تابستون خیلی خوبه. " فیلم و سریال ، کتاب ، طبیعت ، خوابیدن تا ظهر ، شب بیداری ، بستنی هایی که به محض خوردنشون آب میشن ، دراز کشیدن توی حیاط و نگاه کردن به ستاره ها و دیدن حرکت ماه ، کاشتن گل های جدید ، میوه های خوشمزه ، آلبالوی خونه خاله ، بیرون رفتن با بچها ، ولگردی ، نوشتن پی در پی ، کشیدن نقاشی ، و شادی های کوچولو" رو داره.
تابستون مجموعه ای از اتفاقاتِ خوب کوچیکه و من تابستون میخوام.
نیاز دارم که اطرافیانم ساکت باشند. نیاز دارم که همهٔ موجودات در سکوت فرو روند تا غوغای وحشتناکِ درون قلب من هم بلکه پایان یابد .
دگر کلماتی که به من زندگی میدادند وجود ندارند، اکنون فقط کلمات باعث رنج و افسوس من در زندگی میشوند، کلمات فقط آنچه را که درد است نشانم میدهند و فراغ زندگی را یک آرزو میسازند تا دیگر نه امیدی باشدُ و نه روشنایی برای نگرش زیبایی ها.
به کجا خواهی رفت که ندای آمدن میدهی؟ رفتن برای من منغص است، بی گمان دیگر ترسی نیست از رفتن، اما حال که آفتاب طلوع میکند تو بمان و نرو، حال که موج های دریا هنوز افسارگسیخته خودستایی میکنند تو در کنارم بمان.
دنیا هنوز به پایان نرسیده اما من را رها مکن.