آفتابگردونم 🇮🇷
تو #bookimonday ارتداد معرفی کرده منم امروز بالاخره ارتداد خریدم بعدا ایشالا از خوبیاشم میگم😁
خبر امروز:
ارتداد رو شروع کردم و تا اینجا بد نبود.
آفتابگردونم 🇮🇷
#یاد_باد
تا حالا تو یه تاریخ
تو یه موقعیت مشابه بودین؟
من پارسال
دقیقا شب دوم محرم
که از در نیومدن گریم ناراحت بودم
که روحم سنگین بود و خالی نمیشد
بعد کلاس، تو سوییتمون تنها نشستم
هر کی به دلیلی اومد تا راضیم کنه
بریم مسجد امام رضا «ع» نرفتم
تنهایی لازم بودم...
نشستم تو اتاق رو تختم
زل زدم به سیاهی شب و
چراغای خوابگاه روبه رو
چندتا دونه مداحی خاطرهانگیزم رو پلی کردم
اولش فقط بغض بود
مثل الان
ولی یهو منفجر شدم
تنهایی بود، درد روحی بود، درگیری ذهنی بود
یا شایدم حوصله بیلیاقتیم تموم شد
یا آقا دلش به حالم سوخت و اجازه اشک داد
ولی هر چی که بود
هر چی که هست
من الان تو موقعیت پارسالم...
امشبم نشستم تو اتاقم
مداحی گذاشتم
و قلبم، دلم داره تیکه تیکه میشه
از چی؟! نمیدونم...
پارسال حداقل به هوای مشهد نزدیک بودم
خودش قوت قلبی بود
امسال چی؟
اسیر دود و دم تهرانم
حال محرم امسال فرق میکنه
انگار بعد کلی بیپدری
بعد کلی بیسرپناهی
بعد کلی دری وری شنیدن از این و اون
پناه آوردی به بغل پدر...
مثل رقیهای که وصل پدر رو میخواست
اما تا سر پدر رو آوردن پیشش
دیگه چیزی برای گفتن نداشت
«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»
آفتابگردونم 🇮🇷
حالا از اینا بگذریم برای پاس کردن یه درس خاص دعای خاصی نذر خاصی نمیشناسید جواب بده؟🚶🏻♀
این شب محرمی یه یادیم بکنیم از استاد درس مربوطه که خدا خیرش بده پاسم کرد ولی...
بخاطر همین یه نمره معدل الف نشدم
تف تو این زندگی...
آفتابگردونم 🇮🇷
#طا_واو_۲۷ همون روزای اول، مصدوم دادیم. تاندون پای هماتاقیم که تختش کنارم بود، کش اومد. عمیقاً قلب
#طا_واو_۲۷
محرم شروع شد. مراسم تعویض پرچم حرم نبودیم ولی بار دومی که حرم رفتیم، همه چی رنگ و بوی محرم داشت. این عکسی که گرفتمو خیلی دوست دارم، بخاطر کبوتر مفتخری که توشه. خودمونیما، کبوترای بابا رضا«ع» به عکاسی عادت دارن. جای اینکه در برن، وایمیستن ژست نیم رخ و سه رخ میگیرن🐦😂
اینطوری سفر چهل روزه ما گره خورد به کل ماه محرم در جوار آقا.
هم اتاقیا بعضا ناراحت بودن از این اتفاق که مراسمات دهه اول محرم تهران رو از دست میدن، منبر فلان سخنران یا مراسم فلان مداح رو نمیتونن برن و باید با مراسمات طرح ولایت سر کنن این شبا رو. ولی برای منی که اصلا تو این حال و هوا نبودم قبلاً و پا منبری سخنران خاصی یا دنبال مراسم مداح خاصی نبودم خیلی مهم نبود. در اصل مداح مورد علاقم از بچگی نزار قطری بود که اونم ایران نیست پس بقیش مهم نیست😁
القصه...
عکس دوم هم که میبینید نشونه یه راه درازه. سفری از خود ما تا خودمون. سفری دور به جایی نزدیک! برای همچین سفری یه مسیر تقریبا بیابون رو تا دانشکده تربیت بدنی میرفتیم، مغزمون دود میکشید و سر ظهر تو اوج گرما برمیگشتیم.
#طا_واو_۲۷
ملت تو طرح ولایت یا کرونا میگرفتن و قرنطینه میشدن یا از دست و پا مصدوم میشدن. ولی من از ناحیه هندزفری مصدوم شدم😔
خیلی اتفاقی چند شب قبل از اینکه بیام طرح، عادت کردم هندزفری بزارم و آهنگ و مداحی گوش بدم بخوابم. و این عادت خیلی به کارم اومد. برای منی که ساعت خواب خیلی برام مهم بود😌 میخواستم عادات بدمو بکوبم از نو بسازم. یکیشونم تنظیم ساعت خواب بود. ولی دوستان خیلی همکاری نمیکردن😂 بالاخره شبنشینی هم حال و هوای خودشو داره مخصوصا با رفقای هم سن و سال که هم عقیده و مسلک باشن😃 شده بودم ضد حالشون🥲 باز شبای اول خوب بود، جفت هندزفریها تو گوشم، به هر زوری بود میخوابیدم. البته بعضی وقتا صدای خنده و حرف و اینا میومد باز که با اعتراض من دوباره کمتر میشد. ولی امان از اون شبی که تو حرم یکی از ژلهایهای هندزفریم افتاد و من نفهمیدم چطور شد که افتاد.😭 یعنی شکست عشقی عمیقی خوردم. از شکستن دست و پا هم برام بدتر بود. گریمم در اومد تو حرم. هی با خودم میگفتم: حالا من چجوری بخوابم😭😂 میگفتم یا امام رضا«ع» قربون کرمت! اگه قرار بود گم بشه، فدای سرت! حالا چرا همین روزای اول! میزاشتی دو سه هفته بگذره حداقل بعد😭😭 شبش تو خوابگاه ناراحت، به هم اتاقیا نشون دادم گفتم تیریخیدا امشب بزارید بخوابم😂😂 یه بنده خدایی بود با عذاب وجدان حرف میزد، بعد دو دقیقه یادش میومد: بچهها خورشید میخواد بخوابه🤣🤣 آخرای طرح شده بودم نماد خواب. هر کی میخواست بقیه رو ساکت کنه میگفت: بچهها خورشید خوابیده هیسسسس🤫😆
فکر میکردن من خوابم نمیشنوم. ولی متاسفانه من همیشه خیلی دیر خوابم میبره😓
دیروز اولین جلسه روضه خونگیمون بود
کل روضه خواب بود
آخراش بیدار شد با تعجب همه رو نگاه کرد.
سینه زنی هم نرسید بکنه
بعد مجلس که ملت رفتن
دوباره اومد شیطونی کنه
گفتم محمد جواد!
امروز سینه نزدی که!
بیا بریم مداحی بزاریم سینه بزنیم
خودش دست منو گرفت
منو کشوند تو اتاق
گفت بشینیم رو تخت سینه بزنیم🥺
پ.ن: بماند که بعد تخته وایت برد رو دید
و کلا سینه زنی یادش رفت🚶🏻♀😂
#عمه_جون_عزیزم
خداوندا مرا اولاد بسیاری عطا فرما
که در راه حسینت لشکری از خون من باشد...
#قَالَ میثم مطیعی
#طا_واو_۲۷
یکی دو روز بعد شروع کلاسا، خادمای طرح تو هر کلاس نماینده مشخص کردن. تعریف از خود نباشه تا اومدن تو کلاس ما گفتن داوطلب نمایندگی میخوایم، دست من رفت بالا. یه بار دیگه هم پرسیدن ولی تا جایی که یادمه کس دیگه ای اعلام آمادگی نکرد. اینگونه برگ جدیدی در تجربیاتم رقم خورد. عمده کارمون حضور و غیاب اول کلاسا بود، با گرفتن میان وعده بین دو تا کلاس و تقسیمش بین همکلاسیها. آخرای طرح اسم تک تک بچهها رو یاد گرفتم با چهرشون. جای اینکه بخونم اسمشونو، فقط نگاه میکردم ببینم هستن یا نه😁 جا داره بگم دوتا از همکلاسیام، هم اتاقیم هم بودن.
دیگه کم کم روایت ما میرسه به پایان دهه اول طرح و مصادف شدنش با تاسوعا و عاشورا، یا به قول طرح ولایتیا، تعطیلات ثلث اول. این فیلم هم برای روز تاسوعاست. بردنمون یه جایی مثل بهشت زهرای تهران. «اسمش بهشت رضا «ع» بود»
قطعه شهدا داشت. خیلی شهدای معروف اونجا بودن. شهیدی که از همه برام جذابتر بود و بیشتر از همه میشناختمش، بروسلی جبههها بود «البته به قول عراقیا😄»
اونجا پدر و مادر شهید عطایی هم بودن. خیلی مهربون و دلسوخته بودن. باهاشون عکس انداختیم ولی عکسه رو ندارم🥲