خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
نینی تازه داره جون میگیره، بوسیدنیـه، بوسیدنی.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
تولدت مـبارک./
رفیقِ همیشگی،
رفیقِ روزهای بارونی،
رفیقِ روزهای ناامیدی.
هدایت شده از هِزارویكشَب*
قبول دارید کتابِرفیقِشهید یهجور دیگه آدم و لبخندی میکنه؟
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
یادمه همین موقع از سال بود، آذرِ هزار و چهارصد و سه، به هر دری میزدیم نمیشد، انگار هیچ راهی جلوی رومون نبود، خسته و درمونده، دست روی دست گذاشته بودیم و فقط دعا دعا میکردیم این گرهی کور باز شه و به خیر بگذره، هوا سرد بود و سوزِ عجیبی داشت، با بابا رفتیم گلزار شهدا، خلوتِ خلوت بود، یهویی یه حسی بهم گفت برم کنارش بشینم، برم پیش مزارش و باهاش حرف بزنم تا از سنگینیِ رو دوش هام برداشته بشه، با تموم وجود ازش خواستم که کمکم کنه، چون این گرهی کور باز شدنش کار هر کسی نبود.
خسته و درمونده خودم رو کِشون کِشون بردم سمت ماشین ولی تهِ دلم امیدوار بود، یه حسِ خوب، انگار یه جوونهی سبز تو قلبم ریشه زده بود.
دو هفته نکشید خبر رسید که حل شده موضوع، باورم نمیشد، فقط نشستم و از ذوق گریه کردم، اشکِ شیرینی بود که روی گونه هام نشست، لبخند از رو لب هام محو نمیشد، دووم نیاوردم، آخر هفته هرجوری شده بود خودم رو رسوندم به مزارش و تشکر کردم، اینجا بود که حس کردم وقتی خستهم، وقتی از همه چیز حتی خودم بُریدم، میتونم برم و یه دل سیر براش حرف بزنم و اونم فقط به حرف هام گوش کنه، انگار تازه داشتم میشناختمش، با خودم میگفتم این همه سال میومدم گلزار و میرفتم ولی چقدر ازت دور بودم.
حدودِ یک سال از این ماجرا میگذره و حالا امروز من چقدر خوشبخت بودم که تونستم تولدش رو کنار عزیزترینهاش جشن بگیرم، وقتی وارد گلزار شدم کنار مزارش شلوغِ شلوغ بود، جای سوزن انداختن نبود، به زور خودم رو رسوندم کنارِ سنگِ سردِ مزارش و لبخندی پهن روی لب هام نشست، بوی گلاب و گلِ نرگس رو نفس کشیدم، خون توی رگ هام در جریان بود، بعد از روزهای سختی که گذشت بالأخره راحت تر از قبل نفسی عمیق از درون قفسهی سینهم بیرون دادم و بلند شدم.
مادر شهید رو دیدم، داشت کیک تولد پسرش رو برش میزد و به پهنای صورت اشک میریخت، دلتنگ بود، دلتنگِ جوونی که سال هاست خودش توی جشنِ تولدش نیست و جای خالیش زخمِ عمیقی روی قلب مادرش گذاشته بود.
وقتِ رفتن بود، نشد بشینم و با خودش خلوت کنم و از اتفاقات این روزها بگم ولی همین که رفتم هم مرهمی روی بیقراری های دل بود.
#اندراحوالاتِما | #سیدِعزیز | 🪐
اگر یه روزی بتونم، آدم هایی که دوست دارم رو برمیدارم و از این شهر میرم، یه جا که هیچکسی نفهمه. هیچکس.