پدربزرگم ویروسی شد.
مامانم بهش گفت: بابا ماسک بزن بچه ها سرما نخورن.
پدربزرگم گفت: نگاهشون نمیکنم مریض نمیشن.
پدرجان مگه از طریق چشم منتقل میشه آخه:))))) بامزه.
داشتم انشا مینوشتم، خاطرهی یک ماهِ پیش بود، یهو نوشتم فلان روز از سالِ هزار و چهارصد و دو، یه لحظه به خودم اومدم دیدم چیشد؟ چهارصد و دو؟ آره، من هنوز توی دو سالِ پیش گیر کردم، چون هزار و چهارصد و دو بهترین سالی بود که تجربه کردم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
*
بنگر که دلشکسته تر از ظرفِ چینی ام .. .
هدایت شده از شلوغخانیان.
کاش انسان واقعاً بر وزن نسيان خلق شده بود.
بحثِ اسم های عجیب و غریب شده بود.
استاد گفت:
- یه دانش آموز داشتم، اسمش بود مدادِ فلانی، اولین بار که اسمش رو پدرش گفت فکر کردم داره مسخره میکنه.
یهو یکی از بچه ها از اونور گفت: یعنی جفتش پاک کن میشه؟
همه از خنده پاشیدیم. قشنگ باید با کفگیر از ته کلاس جمع مون میکردن.
#مکالمات // کلاس عربی
بچه که بودم همیشه از اینکه بریم بازار روز برای میوه و تره بار بدم میومد و سریع با انگشتم از بالا دماغم رو میگرفتم که بوی ماهیِ تازه و سبزی های خرد شده رو حس نکنم، امروز بعد از مدت ها با مامان رفتیم که یکم وسیله بگیریم برای خونه و عجیب بود که چقدر حس خوبی میداد بهم، حس طراوت و تازگی، دلم میخواست کلی میوه و سبزیجات تازه بگیرم، حتی تو ذهنم تصویرسازی میکردم که مثلا برای خونهی خودم بیام خرید و چیزهایی که خودم دوست دارم رو بگیرم.
از مامان پرسیدم: مامان من قبلا از اینجا متنفر بودم! الان چقدر حس خوبی میده.. نشونهی بزرگ شدنه؟
مامان خندید: آره.. پیر شدی دیگه.