هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
چقدر آقا امشب «پدر» بود. در موعد سالانه دیدار با بچهها که هم را ندیدند، پیام جداگانه برایشان فرستاد. سلام بچهها؛ همیشه پشت هم باشید. کسی جدایتان نکند ها. مراقب باشید زیاده اسراف نکنید. از دولتتان خوب حمایت کنید. بچهها عبادت و یاد خدا جزو برنامههایتان باشد ها. آسیب و موفقیت را باهم ببینید. اگر کسی زیر گوشتان خواند که آسیبهای مادی که در جنگ دیدیم از آسیبهای صهیونیستها بیشتر بود، باور نکنید. من مطلعتر از دیگرانم. فکت ناگفته استفاده آمریکا از زیردریایی درجنگ را که کسی تاامروز نگفته بود، میگویم که باور کنید از سر اطلاع با شما حرف میزنم. چاقوکشها آمدند بزنند، کتک خوردند. راستی بچهها، گفتم که برای باران و امنیت هم حسابی دعا کنید؟
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
پیاده داشتیم برمیگشتیم از مدرسه و میخواستم برم خونهی مادربزرگم، یهو دیدم یه خانوم پیر کنار خیابونه
یکی از بهترین تجربه هایی که تو پاییز داشتم خوابیدن خونهی مامانبزرگم بود، از بعدِ مدرسه پیاده رفتم اونجا و تا فردا ظهر بودم.
استراحت کردم و غروب با چندتا از دوستای مادربزرگم رفتیم یه شبنشینیِ کوتاه و بعد برگشتیم خونه، من و مادرجون تنها بودیم، و تنها کاری که تو این یه روز انجام دادیم این بود که باهم کلی حرف زدیم، تقریبا از همه چیز، از بابا و جوونی هاش، حتی داستانِ خواستگاریش از مامان، از باباحاجی و دلتنگی و خاطره هاش.
صبح هم سحرخیز شدیم و باهم بعد از مدت ها یه صبحونهی مفصل زدیم بر بدن و بعدش روی مبل کنار کتابخونه لم دادم و کتاب های کتابخونه رو یکی در میون ورق میزدم و نگاه میکردم.
تو این بیست و چهار ساعت یه چیزی رو خوب متوجه شدم اونم اینه که مادربزرگ پدربزرگ هامون تو این سن بیشتر از هر چیزی نیاز دارن که شنیده بشن، حرف بزنن و ما بشنویم و این همصحبتی خیلی تو روحیه شون تاثیر داره.
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
- حافظ