پایه باشم.. چون خیلی وقته از تفریحی لذت واقعی نمیبرم، همیشه عذاب وجدانِ درس های نخونده روی دوشمه، عذاب وجدان کارهای نکرده، حتی الان هم که نشستم اینجا، عذاب وجدان دو دستی گلوم رو چسبیده.