حالا دیگر خیلی تنها شدهام و هیچ شلوغی نجاتم نخواهد داد همانند: " پای قطع شدهی مردی در جنگ که هیچ صلحی آن را بر نمیگرداند "
آسمان پردهی سیاهش را کشید , سکوت رنگ تیرهاش را به دیوارهای اتاق پاشید , چشم هایش که بسته شدند خود را در میان تصاویری از گذشته پیدا کرد.
جنون اَدواري
از من فاصله بگیر !
هر بار که به من نزدیک میشوی باور میکنم هنوز هم میشود زندگی را دوست داشت.
از من فاصله بگیر من خسته ام از این امید های کوتاه ، بیمار از این سرابهای رویائی.