کاش زمانی برسه که دریغ از همهی بدیها و ویژگیهای بد بتونم خودم را دوست داشته باشم و از زندگیم راضی باشم.
احساس میکنم روی روحم بختک افتاده و هر کاری میکنی اون سنگینیشو از روی روحم برنمیداره،انگار هر جا میخوام برم باید خمیده راه برم،انگار وزن بختک باعث شده روحم بشکنه،انگار که برای همیشه به یه قسمت از من تبدیل شده و دیگه نمیتونم ازش جدا بشم.
احساس میکنم تو زندگی قبلیم پاندا بودم،اکثر اوقات در حال غذا خوردن و همونقدر خسته.
گاهی وقتها فقط گفتن یه کلمه خوبی به طرف مقابل امید میده،بهش میفهمونه که تنها نیست و هنوز آدمایی هستن که از ته قلب دوسش داشته باشن،گاهی آدما فکر میکنن فراموش شدن؛از طرف همه اما گفتن همین یه کلمه باعث میشه اونا یه قطره بارون را روی زمین خشک وجودشون حس کنن.
دلممیخواد اینبار به جای قلب مغزمو جدا کنم یه مغز نو با گارانتی بخرم بزارم جای اون قبلی که خراب شده بود🦦