eitaa logo
Otuko
12 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا براتون رمان میزاریم 😍
ناشناس مالک اگه نظری راجب رمان بود https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_5pi79v1&btn=.
نام اثر : نام نویسنده : آدریانا رادمان پارت ۱ _ گذشته چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I --- پارت ۱ بعضی چیزها رو آدم هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنه. حتی اگه بخواد. حتی اگه سال‌ها بگذره. حتی اگه تلاش کنی خودت رو قانع کنی که مهم نبودن. من الان سیزده سالمه. و هنوز یادم میاد. یادم میاد که پنج سالم بود وقتی زن پیر گفت فرار کن. یادم میاد که هفت سالم بود وقتی اولین سنگ رو بهم زدن. یادم میاد که ده سالم بود وقتی مأمورهای دولت من رو از توی یه کوچه‌ی تنگ کشیدن بیرون و انداختن توی ماشین. و یادم میاد که اون روز، دعا کردم. من که هیچ‌وقت دعا نکرده بودم. من که نمی‌دونستم خدا کیه. من که فقط یه بچه‌ی گرسنه و کثیف بودم. ولی دعا کردم. به کی؟ نمی‌دونم. به هر چیزی که اون بالا بود. به هر چیزی که شاید — فقط شاید — یه گوشه‌ای نشسته بود و تماشا می‌کرد. هیچ‌کس جواب نداد. — سه سال گذشته. سه سال از اون روز توی ماشین. سه سال از اون شب تاریک. سه سال از اون دروازه‌ی سیاه که وقتی باز شد، فهمیدم دنیام تموم شده. شکنجه‌گاه اسمش «مرکز آموزش» بود. ولی هیچ‌کس این اسم رو به زبون نمی‌آورد. همه می‌گفتن «چاه». چون مثل چاه بود. تاریک. عمیق. و هر کی توش می‌افتاد، دیگه بیرون نمی‌اومد. من توش افتادم. ده ساله بودم. تنها. ترسیده. — روز اول، من رو بردن توی یه اتاق کوچیک. یه میز بود. دو تا صندلی. یه مرد پشت میز نشسته بود. لباس سیاه. صورتش سرد. با لحن خشک * مرد : اسمت چیه ؟ با ترس * توشی : ت _توشی . مرد یه کاغذ برداشت. یه چیزایی نوشت. بعد سرش رو بالا آورد. نگاهش . . . نگاهش مثل نگاه کردن به یه حیوون بود. با لحن خشک * مرد : می‌دونی چرا اینجایی ؟ توشی سرش رو تکون داد. نه. مرد یه لبخند کوچیک زد. ولی توی چشماش چیزی نبود. با لحن سرد * مرد : چون تو از نژاد شیطانی . نژادی که هزاران سال پیش به وجود اومد . نژادی که توی خونش سم داره . نژادی که باید از بین بره . ولی . . . مکث کرد. یه کاغذ دیگه برداشت. با لحن سرد * مرد : ولی ما بهت نیاز داریم . تو قراره یه روز بری توی دروازه . قراره دروازه رو ببندی . مثل هیلیوئه . با تعجب * توشی : ه _هیلیوئه ؟ مرد یه عکس گذاشت روی میز. یه مرد جوون. موهای تیره. چشم‌های خسته. با لحن سرد * مرد : هیلیوئه . تنها نفر از نژاد تو که تونست دروازه رو شش ماه ببنده . هشتاد سال پیش . قبل از اینکه بمیره . تو . . . تو می‌تونی مثل اون باشی . اگه تمرین کنی . اگه قوی بشی . اگه زنده بمونی . توشی به عکس نگاه کرد. به اون چشم‌های خسته. به اون صورت جوون. با خودش * توشی : هیلیوئه . . . پس یه روز من هم می‌تونم برم اونجا . می‌تونم فرار کنم . مرد کاغذ رو برداشت. از اتاق رفت بیرون. توشی تنها موند. با عکس. با اسم. با یه امید کوچیک. — چاه جای عجیبی بود. نه سقفی داشت، نه تخت. فقط یه حیاط بزرگ با دیوارهای بلند. و بچه‌ها. صدها بچه. همه از یه نژاد. همه با یه برچسب. نژاد شیطان. مأمورها هر روز صبح می‌اومدن. ما رو می‌بردن توی یه اتاق بزرگ. اون‌جا تمرین می‌کردیم. شمشیر. مشت. دویدن. سنگینی. و بعد، وقتی خسته می‌شدیم، وقتی دست‌هامون می‌لرزید، وقتی از تشنگی به گریه می‌افتادیم، شکنجه‌مون می‌کردن. نه به‌خاطر تمرین. نه به‌خاطر آموزش. فقط . . . فقط به‌خاطر خودشون. چون لذت می‌بردن. با شلاق. با چوب. با هر چیزی که دستشون می‌رسید. و بعد، وقتی زخمی می‌شدیم، وقتی خون از بدنمون جاری می‌شد، دارو بهمون می‌دادن. داروهای عجیب. داروهایی که نمی‌دونستیم چیه. بعضی‌هاشون درد رو بیشتر می‌کرد. بعضی‌هاشون بدنمون رو می‌سوزوند. بعضی‌هاشون ما رو بیهوش می‌کرد و بعد که بیدار می‌شدیم، نمی‌دونستیم چیکارمون کردن. می‌گفتن: «شما سپر ما هستید. شما باید قوی بشید.» — ولی یه چیزی بود که منو زنده نگه می‌داشت. یه چیزی که توی خونم بود. نژاد شیطان. زخم‌هامون خودش خوب می‌شد. سم رو از بدنمون دفع می‌کرد. ولی . . . ولی جاشون می‌موند. هر زخم. هر شکنجه. هر آزمایش. یه نشونه از خودش جا می‌ذاشت. و دردش هم می‌موند. حتی اگه زخم خوب می‌شد. حتی اگه خون بند میومد. درد . . . درد هیچ‌وقت نمی‌رفت. من الان پر از نشونمه. پشتم. دست‌هام. پاهام. حتی صورتم. هر جای بدنم یه یادگاری از سه سال گذشته داره. ولی زنده‌م. — و توی این سه سال، یه چیزی توی من رشد کرد. یه چیزی که مثل سم توی خونم بود. تنفر. به اون‌ها. به اون مردی که پشت میز نشسته بود و مثل حیوون بهم نگاه می‌کرد. به مأمورهایی که صبح‌ها می‌اومدن و شب‌ها با لبخند می‌رفتن. به دولتی که فکر می‌کرد ما سپر هستیم. به دنیایی که ما رو آشغال می‌دونست. با خودش * توشی : من از اینجا می‌رم . ولی نه فقط برای فرار . نه فقط برای زنده موندن . من می‌رم که یه روز برگردم . برگردم و کاری کنم که هیچ‌کس . . . هیچ‌کس دیگه نتونه به من دست بزنه .
آره. من دنبال یه زندگی خوبم. یه خونه. یه تخت. یه غذا. ولی بیشتر از اون . . . بیشتر از همه‌ی این‌ها، یه چیز دیگه می‌خوام: نمی‌خوام هیچ‌وقت، هیچ‌وقت دیگه، هیچ‌کس بتونه بهم آسیب بزنه. و برای این کار، باید قوی بشم. باید از دروازه رد بشم. باید مثل هیلیوئه بشم. نه . . . نه، بهتر از هیلیوئه. با خودش * توشی : اگه قوی بشم ، شاید یه روز بتونم فرار کنم . اگه قوی بشم ، شاید یه روز بتونم دروازه رو باز کنم . اگه قوی بشم ، شاید یه روز بتونم از اینجا برم . مکث می‌کنم. بعد یه لبخند کوچیک. یه لبخند تلخ. با خودش * توشی : نه . . . من نمی‌خوام فقط برم . من می‌خوام برگردم . من می‌خوام جواب پس بدم . من می‌خوام . . . انتقام بگیرم . — امروز سیزده سالمه. سه ساله که توی چاهم. دست‌هام پینه بسته. بدنم پر از زخمه. ولی ایستاده‌م. هنوز زنده‌م. هنوز نفس می‌کشم. و یه چیز رو می‌دونم. یه چیز رو مطمئنم. یه روز از اینجا می‌رم. حتی اگه آخرین کاری که توی این دنیا بکنم، همینه. حتی اگه بمیرم. --- پایان پارت ۱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نام اثر: نام نویسنده: آدریانا رادمان پارت ۲ _ هم اتاقی چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I --- پارت ۲ سه سال از شکنجه گذشته بود. سه سال از اون روزی که مرد پشت میز نشسته بود و مثل حیوون بهم نگاه کرد. سه سال از اون صبحی که زن پیر گفت فرار کن. الان سیزده سالمه. و تازه فهمیدم که هیچ‌چیز تموم نشده. — صبح بود. مثل هر صبح. آفتاب از پشت دیوارهای بلند چاه می‌تابید و سایه‌مون رو روی زمین می‌نداخت. ما توی حیاط صف بسته بودیم. بدن‌هامون باندپیچی بود. بعضی‌ها از دیشب زخم‌های عمیقی داشتن. بعضی‌ها هنوز خون از باندشون رد می‌شد. من هم بینشون بودم. دست چپم باند پیچی شده بود. دیشب یه مأمور با چوب محکم زد روی مچم. استخونم شکسته بود. ولی می‌دونستم که خودش خوب می‌شه. نژاد شیطان این‌طوری بود. زخم‌هامون خودش خوب می‌شد. ولی جاشون می‌موند. و دردش هم. درد هیچ‌وقت نمی‌رفت. یه مأمور اومد جلو. یه کاغذ توی دستش بود. صورتش سرد. مثل همیشه. با لحن خشک * مأمور : این دوازده نفر که اسمشون رو می‌خونم بیان جلو . اسم‌ها رو خوند. یکی یکی. من منتظر بودم. منتظر بودم که اسمم رو بشنوم. و شنیدم. «توشی.» یه لحظه خشکم زد. بعد از بین صف بیرون اومدم. یازده نفر دیگه هم بیرون اومدن. همه مثل من. زخمی. خسته. ولی زنده. مأمور یه لبخند کوچیک زد. ولی توی چشماش چیزی نبود. با لحن خشک * مأمور : تبریک می‌گم . شما ارتقا پیدا کردین . بخاطر قدرت و مهارتتون . از حالا وارد یه دوره ی آموزشی جدید می‌شین . من به اطراف نگاه کردم. بچه‌های دیگه هم به هم نگاه می‌کردن. بعضی‌ها ترسیده بودن. بعضی‌ها خوشحال. من؟ نمی‌دونستم چی حس می‌کنم. با خودش * توشی : ارتقا ؟ این یعنی چی ؟ یعنی بهتر می‌شه ؟ یا یعنی بدتر ؟ — ما رو به یه ساختمون دیگه منتقل کردن. ساختمونی که سقف داشت. سقف نازک بود. ولی سقف بود. اتاق‌هامون کوچیک بود. ولی اتاق بود. چهار نفر توی هر اتاق. چهار تا تخت. دو تا کمد. تخت‌ها پاره‌پاره بودن. ولی تخت بودن. من با سه نفر دیگه هم‌اتاق شدم. آیکن — پسری با موهای سفید و پوست سیاه. یه زخم روی لبش داشت و یه زخم هم روی ابروش. ساکت بود. درون‌گرا. ولی توی چشماش خشم سرد نبود — منطق بود. یه منطق آروم. آیکن گریه نمی‌کرد. آیکن سرد هم نبود. فقط . . . هوای دوستاش رو داشت. ولی هیچ‌وقت نمی‌گفت. فقط عمل می‌کرد. اگه کسی زخمی می‌شد، بی‌صدا باند و دارو می‌آورد. اگه کسی گشنه می‌شد، نصف سهمش رو می‌ذاشت کنار. آیکن قوی بود. قوی‌ترین کسی که توی چاه دیده بودم. لاریس — دختری با موها و چشم‌های سیاه. پوستش سفید بود. زیبا بود. ولی برخلاف بقیه، توی چشماش گرمی بود. یه گرمی عجیب. مثل کسی که با وجود همه‌ی دردها، هنوز قلبش کار می‌کرده. هنوز مهربون بود. لاریس احساساتش رو راحت بیان می‌کرد. اگه ناراحت بود، گریه می‌کرد. اگه خوشحال بود، می‌خندید. اگه می‌ترسید، می‌گفت. لاریس احساس رو پنهون نمی‌کرد. یوکو — پسری با موهای قرمز رو به بالا. پوستش سفید بود. و همیشه هم لبخند می‌زد. یه لبخند . . . فیک. یه لبخندی که هیچ‌وقت به چشماش نمی‌رسید. یوکو همیشه شوخی می‌کرد. همیشه می‌خندید. ولی من می‌دونستم. من می‌دونستم که اون لبخند زره بود. یه زره که یوکو هر روز صبح می‌پوشید تا دق نکنه. من بهشون نگاه کردم. اون‌ها هم به من نگاه کردن. با خودش * توشی : این‌ها . . . این‌ها هم مثل منن . این‌ها هم درد کشیدن . ولی . . . ولی هیچ‌کدومشون عاقل نموندن . آیکن خودش رو توی منطق زندانی کرده . لاریس توی احساسش غرق شده . یوکو توی لبخندش پنهون شده . و من ؟ . . . من هم یه جوری خودم رو بی‌حس کردم . مگه توی این جهنم می‌شه عاقل موند ؟ لاریس اولین کسی بود که حرف زد. با مهربونی * لاریس : حالت خوبه ؟ دستت . . . دستت خیلی باندپیچی شده . من به دستم نگاه کردم. بعد به لاریس. توی چشماش نگرانی بود. واقعی. با لحن خسته * توشی : آره . خوبم . خودش خوب می‌شه . لاریس لبخند کوچیکی زد. یه لبخند واقعی. با مهربونی * لاریس : من همیشه باند و دارو جمع می‌کنم . اگه چیزی لازم داشتی ، بگو . ما باید مراقب هم باشیم . آیکن از گوشه‌ی اتاق نگاه کرد. هیچی نگفت. ولی بعداً، وقتی همه حواسشون پرت بود، یه باند کوچیک گذاشت روی تخت من. بدون حرف. بدون نگاه. با خودش * توشی : آیکن . . . تو هیچ‌وقت حرف نمی‌زنی . ولی من می‌دونم . من می‌دونم که تو هوای ما رو داری . غذا هم عوض شده بود. قبلاً روزی دو قرص نون و یه سیب‌زمینی بود. الان سه وعده غذا می‌دادن. هر وعده دو قرص نون. دو تا سیب‌زمینی. چهار برگ کاهو. و یه نصفه سوسیس. من به سوسیس نگاه کردم. سه سال بود که سوسیس ندیده بودم. سه سال بود که گوشت ندیده بودم. یه لحظه به خودم گفتم: «شاید این‌جا بهتره.» ولی بعد یادم اومد. هیچ‌چیز توی این دنیا بهتر نمی‌شه. هیچ‌چیز.
یوکو کنارم نشست. با اون لبخند فیکش. یه تیکه از سوسیسش رو گرفت سمت من. با لبخند * یوکو : بخور . تو خیلی لاغری . با تردید * توشی : ن _نه ممنون . تو خودت بخور . یوکو شونه‌هاش رو بالا انداخت. سوسیس رو گذاشت توی دهنش. جوید. قورت داد. بعد با همون لبخند فیک گفت * با لبخند * یوکو : می‌دونی چیه ؟ من فکر می‌کنم این‌ها دارن ما رو پروار می‌کنن . مثل گوسفند . مثل مرغ . بعد که چاق شدیم . . . می‌کشنمون . آیکن سرش رو بالا آورد. به یوکو نگاه کرد. نگاهش آروم بود. با لحن آروم * آیکن : نه . اگه می‌خواستن بکشنمون ، همین الان می‌کشتن . اینا می‌خوان ازمون استفاده کنن . برای دروازه . لاریس به آیکن نگاه کرد. توی چشماش ترس بود. ولی حرفی نزد. من به هر سه‌شون نگاه کردم. به آیکن. به لاریس. به یوکو. با خودش * توشی : این‌ها . . . این‌ها خانواده‌م هستن . این‌ها تنها کسایی‌ان که دارم . ولی . . . ولی هیچ‌کدوممون کامل نیستیم . این‌جا . . . این‌جا آدم‌ها رو می‌شکنه . و بعد از تیکه‌هاش استفاده می‌کنه . — استراحت تموم شد. دوازده نفر رو بردن توی یه سالن بزرگ. یه سالن سرد. سقفش بلند بود. دیوارهاش خاکستری. وسط سالن، دوازده تا صندلی چیده شده بود. هر صندلی یه جعبه‌ی کوچیک کنارش داشت. ما رو روی صندلی‌ها نشوندن. دست‌هامون رو بستن. چشم‌هامون رو بستن. با خودش * توشی : این چیه ؟ چرا چشممون رو بستن ؟ صدای سوزن اومد. یکی از بچه‌ها جیغ کشید. بعد یکی دیگه. نوبت من شد. سوزن رو به بازوم فرو کردن. یه مایع سرد توی بدنم رفت. اولش چیزی حس نکردم. بعد . . . بعد درد اومد. یه درد وحشتناک. مثل اینکه یه چیزی داره توی سرم می‌جوشه. مثل اینکه مغزم داره آب می‌شه. با خودش * توشی : چ _چی داری بهم می‌زنی ؟ نتونستم حرف بزنم. فقط جیغ کشیدم. مثل بقیه. بعد سوزن‌های داغ شده رو زیر ناخن‌های دستم فرو کردن. یه درد سوزشی. یه درد بی‌رحم. من دستم رو مشت کردم. ناخن‌هام توی گوشتم فرو رفت. ولی درد زیر ناخن از همه بدتر بود. بعد چکش رو آوردن. روی پام کوبیدن. یکی. دو تا. سه تا. استخون‌هام خرد شدن. جیغ کشیدم. ولی کسی اهمیت نداد. و بعد دوباره یه تزریق دیگه. و دوباره سوزن زیر ناخن. و دوباره چکش روی پا. همین‌طور ادامه پیدا کرد. ساعت‌ها. یا شاید روزها. نمی‌دونم. زمان توی اون سالن معنی نداشت. فقط درد بود. و صدای جیغ. — بالاخره چشم‌هامون رو باز کردن. نور مثل نیزه توی چشمم فرو رفت. سرم می‌سوخت. دست‌هام می‌لرزید. پاهام بی‌حس بود. نگاه کردم. به اطراف. به بقیه. یازده نفر دیگه. همه زخمی. همه خسته. ولی زنده. بعد نگاهم به وسط سالن افتاد. یه میز بود. روی میز . . . جسد. جسد شکافته شده‌ی یکی از ما. یکی از همون دوازده نفر. شکمش باز بود. روده‌هاش بیرون ریخته بود. چشم‌هاش هنوز باز بود. صورتش . . . صورتش آشنا بود. آیکن. همون پسر با موهای سفید و پوست سیاه. همون که زخم روی لبش داشت. همون که هوای ما رو داشت. همون که بی‌صدا باند می‌آورد. همون که قوی‌ترین بود. من به جسد نگاه کردم. به چشم‌های بازش. به شکم شکافته‌ش. یه چیزی توی گلوم گیر کرد. و بعد . . . بعد جیغ کشیدم. یه جیغ دل‌خراش. یه جیغ که از اعماق وجودم اومد. یه جیغ که کل سالن رو پر کرد. یه جیغ که هیچ‌وقت توی عمرم نکشیده بودم. — یکی از نگهبان‌ها خندید. با لذت. با کیف. مثل کسی که یه جوک خنده‌دار شنیده باشه. نگهبان آروم از جاش بلند شد. راه افتاد سمت میز. با قدم‌های آروم. با لبخند. با رضایت. جلوی میز ایستاد. به جسد آیکن نگاه کرد. بعد دست‌هاش رو گذاشت زیر بدن آیکن. بلندش کرد. جسد رو گذاشت روی یه میز دیگه که گوشه‌ی سالن بود. بعد پاش رو گذاشت روی جسد آیکن. روی سینش. روی همون سینه‌ای که هنوز گرم بود. و با صدای بلند خندید. با خنده * نگهبان : دوست دارم بدونم فردا نوبته کیه ! خنده‌ش توی کل سالن پیچید. یکی از نگهبان‌های دیگه هم خندید. من به نگهبان نگاه کردم. به پاش. به جسد آیکن. به اون صورت بی‌جان. و یه چیزی توی دلم شکست. یه چیزی که تا اون روز نگهش داشته بودم. یه امید کوچیک. یه باور کوچیک که شاید . . . شاید این دنیا انسانیت داره. نه. نداشت. با خودش * توشی : این‌ها . . . این‌ها دارن ما رو می‌کشن . و بهش می‌گن آموزش . این‌ها . . . این‌ها هیولا هستن . نه . . . نه . هیولا هم انسان‌تر از این‌هاست . من به نگهبان نگاه کردم. به اون خنده. به اون پا. به اون بی‌احترامی. و یه چیزی توی من مُرد. یه چیزی که دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گرده. امید به انسانیت. — اون شب، توی اتاقم، روی تخت پاره‌پاره دراز کشیدم. سقف نازک بالای سرم بود. نور ماه از شکاف‌های سقف می‌تابید. تخت آیکن خالی بود. هیچ‌کس جرات نمی‌کرد بهش نگاه کنه.
لاریس روی تختش نشسته بود. دست‌هاش رو دور زانوهاش حلقه کرده بود. توی چشماش اشک بود. ولی ساکت نبود. گریه می‌کرد. بی‌خیال. مثل کسی که حق داره گریه کنه. با گریه * لاریس : آیکن . . . آیکن انقدر سرد نبود . اون فقط . . . اون فقط نمی‌خواست کسی بفهمه . ولی من می‌دونستم . من می‌دونستم که اون شب‌ها بیدار می‌موند . وقتی همه خواب بودن . من می‌دیدم . اون هوای ما رو داشت . ولی هیچ‌وقت نمی‌گفت . یوکو کنار تختش نشسته بود. اون لبخند فیکش . . . حالا حتی فیک هم نبود. صورتش خالی بود. با لحن خسته * یوکو : آیکن . . . آیکن تنها کسی بود که منطقی فکر می‌کرد . حالا ما . . . ما موندیم و یه عالمه دیوونه . لاریس سرش رو چرخوند. به من نگاه کرد. به یوکو نگاه کرد. اشک‌هاش هنوز روی صورتش بود. ولی یه چیز دیگه هم توی چشماش بود. یه چیز . . . عزم. با لحن محکم * لاریس : من . . . من می‌خوام از اینجا برم . نه فقط برای خودم . برای آیکن . برای همه‌ی بچه‌هایی که مردن . من به لاریس نگاه کردم. به چشم‌های اشکیش. به دست‌های لرزونش. ولی صداش محکم بود. محکم‌تر از من. محکم‌تر از یوکو. با خودش * توشی : این دختر . . . این دختر با اینکه گریه می‌کنه ، ولی از من قوی‌تره . اون احساسش رو پنهون نمی‌کنه . و همین . . . همین باعث می‌شه قوی‌تر باشه . من بلند شدم. رفتم سمت پنجره. به بیرون نگاه کردم. به دیوارهای بلند چاه. به آسمون تاریک. با خودش * توشی : فرار ؟ . . . آره . فرار . ولی نه فقط برای خودم . برای آیکن . برای لاریس . برای یوکو . برای همه‌ی اون‌هایی که این‌جا موندن . برای همه‌ی اون‌هایی که مردن . توشی یه نفس عمیق کشید. به آسمون نگاه کرد. با خودش * توشی : من یه روز از اینجا می‌رم . و یه روز برمی‌گردم . و اون روز . . . اون روز هیچ‌کس دیگه نمی‌تونه به من دست بزنه . هیچ‌کس . پایان پارت ۲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نام اثر: نام نویسنده: آدریانا رادمان چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I پارت ۳ _ هوکا صبح روز بعد از مرگ آیکن. ساختمون جدید. اتاق شماره‌ی ۷. سقف نازک بالای سرم. نور خاکستری صبح از شکاف‌هاش می‌تابید. تخت آیکن خالی بود. ملافه‌ش رو تا نکرده بودن. هیچ‌کس جرات نکرده بود بهش دست بزنه. لاریس کنار تختش نشسته بود. چشماش پف کرده بود. ولی گریه نمی‌کرد. یوکو پشتش به ما بود. به دیوار نگاه می‌کرد. لبخند فیکش نبود. من از تخت اومدم پایین. بدنم درد می‌کرد. پام هنوز از آزمایش دیشب بی‌حس بود. با خودش * توشی : آیکن مرد . لاریس و یوکو موندن . من باید حواستم بهشون باشه . هیچ احساسی توی این جمله نبود. فقط یه واقعیت. مثل یه دیوار که خودم دور خودم کشیده بودم. — ساعت هشت صبح. سالن غذاخوری. میز شماره‌ی ۳. سالن بزرگ بود. سقفش بلند. دیوارهاش خاکستری. میزهای چوبی بلند، ردیف به ردیف. مأمورها کنار دیوار ایستاده بودن. چوب توی دستشون. یازده نفر دور میز نشسته بودیم. یازده. قبلاً دوازده بودیم. لاریس سینی‌ش رو گذاشت جلوش. نون. سیب‌زمینی. کاهو. نصفه سوسیس. دستش رو دراز کرد سمت سوسیس. یه دست دیگه اومد. و سوسیس رو گرفت. — دختری ایستاده بود کنار میز. موهای بلند قرمز. چشم‌های آبی. پوست سفید. صورتش زیبا بود. ولی توی چشماش . . . لذت بود. یه لذت سرد. مثل کسی که داره از درد بقیه تغذیه می‌کنه. هوکا. از همون دوازده نفر بود. مثل ما. از نژاد شیطان. مثل ما. شکنجه شده. مثل ما. ولی فرق داشت. نفوذ داشت. پول داشت. یا شاید خانواده‌ش جایی بودن. هر چی بود، نتیجه‌ش این بود که نگهبان‌ها کاریش نداشتن. با پوزخند * هوکا : تو که این‌قدر لاغری ، سوسیس بهت نمیاد . بذار برای کسی که ارزشش رو داره . و خندید. یه خنده‌ی آروم. یه خنده‌ای که توش شادی بود. واقعی. مثل بچه‌ای که یه بازی جدید پیدا کرده باشه. لاریس یه لحظه خشکش زد. دستش توی هوا موند. بعد آروم کشیدش عقب. سرش رو پایین انداخت. هیچی نگفت. من به هوکا نگاه کردم. به اون خنده. به اون لذت. با خودش * توشی : اون داره لذت می‌بره . از درد لاریس لذت می‌بره . مثل نگهبان‌ها . مثل مأمورها . مثل همه‌ی اون‌هایی که ما رو می‌کشن . من بلند شدم. — صدای صندلی که روی زمین کشیده شد. همه سرشون رو چرخوندن. با لحن سرد * توشی : بذارش سر جاش . هوکا یه ابروش رو بالا انداخت. مثل کسی که یه جوک شنیده باشه. با پوزخند * هوکا : چی گفتی ؟ با لحن محکم * توشی : گفتم بذارش سر جاش . اون غذا مال لاریسه . تو حق نداری . هوکا یه لحظه بهم نگاه کرد. بعد خندید. یه خنده‌ی بلندتر. یه خنده‌ای که توش کیف بود. مثل کسی که یه چیز خنده‌دار دیده باشه. با پوزخند * هوکا : تو کی هستی ؟ فکر کردی قهرمانی ؟ فکر کردی اگه یه بار یه نگهبان رو هل بدی ، همه چی عوض می‌شه ؟ من یه قدم جلوتر رفتم. دست‌هام مشت شده بود. با لحن آروم ولی محکم * توشی : من هیچ‌کس نیستم . ولی تو هم هیچ‌کس نیستی . این‌جا همه برابریم . همه شکنجه می‌کشیم . همه زخمی‌ایم . پس چرا ؟ هوکا یه لحظه ساکت شد. یه لحظه‌ی کوتاه. بعد یه چیز عجیب توی چشماش جرقه زد. یه چیز شبیه . . . شادی. شادی از این که بهتر از بقیه‌ست. شادی از این که بالاتر ایستاده. با لحن سرد * هوکا : چون من تونستم . چون من خودم رو کشیدم بالا . تو هم می‌تونستی . ولی نتونستی . پس حقته . و دوباره خندید. این بار بلندتر. طوری که نگهبان‌ها هم شنیدن. با خودش * توشی : اون داره لذت می‌بره . از تحقیر ما . از درد ما . این لذت . . . این لذت رو من توی چشم نگهبان‌ها هم دیده بودم . توی چشم مرد پشت میز . توی چشم همه‌ی اون‌هایی که ما رو می‌کشن . — و بعد نگهبان‌ها اومدن. سه نفر. با چوب. با صورت‌های سرد. با فریاد * نگهبان : تو دوباره ؟ بازم دردسر درست کردی ؟ من می‌تونستم مقاومت کنم. می‌تونستم بجنگم. من از اونا قوی‌تر بودم. سه سال تمرین. سه سال شکنجه. بدنم قوی‌تر از اونا بود. ولی مقاومت نکردم. چون می‌دونستم اگه مقاومت کنم، نگهبان‌های بیشتری می‌آن. و ممکنه لاریس و یوکو رو هم بیارن. ممکنه به اونا هم آسیب بزنن. با خودش * توشی : نه . اگه مقاومت کنم ، لاریس و یوکو رو هم می‌برن . من نمی‌تونم . من . . . من باید حواسم بهشون باشه . آیکن دیگه نیست . من باید جای اون رو پر کنم . دست‌هام رو ول کردم. نگهبان‌ها منو کشیدن. روی زمین کشیدن. لاریس جیغ کشید. یوکو بلند شد. یوکو فریاد زد. با فریاد * یوکو : تمومش کنین ! تمومش کنین ! اون کاری نکرده ! یوکو دوید سمت من. می‌خواست کمکم کنه. من فریاد کشیدم. با فریاد * توشی : نزدیک نیا ! یوکو خشکش زد. ایستاد. وسط راه. دست‌هاش توی هوا. صورتش مبهوت. با فریاد * توشی : برگرد ! تو رو خدا برگرد !