هدایت شده از گُلِ برفی ؛
نیاز دارم به مخلوطی از بویِ بارون ، بویِ قهوه ، نسیم خنک و آره " تو "
نهمین روز از فروردین ماه، روزی که یه ستاره کوچولو چشم های قشنگش رو، رو به این دنیا باز کرد، روزی که دُنیا زیبا تر شد، ابر ها از شوق می باریدن و کوه ها لبخند می زدن.. .
بذار از اون دنیایِ تاریک خودم بگم بهت، اون وقتی که خودم نميدونستم ولی داشتم تو یه مُرداب دست و پا می زدم و غرق می شدم، من یه سیاره تاریک بودم گوشۀ این کهکشان، تا وقتی که یه ستاره کوچولو دنیایِ من رو روشن کرد .. . دیدم رو به این زندگی عوض کرد، کم کم دلم میخواست مثل اون باشم من هم یه روشنایی باشم تو زندگیِ اون، چون اون قشنگ بود، لطیف و ملایم مثلِ نورِ خورشید بعدِ اذان صبح.
- 🌓
اون ستارۀ کوچولو هر لحظه تو زندگیِ من پُررنگ تر می شد و طوری که حتی خودم هم متوجه نشده بودم که بهش وابسته شدم، جوری که تک تکِ سلول هام با وجودِ اون روشن شده بود.. .
کم کم فهمیدم ما شدیم جزوی از هم، جوری که بدون اون زندگی برام بی معنا بود، و ما بدون هم نمیتونستیم .. .
حالا میخوام بهت بگم ستاره کوچولوی من!
متاسفم، اگر هر موقعی ازم ناراحت شدی و یا ازم نااُمید شدی، پس هر وقت ناراحت بودی بهم بگو، هروقت خواستی گریه کنی بیا باهم گریه کنیم، اصلا بیا به تَرک دیوار بخندیم و تا تهِ این دنیا قدم به قدم با سختی های این زندگی بجنگیم.. .
اینو بدون که خیلی دوسِت دارم، اون قدری که در مغز هم نمیگُنجه.
و در آخر
تولدت
مبارک
ستاره
کوچولوی
من.🤍
- وایولا خانوم.