گاهی سکوت میکنی؛ چون آنقدر رنج کشیدهای که نمیخواهی سخنی بگویی. گاهی سکوت میکنی، چون واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداری، سکوت گاهی یک انتظار است و گاهی هم یک اعتراض! اما بیشتر وقت ها سکوت برای این است که هیچ کلمه خاصی نمیتواند غمی را که در وجود توست توصیف کند، و این یعنی همان احساس تنهایی.
وقتی که تو دوست داشتن یک انسان را آغاز کنی، خواهی دید که کلمات کتاب ها و کتاب خانهها حتی برای وصف آن علاقه کافی نخواهد بود.
بیش از همیشه احساس حماقت و کوفتگی میکرد. همیشه همینطور بود. عواطفش مثل موج عظیمی به غلیان درمیآمد، پیچوتاب خوران اوج میگرفت و بالا و بالاتر میرفت، چنان که گویی قرار بود آن موج همهچیز را با خود بشوید و ببرد. اما آن سقوط نهایی هرگز از راه نمیرسید.
روز ملخ | ناتانیل وست
تمام دلتنگیهایم را برایش نوشتهام؛
خط به خط، ساعت به ساعت، اما میترسم از اینکه بخواند و با پوزخندی از کنارش رد شود! میترسم از اینکه بخواند و با یک تشکر، تمام تصوراتم را خراب کند؛ میترسم از اینکه یک نفر قبل از من، تمام اینها را برایش گفته باشد! شجاعت من تا همین حد بود، "فقط برایش نوشتم" من جرعت ارسالش را ندارم.
احساس میکنم این دنیا برام خیلی کوچیک شده، توی کوچه پس کوچه های شهر، توی خیابوناش توی دشت و دریاش جایی برای من نیست. حس میکنم دیگ اینجا سرزمین من نیست، فکر میکنم من برای این سیاره نیستم !
انگار تو این قسمت از زندگی جا نمیشم . دوست دارم ناپدید بشم. شاید بهتره برم ماه ..
این همه غریبگی، آره من برای این دنیا نیستم.من میخام ناپدید بشم جوری که هیچوقت وجود نداشتم.