نور
انگار از آن نورهاییست که قرار نیست تاریکی را یکباره از بین ببرد؛ فقط آرام میآید و گوشهای را روشن میکند. نوری که شاید کوچک باشد، اما برای دیده شدنش لازم نیست تمام آسمان را در اختیار بگیرد. گاهی فقط کافیست جایی میان تاریکی بماند تا آدم بداند هنوز هم میشود راه را پیدا کرد. نور حسِ چیزی لطیف و آرام را دارد؛ شبیه نورِ کمرنگی که از پشت پنجره میتابد، یا روشناییِ کوچکی که در سکوت، همهچیز را کمی زیباتر از قبل نشان میدهد. و شاید بعضی نورها، دقیقاً به همین دلیل در خاطر میمانند؛ چون نمیخواهند چشم را خیره کنند، فقط میخواهند جایی در دلِ تاریکی، آرام و بیصدا بمانند.
جنون ادواری
انگار جاییست که آدم میان دوست داشتن و از دست دادن، بارها خودش را گم میکند و دوباره پیدایش میکند.
اینجا عشق همیشه آرام و بیدرد نیست؛
گاهی شبیه زخمیست که با تمام دردش، نمیخواهی از وجودت پاکش کنی. گاهی یک نفر، همزمان میتواند دلیلِ نجاتت باشد و همان کسی که نبودنش، همهچیز را دوباره به آشوب میکشد. و شاید جنون همین باشد؛ اینکه بعضی حسها تمام نمیشوند، فقط گاهی آرام میگیرند و بعد، درست وقتی فکر میکنی از آنها عبور کردهای، دوباره از جایی درونت سر برمیآورند.
جنون ادواری انگار روایتِ همین بازگشتهاست؛ حسهایی که هرگز واقعاً نمیروند و خاطرههایی که با هر بار برگشتن، کمی بیشتر از قبل شبیه بخشی از خودت میشوند.
غروبِ خیال.
https://eitaa.com/Ethereal27 چنل محدثه رو دریابیدد😭
هرکی نره ایشالا سوسک شه
هدایت شده از غروبِ خیال.
https://eitaa.com/joinchat/2159740530Ce9d878d8ec
پرایوت به دردنخور منو پذیرا باشید.