خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
وای خدایا منصور چقدر آقا و متین و با ادب و خوشتیپه:)))))))).
هر بار که چند شاخه گل نرگس میخریدم، آنها را در ظرفی میگذاشتم و تا چند روز با حوصله ازشان مراقبت میکردم؛ انگار که میخواستم تازگیشان را کمی بیشتر در آغوش زمان نگه دارم. و وقتی بالاخره خشک میشدند، گلبرگهای سبک و شکنندهشان را لای صفحات دفتر خاطراتم میسپردم. و باز هم عطر گل نرگس همه زندگیام را پر میکرد؛ لباسهایم، اتاقم، دفترم، کتابهایم.
نگه داشتن آن گلبرگها میان ورقهای کاهیِ دفتر، انتخاب خودم بود؛ اما از جایی به بعد، انگار وقتش رسیده بود که دفتر خاطراتم تغییری کند، خالی از گلبرگها و نوشتههای قدیمی؛ شبیهِ یک تولد دوباره. هرچند هنوز بوی گل نرگس در لابهلای کاغذهایش جا خوش کرده، اما… مهم این است که دیگر نیست.
البته.. من دربارهی گل نرگس حرف نمیزنم.
هر آنچه از دل برآمده // #تراوشاتِذهنم
من/ محلۀ مورد علاقم / پیاده روی / آهنگ های چاوشی / اولین گل نرگسِ امسال.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
من/ محلۀ مورد علاقم / پیاده روی / آهنگ های چاوشی / اولین گل نرگسِ امسال.
پیاده داشتیم برمیگشتیم از مدرسه و میخواستم برم خونهی مادربزرگم، یهو دیدم یه خانوم پیر کنار خیابونه که وسیله میفروشه، یه سطل سفید هم کنارشه که توش گل نرگسه، با صدای بلند گفتم وای گل نرگسسسس! بعد یکی از دوستام یهو گفت صبرکن، و خیلی رندوم و یهویی برام خرید=))))))))). باورم نمیشد، وای انقدر ذوق کردم وسط خیابون که هر کی رد میشد یه نگاه به من میکرد بعد راهشو ادامه میداد.
خلاصه امروز اگه یک آدمکِ خوشحال با کوله پشتی و گل نرگس به دست دیدید که داره با لبخندِ پهن رو لب هاش پیاده میره اون من بودم. حیح.
ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ
به خودم ميگويم
در دياري که پر از ديوار است
ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ؟
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﻮﺳﺖ؟
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ
ﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﮔﻮﯾﺪ:
ﺑﺸﮑﻦ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ، ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺩﺍﺭﯼ!
ﭼﻪ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯼ؟!
ﺗﻮ "خدﺍ" ﺭﺍ ﺩﺍﺭﯼ
ﻭ "ﺧﺪﺍ"
ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁﺧر با توست...
- سهراب سپهری |