خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
برق رفت، پس روشناییِ اتاق رو به شمعِ صورتیِ خوشبو میسپریم و جهتِ از بین بردن خستگیهامون به چند بیت غزل پناه میبریم.
/
پینوشت: یکی از شمعها افتاد روی کتاب شعرم. : ))
یکی از قشنگترین حسهای دنیا قطعاً اینه که یه نینی توی بغلت بخوابه.
ولی من واقعاً دلم نمیخواد پاییز بیاد، نمیخوام هفت صبح پاشم برم مدرسه، نمیخوام وقتی برمیگردم خونه دو ساعت بعدش شب بشه، نمیخوام میوههای خوشمزهی تابستونی رو از دست بدم، نمیخوام صبحها از شدت سرما به خودم بلرزم. رهام کنید زمستونفنها، خداحافظ.
همین که یه محمدامین بهم گفت: چه روسری خوشگلی داری!
برام کافیه هه.
(هفت سالشه فقط.)