eitaa logo
طــلوع خـــورشیــ‌د💛🌱
297 دنبال‌کننده
684 عکس
23 ویدیو
0 فایل
♥︎بسم الله الرحمان الرحیم♥︎ کاشته ایم نهال صبــــــر اندر دل و جان(:🌱 تاریخ تولد کانال:𝟏𝟒𝟎𝟒/𝟏𝟏/𝟏𝟗 کارم داری زیبا...! @nar_ges_5386 لینک چنل:https://eitaa.com/Su_nrise کپی؟! کار بسیار ناپسند
مشاهده در ایتا
دانلود
4 پارت خدمت چشاتون🥰
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ما ‌گر ز سر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمیرقصیدیم
آدم ها باید یک چیز را درباره خودشان بدانند؛ من کجا خوشبختم ..؟! و لزوما، منظور از جا یک مکان جغرافیایی نیست، منظور نقطه لذت زندگیست؛ کِی ها و با کی ها و چراهایش مهم است..🪐🌱
چقددددددد گرمهههههههههههههه🥵
صـبر و شُـکر، همه چیز را زیبا می سازد؛☁️🌱
- پسره به مادرش گفته نمي خواهم. - اِه، چه طور؟ تا ديروز که منّت مي کشيد! مادرم با بي حوصلگي گفت: - خوب، حالا ديگر نمي کشد. - آخر چي شده؟ چرا؟ - به مادرش گفته محبوبه بچه است. لوس است. ناز نازي است. من زن مي خواهم. نمي خواهم عروسک بازي کنم. تا امروز خيال مي کردم مي خواهم. حالا مي بينم نمي خواهم. جلوي ضرر را از هر کجا بگيريد منفعت است. اصلاً مثل خواهرم مي ماند. بعد هم با اسب رفته بيرون. بيچاره مادرش هم نمي داند کجا رفته. به شهر رفته يا شکار کبک! دايه که همچنان اندوگين بر زانو مي کوبيد و خم و راست مي شد، عاقبت رو به من کرد: - الهي برات بميرم مادرم، غصه نخوري ها... نتوانستم جلوي لبخند خود را بگيرم: - نه دايه جان، غصه که ندارد. مادرم از پشت سر دايه که مشغول جمع و جور کردن اثاث بود نگاهي تندي به من انداخت. دم در منزلمان تازه از کالسکه پياده شده بوديم و من هنوز براي برداشتن چادرم وارد صندوقخانه نشده بودم که صداي مادرم بلند شد که با بي حوصلگي فرياد مي زد: - دده خانم به فيروز بگو برود تون تاب را خبر کند فردا صبح زود بيايد حمّام را روشن کند. خودت هم بدو برو به آغابيگم خبر بده ما فردا حمّام را روشن مي کنيم بيايد بچه ها را بشورد
اگر هم خواست ادا و اطوار در بياورد که مشتري دارم و چنين و چنان، به يکي ديگر از کارگرها بگو بيايد. حالا هر کس که مي خواهد باشد. من حوصل? ناز کشيدن ندارم. مادرم از گرد و خاک بسيار بدش مي آمد و به خصوص هر وقت که به ده يا باغ مي رفتيم اين وسواس بيشتر آزارش مي داد. شايد حمّام کوچک خان? ما بيش از حمّام هر خان? ديگري روشن مي شد و آغابيگم دلاک که به مهارت در کيسه کشي شناخته شده بود، اغلب براي شست و شو به حمّام سر خان? ما مي آمد. خجسته بازويم را گرفت و در حالي که چادر از سر بر مي داشتيم مرا به درون صندوقخانه کشيد و در را بست. صداي پاي مادرم که از حياط به اندرون بر مي گشت و از پلّه هاي ساختمان بالا مي آمد هر لحظه نزديک تر به گوش مي رسيد. خجسته عجولانه پرسيد: - چي شده محبوبه؟ چه خبر شد؟ چرا منصور يک دفعه جنّي شد؟ در حالي که چادرم را برداشته با خونسردي تا مي کردم گفتم: - تو هم وقت گير آوردي ها! حالا که نمي شود حرف زد. الان خانم جان سر مي رسد. صبر کن شب موقع خواب برايت... در صندوقخانه چهار طاق باز شد و محکم به ديوار خورد. مادرم غضبناک و برافروخته از جلو و دايه بچه به بغل از عقب وارد شدند. خجسته با تعجّب و ترس به گوش? صندوقخانه عقب نشيني کرد. مادرم يک راست به سراغ من آمد. خواستم فرار کنم با دست محکم به تخت سينه ام کوبيد. روي صندوق چوبي پارچه هاي نبريده افتادم و به ناچار همان جا نشستم. مادرم برافروخته گفت: - کجا؟ بتمرگ ببينم! به منصور چه گفتي که منصرف شد؟
2 پارت خدمتتون
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا