بهش نگاه کردم، تمومِ راه تا وقتی برسیم خونه، دستاش رو فشردم و به خیابون خیره شدم، به درخت ها، سکوتی که حاکم بود، عذابم میداد ولی لرزش صدام نمیذاشت چیزی بگم، شاید هم فقط میخواستم نگاهش کنم، میخواستم خیره شم به چشم های قهوه ایش و مژه هایی که تا سر بر میگردوندی خیس میشد، ولی دلم میخواست ساعت ها فقط اون حرف بزنه و من ببینمش، سرش رو گذاشت رو شونم، صدای نفس هاش آرومترم کرد.. انگار خونی که تو رگ های دستای سردم مسدود شده بود.. دوباره جریان پیدا کرد، دلم میخواست بگم تو حرف بزن من فقط بشنوم، نزدیکِ مقصد میشدیم و من باید خداحافظی میکردم، یه لایه اشک روی مردمکِ چشم هاش نقش بسته بود و هرچی بیشتر نگاه میکردی خواستنی تر میشد، گونه هاش میلرزید، خودکارم رو از تو کیفم در آوردم و فقط براش نوشتم، نگران نباش، درست میشه..!
بغلش کردم و داشت میرفت، کاش اون لحظه همه چی متوقف میشد و گرمای بغلش طولانی تر میشد.
_
یه، کتابفروشی، تو، شهر، پیدا، کردم، که، وای جینیجقاثحوقبمیجثتثحثتث. ((((((((((((:
اصلا دربارهش بحث کنید، ولی نذارید تو روابطتون تبدیل به یه گرۀ کور شه.
هدایت شده از خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
بچههااا یه حمدِ شفا میخونید برای یکی از عزیزانِ من؟ متشکرم. 🧡