eitaa logo
Otuko
10 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نام اثر: نام نویسنده: آدریانا رادمان پارت ۲ _ هم اتاقی چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I --- پارت ۲ سه سال از شکنجه گذشته بود. سه سال از اون روزی که مرد پشت میز نشسته بود و مثل حیوون بهم نگاه کرد. سه سال از اون صبحی که زن پیر گفت فرار کن. الان سیزده سالمه. و تازه فهمیدم که هیچ‌چیز تموم نشده. — صبح بود. مثل هر صبح. آفتاب از پشت دیوارهای بلند چاه می‌تابید و سایه‌مون رو روی زمین می‌نداخت. ما توی حیاط صف بسته بودیم. بدن‌هامون باندپیچی بود. بعضی‌ها از دیشب زخم‌های عمیقی داشتن. بعضی‌ها هنوز خون از باندشون رد می‌شد. من هم بینشون بودم. دست چپم باند پیچی شده بود. دیشب یه مأمور با چوب محکم زد روی مچم. استخونم شکسته بود. ولی می‌دونستم که خودش خوب می‌شه. نژاد شیطان این‌طوری بود. زخم‌هامون خودش خوب می‌شد. ولی جاشون می‌موند. و دردش هم. درد هیچ‌وقت نمی‌رفت. یه مأمور اومد جلو. یه کاغذ توی دستش بود. صورتش سرد. مثل همیشه. با لحن خشک * مأمور : این دوازده نفر که اسمشون رو می‌خونم بیان جلو . اسم‌ها رو خوند. یکی یکی. من منتظر بودم. منتظر بودم که اسمم رو بشنوم. و شنیدم. «توشی.» یه لحظه خشکم زد. بعد از بین صف بیرون اومدم. یازده نفر دیگه هم بیرون اومدن. همه مثل من. زخمی. خسته. ولی زنده. مأمور یه لبخند کوچیک زد. ولی توی چشماش چیزی نبود. با لحن خشک * مأمور : تبریک می‌گم . شما ارتقا پیدا کردین . بخاطر قدرت و مهارتتون . از حالا وارد یه دوره ی آموزشی جدید می‌شین . من به اطراف نگاه کردم. بچه‌های دیگه هم به هم نگاه می‌کردن. بعضی‌ها ترسیده بودن. بعضی‌ها خوشحال. من؟ نمی‌دونستم چی حس می‌کنم. با خودش * توشی : ارتقا ؟ این یعنی چی ؟ یعنی بهتر می‌شه ؟ یا یعنی بدتر ؟ — ما رو به یه ساختمون دیگه منتقل کردن. ساختمونی که سقف داشت. سقف نازک بود. ولی سقف بود. اتاق‌هامون کوچیک بود. ولی اتاق بود. چهار نفر توی هر اتاق. چهار تا تخت. دو تا کمد. تخت‌ها پاره‌پاره بودن. ولی تخت بودن. من با سه نفر دیگه هم‌اتاق شدم. آیکن — پسری با موهای سفید و پوست سیاه. یه زخم روی لبش داشت و یه زخم هم روی ابروش. ساکت بود. درون‌گرا. ولی توی چشماش خشم سرد نبود — منطق بود. یه منطق آروم. آیکن گریه نمی‌کرد. آیکن سرد هم نبود. فقط . . . هوای دوستاش رو داشت. ولی هیچ‌وقت نمی‌گفت. فقط عمل می‌کرد. اگه کسی زخمی می‌شد، بی‌صدا باند و دارو می‌آورد. اگه کسی گشنه می‌شد، نصف سهمش رو می‌ذاشت کنار. آیکن قوی بود. قوی‌ترین کسی که توی چاه دیده بودم. لاریس — دختری با موها و چشم‌های سیاه. پوستش سفید بود. زیبا بود. ولی برخلاف بقیه، توی چشماش گرمی بود. یه گرمی عجیب. مثل کسی که با وجود همه‌ی دردها، هنوز قلبش کار می‌کرده. هنوز مهربون بود. لاریس احساساتش رو راحت بیان می‌کرد. اگه ناراحت بود، گریه می‌کرد. اگه خوشحال بود، می‌خندید. اگه می‌ترسید، می‌گفت. لاریس احساس رو پنهون نمی‌کرد. یوکو — پسری با موهای قرمز رو به بالا. پوستش سفید بود. و همیشه هم لبخند می‌زد. یه لبخند . . . فیک. یه لبخندی که هیچ‌وقت به چشماش نمی‌رسید. یوکو همیشه شوخی می‌کرد. همیشه می‌خندید. ولی من می‌دونستم. من می‌دونستم که اون لبخند زره بود. یه زره که یوکو هر روز صبح می‌پوشید تا دق نکنه. من بهشون نگاه کردم. اون‌ها هم به من نگاه کردن. با خودش * توشی : این‌ها . . . این‌ها هم مثل منن . این‌ها هم درد کشیدن . ولی . . . ولی هیچ‌کدومشون عاقل نموندن . آیکن خودش رو توی منطق زندانی کرده . لاریس توی احساسش غرق شده . یوکو توی لبخندش پنهون شده . و من ؟ . . . من هم یه جوری خودم رو بی‌حس کردم . مگه توی این جهنم می‌شه عاقل موند ؟ لاریس اولین کسی بود که حرف زد. با مهربونی * لاریس : حالت خوبه ؟ دستت . . . دستت خیلی باندپیچی شده . من به دستم نگاه کردم. بعد به لاریس. توی چشماش نگرانی بود. واقعی. با لحن خسته * توشی : آره . خوبم . خودش خوب می‌شه . لاریس لبخند کوچیکی زد. یه لبخند واقعی. با مهربونی * لاریس : من همیشه باند و دارو جمع می‌کنم . اگه چیزی لازم داشتی ، بگو . ما باید مراقب هم باشیم . آیکن از گوشه‌ی اتاق نگاه کرد. هیچی نگفت. ولی بعداً، وقتی همه حواسشون پرت بود، یه باند کوچیک گذاشت روی تخت من. بدون حرف. بدون نگاه. با خودش * توشی : آیکن . . . تو هیچ‌وقت حرف نمی‌زنی . ولی من می‌دونم . من می‌دونم که تو هوای ما رو داری . غذا هم عوض شده بود. قبلاً روزی دو قرص نون و یه سیب‌زمینی بود. الان سه وعده غذا می‌دادن. هر وعده دو قرص نون. دو تا سیب‌زمینی. چهار برگ کاهو. و یه نصفه سوسیس. من به سوسیس نگاه کردم. سه سال بود که سوسیس ندیده بودم. سه سال بود که گوشت ندیده بودم. یه لحظه به خودم گفتم: «شاید این‌جا بهتره.» ولی بعد یادم اومد. هیچ‌چیز توی این دنیا بهتر نمی‌شه. هیچ‌چیز.
یوکو کنارم نشست. با اون لبخند فیکش. یه تیکه از سوسیسش رو گرفت سمت من. با لبخند * یوکو : بخور . تو خیلی لاغری . با تردید * توشی : ن _نه ممنون . تو خودت بخور . یوکو شونه‌هاش رو بالا انداخت. سوسیس رو گذاشت توی دهنش. جوید. قورت داد. بعد با همون لبخند فیک گفت * با لبخند * یوکو : می‌دونی چیه ؟ من فکر می‌کنم این‌ها دارن ما رو پروار می‌کنن . مثل گوسفند . مثل مرغ . بعد که چاق شدیم . . . می‌کشنمون . آیکن سرش رو بالا آورد. به یوکو نگاه کرد. نگاهش آروم بود. با لحن آروم * آیکن : نه . اگه می‌خواستن بکشنمون ، همین الان می‌کشتن . اینا می‌خوان ازمون استفاده کنن . برای دروازه . لاریس به آیکن نگاه کرد. توی چشماش ترس بود. ولی حرفی نزد. من به هر سه‌شون نگاه کردم. به آیکن. به لاریس. به یوکو. با خودش * توشی : این‌ها . . . این‌ها خانواده‌م هستن . این‌ها تنها کسایی‌ان که دارم . ولی . . . ولی هیچ‌کدوممون کامل نیستیم . این‌جا . . . این‌جا آدم‌ها رو می‌شکنه . و بعد از تیکه‌هاش استفاده می‌کنه . — استراحت تموم شد. دوازده نفر رو بردن توی یه سالن بزرگ. یه سالن سرد. سقفش بلند بود. دیوارهاش خاکستری. وسط سالن، دوازده تا صندلی چیده شده بود. هر صندلی یه جعبه‌ی کوچیک کنارش داشت. ما رو روی صندلی‌ها نشوندن. دست‌هامون رو بستن. چشم‌هامون رو بستن. با خودش * توشی : این چیه ؟ چرا چشممون رو بستن ؟ صدای سوزن اومد. یکی از بچه‌ها جیغ کشید. بعد یکی دیگه. نوبت من شد. سوزن رو به بازوم فرو کردن. یه مایع سرد توی بدنم رفت. اولش چیزی حس نکردم. بعد . . . بعد درد اومد. یه درد وحشتناک. مثل اینکه یه چیزی داره توی سرم می‌جوشه. مثل اینکه مغزم داره آب می‌شه. با خودش * توشی : چ _چی داری بهم می‌زنی ؟ نتونستم حرف بزنم. فقط جیغ کشیدم. مثل بقیه. بعد سوزن‌های داغ شده رو زیر ناخن‌های دستم فرو کردن. یه درد سوزشی. یه درد بی‌رحم. من دستم رو مشت کردم. ناخن‌هام توی گوشتم فرو رفت. ولی درد زیر ناخن از همه بدتر بود. بعد چکش رو آوردن. روی پام کوبیدن. یکی. دو تا. سه تا. استخون‌هام خرد شدن. جیغ کشیدم. ولی کسی اهمیت نداد. و بعد دوباره یه تزریق دیگه. و دوباره سوزن زیر ناخن. و دوباره چکش روی پا. همین‌طور ادامه پیدا کرد. ساعت‌ها. یا شاید روزها. نمی‌دونم. زمان توی اون سالن معنی نداشت. فقط درد بود. و صدای جیغ. — بالاخره چشم‌هامون رو باز کردن. نور مثل نیزه توی چشمم فرو رفت. سرم می‌سوخت. دست‌هام می‌لرزید. پاهام بی‌حس بود. نگاه کردم. به اطراف. به بقیه. یازده نفر دیگه. همه زخمی. همه خسته. ولی زنده. بعد نگاهم به وسط سالن افتاد. یه میز بود. روی میز . . . جسد. جسد شکافته شده‌ی یکی از ما. یکی از همون دوازده نفر. شکمش باز بود. روده‌هاش بیرون ریخته بود. چشم‌هاش هنوز باز بود. صورتش . . . صورتش آشنا بود. آیکن. همون پسر با موهای سفید و پوست سیاه. همون که زخم روی لبش داشت. همون که هوای ما رو داشت. همون که بی‌صدا باند می‌آورد. همون که قوی‌ترین بود. من به جسد نگاه کردم. به چشم‌های بازش. به شکم شکافته‌ش. یه چیزی توی گلوم گیر کرد. و بعد . . . بعد جیغ کشیدم. یه جیغ دل‌خراش. یه جیغ که از اعماق وجودم اومد. یه جیغ که کل سالن رو پر کرد. یه جیغ که هیچ‌وقت توی عمرم نکشیده بودم. — یکی از نگهبان‌ها خندید. با لذت. با کیف. مثل کسی که یه جوک خنده‌دار شنیده باشه. نگهبان آروم از جاش بلند شد. راه افتاد سمت میز. با قدم‌های آروم. با لبخند. با رضایت. جلوی میز ایستاد. به جسد آیکن نگاه کرد. بعد دست‌هاش رو گذاشت زیر بدن آیکن. بلندش کرد. جسد رو گذاشت روی یه میز دیگه که گوشه‌ی سالن بود. بعد پاش رو گذاشت روی جسد آیکن. روی سینش. روی همون سینه‌ای که هنوز گرم بود. و با صدای بلند خندید. با خنده * نگهبان : دوست دارم بدونم فردا نوبته کیه ! خنده‌ش توی کل سالن پیچید. یکی از نگهبان‌های دیگه هم خندید. من به نگهبان نگاه کردم. به پاش. به جسد آیکن. به اون صورت بی‌جان. و یه چیزی توی دلم شکست. یه چیزی که تا اون روز نگهش داشته بودم. یه امید کوچیک. یه باور کوچیک که شاید . . . شاید این دنیا انسانیت داره. نه. نداشت. با خودش * توشی : این‌ها . . . این‌ها دارن ما رو می‌کشن . و بهش می‌گن آموزش . این‌ها . . . این‌ها هیولا هستن . نه . . . نه . هیولا هم انسان‌تر از این‌هاست . من به نگهبان نگاه کردم. به اون خنده. به اون پا. به اون بی‌احترامی. و یه چیزی توی من مُرد. یه چیزی که دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گرده. امید به انسانیت. — اون شب، توی اتاقم، روی تخت پاره‌پاره دراز کشیدم. سقف نازک بالای سرم بود. نور ماه از شکاف‌های سقف می‌تابید. تخت آیکن خالی بود. هیچ‌کس جرات نمی‌کرد بهش نگاه کنه.
لاریس روی تختش نشسته بود. دست‌هاش رو دور زانوهاش حلقه کرده بود. توی چشماش اشک بود. ولی ساکت نبود. گریه می‌کرد. بی‌خیال. مثل کسی که حق داره گریه کنه. با گریه * لاریس : آیکن . . . آیکن انقدر سرد نبود . اون فقط . . . اون فقط نمی‌خواست کسی بفهمه . ولی من می‌دونستم . من می‌دونستم که اون شب‌ها بیدار می‌موند . وقتی همه خواب بودن . من می‌دیدم . اون هوای ما رو داشت . ولی هیچ‌وقت نمی‌گفت . یوکو کنار تختش نشسته بود. اون لبخند فیکش . . . حالا حتی فیک هم نبود. صورتش خالی بود. با لحن خسته * یوکو : آیکن . . . آیکن تنها کسی بود که منطقی فکر می‌کرد . حالا ما . . . ما موندیم و یه عالمه دیوونه . لاریس سرش رو چرخوند. به من نگاه کرد. به یوکو نگاه کرد. اشک‌هاش هنوز روی صورتش بود. ولی یه چیز دیگه هم توی چشماش بود. یه چیز . . . عزم. با لحن محکم * لاریس : من . . . من می‌خوام از اینجا برم . نه فقط برای خودم . برای آیکن . برای همه‌ی بچه‌هایی که مردن . من به لاریس نگاه کردم. به چشم‌های اشکیش. به دست‌های لرزونش. ولی صداش محکم بود. محکم‌تر از من. محکم‌تر از یوکو. با خودش * توشی : این دختر . . . این دختر با اینکه گریه می‌کنه ، ولی از من قوی‌تره . اون احساسش رو پنهون نمی‌کنه . و همین . . . همین باعث می‌شه قوی‌تر باشه . من بلند شدم. رفتم سمت پنجره. به بیرون نگاه کردم. به دیوارهای بلند چاه. به آسمون تاریک. با خودش * توشی : فرار ؟ . . . آره . فرار . ولی نه فقط برای خودم . برای آیکن . برای لاریس . برای یوکو . برای همه‌ی اون‌هایی که این‌جا موندن . برای همه‌ی اون‌هایی که مردن . توشی یه نفس عمیق کشید. به آسمون نگاه کرد. با خودش * توشی : من یه روز از اینجا می‌رم . و یه روز برمی‌گردم . و اون روز . . . اون روز هیچ‌کس دیگه نمی‌تونه به من دست بزنه . هیچ‌کس . پایان پارت ۲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نام اثر: نام نویسنده: آدریانا رادمان چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I پارت ۳ _ هوکا صبح روز بعد از مرگ آیکن. ساختمون جدید. اتاق شماره‌ی ۷. سقف نازک بالای سرم. نور خاکستری صبح از شکاف‌هاش می‌تابید. تخت آیکن خالی بود. ملافه‌ش رو تا نکرده بودن. هیچ‌کس جرات نکرده بود بهش دست بزنه. لاریس کنار تختش نشسته بود. چشماش پف کرده بود. ولی گریه نمی‌کرد. یوکو پشتش به ما بود. به دیوار نگاه می‌کرد. لبخند فیکش نبود. من از تخت اومدم پایین. بدنم درد می‌کرد. پام هنوز از آزمایش دیشب بی‌حس بود. با خودش * توشی : آیکن مرد . لاریس و یوکو موندن . من باید حواستم بهشون باشه . هیچ احساسی توی این جمله نبود. فقط یه واقعیت. مثل یه دیوار که خودم دور خودم کشیده بودم. — ساعت هشت صبح. سالن غذاخوری. میز شماره‌ی ۳. سالن بزرگ بود. سقفش بلند. دیوارهاش خاکستری. میزهای چوبی بلند، ردیف به ردیف. مأمورها کنار دیوار ایستاده بودن. چوب توی دستشون. یازده نفر دور میز نشسته بودیم. یازده. قبلاً دوازده بودیم. لاریس سینی‌ش رو گذاشت جلوش. نون. سیب‌زمینی. کاهو. نصفه سوسیس. دستش رو دراز کرد سمت سوسیس. یه دست دیگه اومد. و سوسیس رو گرفت. — دختری ایستاده بود کنار میز. موهای بلند قرمز. چشم‌های آبی. پوست سفید. صورتش زیبا بود. ولی توی چشماش . . . لذت بود. یه لذت سرد. مثل کسی که داره از درد بقیه تغذیه می‌کنه. هوکا. از همون دوازده نفر بود. مثل ما. از نژاد شیطان. مثل ما. شکنجه شده. مثل ما. ولی فرق داشت. نفوذ داشت. پول داشت. یا شاید خانواده‌ش جایی بودن. هر چی بود، نتیجه‌ش این بود که نگهبان‌ها کاریش نداشتن. با پوزخند * هوکا : تو که این‌قدر لاغری ، سوسیس بهت نمیاد . بذار برای کسی که ارزشش رو داره . و خندید. یه خنده‌ی آروم. یه خنده‌ای که توش شادی بود. واقعی. مثل بچه‌ای که یه بازی جدید پیدا کرده باشه. لاریس یه لحظه خشکش زد. دستش توی هوا موند. بعد آروم کشیدش عقب. سرش رو پایین انداخت. هیچی نگفت. من به هوکا نگاه کردم. به اون خنده. به اون لذت. با خودش * توشی : اون داره لذت می‌بره . از درد لاریس لذت می‌بره . مثل نگهبان‌ها . مثل مأمورها . مثل همه‌ی اون‌هایی که ما رو می‌کشن . من بلند شدم. — صدای صندلی که روی زمین کشیده شد. همه سرشون رو چرخوندن. با لحن سرد * توشی : بذارش سر جاش . هوکا یه ابروش رو بالا انداخت. مثل کسی که یه جوک شنیده باشه. با پوزخند * هوکا : چی گفتی ؟ با لحن محکم * توشی : گفتم بذارش سر جاش . اون غذا مال لاریسه . تو حق نداری . هوکا یه لحظه بهم نگاه کرد. بعد خندید. یه خنده‌ی بلندتر. یه خنده‌ای که توش کیف بود. مثل کسی که یه چیز خنده‌دار دیده باشه. با پوزخند * هوکا : تو کی هستی ؟ فکر کردی قهرمانی ؟ فکر کردی اگه یه بار یه نگهبان رو هل بدی ، همه چی عوض می‌شه ؟ من یه قدم جلوتر رفتم. دست‌هام مشت شده بود. با لحن آروم ولی محکم * توشی : من هیچ‌کس نیستم . ولی تو هم هیچ‌کس نیستی . این‌جا همه برابریم . همه شکنجه می‌کشیم . همه زخمی‌ایم . پس چرا ؟ هوکا یه لحظه ساکت شد. یه لحظه‌ی کوتاه. بعد یه چیز عجیب توی چشماش جرقه زد. یه چیز شبیه . . . شادی. شادی از این که بهتر از بقیه‌ست. شادی از این که بالاتر ایستاده. با لحن سرد * هوکا : چون من تونستم . چون من خودم رو کشیدم بالا . تو هم می‌تونستی . ولی نتونستی . پس حقته . و دوباره خندید. این بار بلندتر. طوری که نگهبان‌ها هم شنیدن. با خودش * توشی : اون داره لذت می‌بره . از تحقیر ما . از درد ما . این لذت . . . این لذت رو من توی چشم نگهبان‌ها هم دیده بودم . توی چشم مرد پشت میز . توی چشم همه‌ی اون‌هایی که ما رو می‌کشن . — و بعد نگهبان‌ها اومدن. سه نفر. با چوب. با صورت‌های سرد. با فریاد * نگهبان : تو دوباره ؟ بازم دردسر درست کردی ؟ من می‌تونستم مقاومت کنم. می‌تونستم بجنگم. من از اونا قوی‌تر بودم. سه سال تمرین. سه سال شکنجه. بدنم قوی‌تر از اونا بود. ولی مقاومت نکردم. چون می‌دونستم اگه مقاومت کنم، نگهبان‌های بیشتری می‌آن. و ممکنه لاریس و یوکو رو هم بیارن. ممکنه به اونا هم آسیب بزنن. با خودش * توشی : نه . اگه مقاومت کنم ، لاریس و یوکو رو هم می‌برن . من نمی‌تونم . من . . . من باید حواسم بهشون باشه . آیکن دیگه نیست . من باید جای اون رو پر کنم . دست‌هام رو ول کردم. نگهبان‌ها منو کشیدن. روی زمین کشیدن. لاریس جیغ کشید. یوکو بلند شد. یوکو فریاد زد. با فریاد * یوکو : تمومش کنین ! تمومش کنین ! اون کاری نکرده ! یوکو دوید سمت من. می‌خواست کمکم کنه. من فریاد کشیدم. با فریاد * توشی : نزدیک نیا ! یوکو خشکش زد. ایستاد. وسط راه. دست‌هاش توی هوا. صورتش مبهوت. با فریاد * توشی : برگرد ! تو رو خدا برگرد !
نام اثر: نام نویسنده: آدریانا رادمان چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I ادامه ی پارت ۳ _ مسولیت یوکو یه قدم عقب رفت. یه قدم دیگه. نگهبان سوم هلش داد. یوکو خورد زمین. ولی بلند نشد. فقط به من نگاه کرد. توی چشماش . . . اشک بود. ولی نمی‌ریخت. منو کشیدن. از سالن بیرون. توی راهرو. توی اتاق شکنجه. — اتاق شکنجه. زیرزمین. ساعت نه صبح. اتاق کوچیک بود. دیوارهاش خاکستری. سقفش کوتاه. بوی خون می‌داد. بوی درد. بوی ترس. دست‌هام رو به یه میز فلزی بستن. پاهام رو هم. نگهبان اول شلاق رو برداشت. یه شلاق چرمی. با نوک‌های فلزی. اولین ضربه. روی پشتم. پوست پشتم پاره شد. من جیغ کشیدم. ولی زود ساکت شدم. دومین ضربه. روی شونه‌م. سومین. روی پهلو. چهارمین. روی پام. پنجمین. روی پشتم. ششمین. هفتمین. هشتمین. با خودش * توشی : درد داره . ولی جاش می‌مونه . و بعد خوب می‌شه . و دوباره . و دوباره . هیچ احساسی نبود. فقط واقعیت. مثل کسی که داره هوا رو توصیف می‌کنه. بعد از شلاق، سوزن‌ها رو آوردن. داغ. سرخ. زیر ناخن‌هام. یکی یکی. ده تا ناخن. ده تا سوزن. جیغ کشیدم. جیغی که از ته وجودم اومد. با خودش * توشی : این هم درد داره . مثل همه‌ی دردهای دیگه . بعد چکش رو آوردن. روی پام. روی استخون‌هایی که دیشب شکسته بود. و تازه داشت خوب می‌شد. دوباره شکستن. ترق. من فریاد کشیدم. اشک از چشمام اومد. با خودش * توشی : این هم مثل قبلیه . هیچ فرقی نمی‌کنه . — بعد از چکش، دارو آوردن. یه سوزن بزرگ. یه مایع زرد. نگهبان اول سوزن رو به گردنم فرو کرد. مایع توی بدنم رفت. اولش سرد بود. بعد داغ. بعد . . . بعد هیچی. بدنم بی‌حس شد. ولی درد موند. همه‌ی درد. همه‌ی زخم. همه‌ی شکستگی. بدون اینکه بتونم تکون بخورم. با خودش * توشی : این بدترینه . حس می‌کنی ولی نمی‌تونی حرکت کنی . درد می‌کشی ولی نمی‌تونی جیغ بزنی . این . . . این مرگ نیست . این بدتر از مرگه . — نمی‌دونم چقدر گذشت. ساعت؟ روز؟ هفته؟ بالاخره منو ول کردن. منو کشیدن بیرون. انداختن توی راهرو. من روی زمین دراز کشیده بودم. نمی‌تونستم بلند شم. پام شکسته بود. پشتم پاره بود. دست‌هام سوزن خورده بود. با خودش * توشی : امروز هم زنده موندم . و فردا هم زنده می‌مونم . — بعد صدای پا اومد. من سرمو چرخوندم. با هر دردی که بود. و دیدمش. هوکا. ایستاده بود. با اون موهای بلند قرمز. با اون چشم‌های آبی. با اون صورت بی‌تفاوت. یه لحظه نگاهم کرد. بعد خم شد. یه بطری آب گذاشت کنارم. بدون حرف. بدون نگاه. بلند شد. راه افتاد. ولی قبل از اینکه بره، یه جمله گفت. آروم. با لحن سرد * هوکا : تو احمقی . این‌جا قهرمان نمی‌خوان . این‌جا فقط بازمانده می‌خوان . یاد بگیر . یا بمیر . و رفت. با اون غرور توی قدم‌هاش. با اون لذت توی چشماش. من به بطری آب نگاه کردم. دستم رو دراز کردم. بطری رو گرفتم. و پرت کردم. بطری خورد به دیوار. شکست. آب ریخت روی زمین. هدر رفت. با خودش * توشی : من آب تو رو نمی‌خورم . من هیچی از تو نمی‌گیرم . من . . . من مثل تو نمی‌شم . هیچ‌وقت . — بعد از هوکا، یوکو اومد. دوید. خودش رو انداخت کنار من. دست‌هاش لرزون بود. صورتش خیس از اشک. ولی نمی‌خندید. اون لبخند فیکش . . . نبود. با گریه * یوکو : تو . . . تو دیوونه‌ای ؟ چرا گفتی نزدیک نیا ؟ چرا ؟ من می‌خواستم کمکت کنم ! من بهش نگاه کردم. به چشم‌های اشکیش. به دست‌های لرزونش. با لحن آروم * توشی : چون اگه میومدی ، اونا تو رو هم می‌زدن . من نمی‌ذارم . آیکن دیگه نیست . من . . . من باید حواستم به تو و لاریس باشه . یوکو یه لحظه خشکش زد. بعد گریه‌ش شدیدتر شد. سرش رو گذاشت روی سینه‌ی من. من دستم رو گذاشتم روی سرش. آروم. با خودش * توشی : آیکن . . . تو رفتی . ولی من نمی‌ذارم لاریس و یوکو هم برن . من قوی می‌شم . قوی‌تر از همه . و یه روز . . . یه روز هیچ‌کس دیگه نمی‌تونه به ما دست بزنه . هیچ‌کس . — پایان پارت ۳ ---
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نام اثر: نام نویسنده: آدریانا رادمان چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I پارت ۴ _ چی شده ؟ ساعت ۱۲ ظهر. سالن تمرین. ساختمون جدید. سالن تمرین بزرگ بود. سقفش بلند. دیوارهاش از سنگ خاکستری. کفش از سرامیک سرد. نور از پنجره‌های باریک بالای دیوار می‌تابید و ستون‌های نور روی زمین می‌افتاد. بوی عرق. بوی خون خشک‌شده. بوی ترس. یازده نفر وسط سالن ایستاده بودیم. صف کشیده. مثل همیشه. مثل هر روز. من بین لاریس و یوکو ایستاده بودم. لاریس دست‌هاش رو جلوش گره کرده بود. یوکو ساکت بود. از دیشب ساکت بود. اون لبخند فیکش هنوز نبود. هوکا اون سر صف ایستاده بود. موهای قرمزش رو بسته بود. پشتش به ما بود. ولی من می‌دونستم که لبخند می‌زنه. همیشه می‌زد. با خودش * توشی : یازده نفر . قبلاً دوازده نفر بودیم . آیکن رفت . ولی ما موندیم . هیچ احساسی توی این جمله نبود. فقط عدد. فقط واقعیت. — نگهبان اومد. همون نگهبانی که همیشه می‌اومد. مردی با موهای جو گندمی و یه زخم قدیمی روی گونه‌ش. صورتش سنگ بود. مثل مجسمه. با لحن خشک * نگهبان : از امروز ، دو تا چیز جدید داریم . سکوت. همه گوش می‌دادیم. نفس‌ها حبس شده بود. با لحن خشک * نگهبان : اول . قراره به یه اردوی تمرینی برید . یه جای دیگه . یه ساختمون دیگه . اون‌جا تمرین‌های سخت‌تر می‌شه . آزمایش‌های جدید . و آزمون‌های کتبی . آزمون کتبی؟ یه زمزمه بین بچه‌ها افتاد. یکی از پسرهای ته صف — اسمش داریوش بود — زیر لب گفت: «مگه ما مدرسه می‌ریم؟» نگهبان ادامه داد. بدون اینکه به زمزمه‌ها اهمیت بده. با لحن خشک * نگهبان : آزمون‌های کتبی از فردا شروع می‌شه . هر هفته یه آزمون . هر آزمون نمره داره . نمره‌ی پایین یعنی تنبیه . نمره‌ی بالا یعنی پاداش . من به نگهبان نگاه کردم. به اون صورت سنگی. به اون زخم قدیمی. با خودش * توشی : آزمون کتبی . این یعنی چی ؟ یعنی این‌ها می‌خوان ما رو فقط قوی نکنن . می‌خوان ما رو . . . باهوش هم بکنن ؟ چرا ؟ برای چی ؟ — نگهبان یه کاغذ از جیبش درآورد. بازش کرد. با صدای بلند خوند. با لحن خشک * نگهبان : اردوی تمرینی از فردا صبح شروع می‌شه . وسایل‌تون رو جمع کنید . فقط چیزهای ضروری . ساعت پنج صبح . این‌جا . بدون تاخیر . بعد کاغذ رو تا کرد. گذاشت توی جیبش. و رفت. سکوت. یه سکوت سنگین. هیچ‌کس حرف نزد. هیچ‌کس تکون نخورد. بعد همه با هم شروع کردن به حرف زدن. یه صدای همهمه. همه نگران. همه ترسیده. لاریس به من نگاه کرد. توی چشماش ترس بود. ولی امید هم بود. یه امید کوچیک. با لحن آروم * لاریس : توشی . . . تو فکر می‌کنی این اردو خوبه یا بد ؟ من یه لحظه بهش نگاه کردم. به چشم‌های سیاهش. به دست‌های گره‌ش. با لحن آروم * توشی : نمی‌دونم . ولی مهم نیست . ما می‌ریم . و زنده می‌مونیم . لاریس یه لبخند کوچیک زد. یه لبخند خسته. ولی واقعی. یوکو از پشت سرم گفت. با صدای خش: با لحن خشک * یوکو : آزمون کتبی . . . من هیچ‌وقت مدرسه نرفتم . من بهش نگاه کردم. یوکو سرش رو پایین انداخته بود. دست‌هاش توی جیبش بود. با خودش * توشی : یوکو . . . تو هم مثل من . هیچ‌وقت مدرسه نرفتی . ولی من می‌تونم کمکت کنم . من . . . من می‌تونم بخونم . می‌تونم بنویسم . چطور ؟ نمی‌دونم . ولی می‌تونم . پس یادش می‌دم . با لحن محکم * توشی : نگران نباش . من بهت یاد می‌دم . یوکو سرش رو بالا آورد. به من نگاه کرد. توی چشماش تعجب بود. بعد یه چیز دیگه. یه چیز شبیه . . . امید. با لحن آروم * یوکو : تو . . . تو می‌تونی بخونی ؟ با لحن ساده * توشی : آره . زن پیری که منو بزرگ کرد ، یه چیزایی یادم داد . قبل از اینکه بمیره . — هوکا از اون سر سالن اومد. با قدم‌های آروم. با اون غرور توی راه رفتنش. وقتی از کنارم رد شد، یه لحظه ایستاد. با پوزخند * هوکا : آزمون کتبی ؟ چه خنده‌دار . انگار ما بچه مدرسه‌ای هستیم . من جوابش رو ندادم. بهش نگاه نکردم. فقط ایستادم. هوکا یه خنده‌ی کوچیک کرد. بعد ادامه داد. رفت سمت در. با خودش * توشی : تو از ترس می‌خندی . نه از شادی . من این رو می‌دونم . چون من هم یه روز همین‌طوری می‌خندیدم . — شب. اتاق ۷. ساعت ۱۱ شب. من روی تخت نشسته بودم. یه تیکه زغال توی دستم بود. روی دیوار حروف می‌نوشتم. لاریس کنارم نشسته بود. با دقت نگاه می‌کرد. یوکو اون طرف. با زانوهاش جمع شده. با لحن آروم * توشی : این حرف «الف» ه . این «ب» . این «پ» . یوکو با دقت نگاه می‌کرد. لب‌هاش رو تکون می‌داد. مثل کسی که داره حفظ می‌کنه. با لحن کنجکاو * یوکو : اینا رو از کجا یاد گرفتی ؟ من یه لحظه مکث کردم. به یاد زن پیر افتادم. به یاد دست‌های چروکش. به یاد شب‌هایی که برام قصه می‌گفت. قبل از اینکه فرار کنه. قبل از اینکه تنهام بذاره. با لحن آروم * توشی : از یه نفر . که دیگه نیست . یوکو ساکت شد. لاریس ساکت شد. هیچ‌کس حرفی نزد.
نام اثر: نام نویسنده: آدریانا رادمان چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I ادامه ی پارت ۴ _ چی شده ؟ (۲) با خودش * توشی : اون زن . . . اون زن تنها کسی بود که برام وقت گذاشت . تنها کسی بود که اسمم رو صدا کرد . حالا من باید جای اون باشم . برای لاریس . برای یوکو . — ساعت ۱۱ و نیم شب. لاریس خوابیده بود. یوکو هم. من بیدار بودم. به سقف نگاه می‌کردم. از پنجره‌ی کوچیک اتاق، آسمون دیده می‌شد. پر ستاره. سرد. بی‌تفاوت. من به فردا فکر کردم. به اردو. به آزمون. به هوکا. به دولت. به دروازه. با خودش * توشی : فردا می‌ریم . یه جای جدید . یه چیز جدید . ولی من آمادهم . چون . . . چون هیچ‌چیز بدتر از این‌جا نیست . از چاه . از این . یه نفس عمیق کشیدم. چشم‌هام رو بستم. با خودش * توشی : آیکن . . . من قوی می‌شم . برای تو . برای لاریس . برای یوکو . و یه روز . . . یه روز همه‌ی این‌ها تموم می‌شه . — ناگهان. بوم. یه صدای انفجار. بلند. کرکننده. مثل اینکه یه چیزی ترکیده باشه. زمین لرزید. تخت تکون خورد. من از جام پریدم. لاریس از خواب پرید. با چشم‌های گرد. یوکو بلند شد. با ترس * لاریس : چ _چی بود ؟ من نگاه کردم سمت پنجره. نور نارنجی. آتیش. از ساختمون کناری. ساختمونی که کنار خوابگاه بود. منفجر شده بود. با خودش * توشی : چی . . . چی داره اتفاق می‌افته ؟ قریچ. در اتاق باز شد. یه نگهبان دوید داخل. صورتش رنگ‌پریده بود. دست‌هاش می‌لرزید. با فریاد * نگهبان : دشمن حمله کرد ! همه‌تون آماده باشین ! الان ! من به نگهبان نگاه کردم. به ترس توی چشماش. به لرزش دست‌هاش. با خودش * توشی : دشمن ؟ . . . چه دشمنی ؟ . . . مگه این‌جا زندانه ؟ مگه ما زندانی هستیم ؟ پس . . . پس کی داره حمله می‌کنه ؟ صدای انفجار دوم اومد. این بار نزدیک‌تر. پنجره‌ی اتاق لرزید. لاریس جیغ کشید. یوکو دستش رو گرفت با خودش * توشی : من تازه از یه شکنجه جون سالم به در بردم . فکر نمی‌کنم دشمن بتونه کاری کنه که نگهبان‌ها نکردن . . . دشمن ؟ آخه من دشمن‌های بزرگ‌تری رو توی همین ساختمون دارم . پایان پارت ۴ ---
تا پارت های بعد خدافس ❤️