eitaa logo
آفتابگردونم 🇮🇷
73 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
401 ویدیو
2 فایل
در جستجوی پرتوی نور خورشید🌾🌻 نقدی، نظری، صحبتی اگر بود: @Za_Kht
مشاهده در ایتا
دانلود
آفتابگردونم 🇮🇷
#طا_واو_۲۷ خورد تو پرمون حسابی! چون دفعه بعدی که می‌بردن حرم، دو سه روز بعد می‌شد. با یه حالت «یعنی
خیلی وقته تو ذهنمه بیام ادامشو بنویسم ولی وقت نشد. امروز یچیزی قلبمو درد آورده، می‌خوام از یادش فرار کنم. چی بهتر از یادآوری خاطرات شیرین برای فراموشی زهر اتفاقات بد؟
آفتابگردونم 🇮🇷
#طا_واو_۲۷ خورد تو پرمون حسابی! چون دفعه بعدی که می‌بردن حرم، دو سه روز بعد می‌شد. با یه حالت «یعنی
از فردای زیارت، دقیق از ۸صبح فرداش، سفر ما از خودمون، به خودمون شروع شد. هر روز از ۸صبح تا حدودای ۷ شب کلاس داشتیم. اون وسطا هم از ۱۲ تا ۳ وقت ناهار و نماز و استراحت بود. صبح های سرد و خنک خراسان رضوی و ظهر‌های گرم و آتشینش خوشبختانه نتونست باعث ترک خوردنمون بشه و هنوز زنده‌ایم☺️ ۲۰ و خورده‌ای نزدیک ۳۰ تا کلاس ۳۰ و خورده‌ای نفره بودیم. من هم به طرز عجیبی افتادم تو کلاس شماره ۱۰. «معمولا روی عدد ۱۰ و ۱۱ به دلایلی احساس مالکیت دارم. تو مدرسه هم اغلب شماره کلاسیم یا یکی از این دوتا بود، یا ۹.» خلاصه که ذوق اولم سر شماره کلاسم بود😎 هر کلاس به نام یکی از علما و عرفای برجسته یا یکی از شهدا بود. کلاس ما هم اسمش «آیت الله بهاء الدینی» بود. بعدا بیشتر راجبش توضیح می‌دم. این منظره‌ای که می‌بینید، ویوی پنجره کلاسمون بود. گفته بودم مسجد الزهرای دانشگاه فردوسی، تو مرکز دانشگاهه، پس قائدتا از هر دانشکده باید یه ویویی بهش داشته باشه. دومین چیزی که چشممو راجب کلاس گرفت، همین ویو بود. با حال و هوای ابری و گرفته. انگار که هر لحظه دنبال انفجاره... پ.ن: این دفتر یکی از هم اتاقیامه. یه گروه ۱۵ نفره تو واتساپ زدیم همون روزای اول، دوستان تایم کلاسی بیشتر از من فعال بودن😅 اینم چالش ویو بود. هر کس ویو خودش رو سر کلاس فرستاده بود تو گروه. پ.ن۲: اون روزا که روزای اول بود، به شدت یخ داشتم و خیلی از این کاراشون به نظرم بی‌خودی شلوغ کردن بود. اصلا یعنی چی آدمایی که تا حالا همو ندیدن بعد دو روز مثل رفقای چند ساله رفیق میشن؟! ولی الان که می‌شناسمشون،حسرت می‌خورم که چرا تو ثبت خاطراتشون همراه نبودم :(
ماه محرم شروع شد. همچنین هیئت‌های شبانه مسجد امام رضا «ع» (یکی دیگه از مسجدهای دانشگاه فردوسی که نقلی‌تره) شب اولش رو رفتیم. مثل همیشه که جلوی بقیه گریم نمیاد، هر چی زور زدم گریم نیومد. کلافه شدم و ناراحت که اصلا چرا اومدم؟ باید میموندم تو اتاق. حتی تنهایی! تو همین گیر و دار بودم که روضه تموم شد و اعلام کردن مهمون داریم. یادم نمیاد پرچم حرم امام حسین «ع» بود یا یه حرم دیگه، ولی یادمه قلبم شکست. ولی بازم اشکم نریخت. احساس یه بی‌لیاقت و داشتم که آوردنش لب چشمه ولی اجازه آب‌خوردن نداره. حس بدی بود. از خودم متنفر شدم. ولی باز دلداری دادم به خودم «شبای دیگه هم هست!» هیئت تموم شد و تا رسیدیم اتاقامون، نزدیک ۱۱ شب بود. سلف دانشگاه بسته بود برای همین، غذاهامون رو توی پک بهمون دادن تو اتاقامون بخوریم. اینم شد اولین سفره رزمندگان اتاق ۳۰۳😎 حس جبهه داشت واقعا. هر کی یه چفیه میاورد پهن می‌شدیم روش. بعد اون همه دلشکستگی، به همچین شادیای ریزی نیاز داشتم، حتی وقتایی که خودمم متوجهش نبودم. مثل سریالی می‌مونه که تمومش کردی و داری دوباره می‌بینیش. لحظات شیرین ولی ناآشنا و غریبانه اولیه که احساسات محکم آینده رو تشکیل می‌دن. همون موقع هم با تمام کنار کشیدنام و یخ داشتنام می‌دونستم آخرش عاشق این جمع خواهرانه می‌شم. می‌دونستم یه روز دلم برای تک تکشون تنگ می‌شه...
همون روزای اول، مصدوم دادیم. تاندون پای هم‌اتاقیم که تختش کنارم بود، کش اومد. عمیقاً قلبم براش به درد اومده بود ولی وقتی می‌دیدم بقیه مثل پروانه دورش می‌چرخن و هواشو دارن، باز خودمو عقب کشیدم. به خیال خودم می‌خواستم درگیر روابط دوستانه نشم تا بعد چهل روز، راحتتر بتونم دل بکنم. زیادی به منطقم بها داده بودم. مثل همیشه که وارد یه جمع غریبه می‌شم. عذاب وجدان داشتم که چرا من کاری براش نمی‌کنم. خودمو آروم می‌کردم که چی‌کار می‌تونی بکنی؟ هر چی بخواد بقیه حواسشون هست. همیشه همین بودم. هر وقت می‌دیدم یکی هست فلان کارو کنه، خودمو کنار می‌کشیدم. بازم نمی‌دونم اخلاق خوبیه یا بد، ولی زیاد باعث سوءتفاهم می‌شه در روابطم😕 خداروشکر چیز جدی‌ای نبود و بعد یه هفته آتلش رو باز کرد. البته اگه کمتر ما رو حرص میداد و با پای جانباز راه نمی‌رفت، خیلی بهتر می‌شد😕😂 اولین کسایی که از وضعیتش خبرداشتن ما بودیم. حتی به خانوادشم زیاد چیزی نگفت مبادا نگران شن. این ماجرا یه تلنگر بهم زد! موقعیت‌هایی تو زندگی هست که خانواده انقدرام بهمون نزدیک نیست. اونجا اگه خانواده جدید پیدا کنی برد کردی. این تلنگر شد پله بزرگی برای شکسته شدن یخ من✌️🏻 پ.ن: از اول سفر بهمون گفته بودن شوخی نیست، ۴۰ روزه، هر اتفاقی ممکنه بیفته. حتی تو بعضی دوره‌ها، تا آخر دوره حدود ۴۰ تا ۵۰ نفر پاشون یا دستشون می‌شکست. داستان جالبی هم پشتش داشت.
زمان: حجم: 1.2M
ادامه ماجرای بالا
خلاصه کی‌دراما در سال‌های اخیر: تا دو دقیقه میای با سریال حال کنی، یه تک چشم می‌کنن تو چشمت😑😒
تو دفترچه‌ها و سررسیدهای قدیمی چیزای جالبی پیدا می‌شه. مثل: الا یا ایها الطلاب ناشی! علیکم بالمتون لا بالحواشی!
یعنی: آگاه باشید ای طلبه‌های تازه‌کار! شما باید به متن‌ها توجه کنید نه به حاشیه‌ها! از ضرب المثل‌های طلابه😂 لُب کلامش یعنی درگیر حواشی نشید به اصل ماجرا دقت کنید😉
امروز طلایی MJ رو سرلوحه زندگیم کردم: Expect disappointment and you will never get disappointed! انتظار ناامیدی رو که داشته باشی، هیچوقت ناامید نمی‌شی! •|Spider-Man, No Way Home|•
یه چند هفته‌ایه پیربابا نصب کردم مداحیاش شده ورد زبونم دیگه بازی تمیز مذهبی یعنی همین👏🏻 خدا سازنده و امواتشو ده بار بیامرزه🕊