21.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد...♥️
#حضرت_عشق_مولانا
@TAMASHAGAH
مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جایِ آشتی نگذاشت
مگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟
مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریادِ دَف و نِی بخش
که سازِ شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شد
مجالِ من همین باشد که پنهان عشقِ او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقی
دلا کی بِه شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقشِ غم ز لوحِ سینهٔ حافظ
که زخمِ تیغِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد
#حضرت_حافظ ✨
@TAMASHAGAH
Davoud Azad4_5836798716324875681.mp3
زمان:
حجم:
7.1M
🕊
عشق ما را پی کاری به جهان آورده است
ادب این است که مشغول تماشا نشویم
@TAMASHAGAH
اونجاکه طالب آملی میگه🌱
زینسان که رقص میکنم از شادی خیال
در نعمتِ وصــــــال گر اُفتـــم چههــــا کنم..
@TAMASHAGAH
Ali Ghelich4_6046228305294659173.mp3
زمان:
حجم:
7.9M
حکمتِ حق، در قضا و در قدر
کرد ما را عاشقانِ همدگر
جمله اجزایِ جهان زآن حکمِ بیش
جُفت جُفت و عاشقانِ جُفتِ خویش
هست هر جُزوی ز عالَم جُفت خواه
راست همچون کَهربا و برگِ كاه
آسمان گوید زمین را: مَرحَبا
با توام چو آهن و آهن ربا
آسمان، مَرد و زمین، زن در خِرد
هرچه آن انداخت، این می پرورد
کانال تماشاگه راز🌱
🍃
آن یارِ غریبِ من، آمد به سوی خانه
امروز تماشا کن، اَشکالِ غریبانه
یارانِ وفا را بین، اِخوان صفا را بین
در رقص که بازآمد، آن گنجْ به ویرانه
ای چَشم چمن میبین، وی گوش سخن میچین
بُگشای لبِ نوشین، ای یارِ خوشافسانه
امروز مِیَ باقی بیصرفه ده ای ساقی
از بحر چه کَم گردد زین یک دو سه پیمانه
پیمانه و پیمانه در باده دُوی نبود
خواهی که یکی گردد بشکن تو دو پیمانه
من باز شکارم جان دربند مَدارم جان
زین بیش نمیباشم چون جغد به ویرانه
قانع نشوم با تو صبر از دل من گم شد
رو با دگری میگو من نشنوم افسانه
من دانه افلاکم یک چند در این خاکم
چون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه
تو آفتِ مرغانی زان دانه که میدانی
یک مشت برافشانی ز انبار پر از دانه
ای داده مرا رونق، صد چون فلک ازرق
ای دوست بگو مطلق، این هست چنین یا نه
بار دگر ای جان تو زنجیر بجنبان تو
وز دور تماشا کن در مردم دیوانه
خود گلشن بخت است این یا رب چه درخت است این
صد بلبل مست اینجا هر لحظه کند لانه
جان گوشکشان آید دل سوی خوشان آید
زیرا که بهار آمد شد آن دی بیگانه
#مولانای جان کلیات شمس
@TAMASHAGAH
🍃از تو با مصلحت خویش نمیپردازم
همچو پروانه که میسوزم و در پروازم
🍃گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی
ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم
🍃نه چنان معتقدم کهم نظری سیر کند
یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم
🍃همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش
تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
🍃گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری
زر نابم که همان باشم اگر بگدازم
🍃گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی
از من این جرم نیاید که خلاف آغازم
🍃خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم
سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم
🍃من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست
بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم
🍃ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب
که همه شب در چشم است به فکرت بازم
🍃گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی
درد عشق است ندانم که چه درمان سازم
@TAMASHAGAH
تماشاگه راز
🍃از تو با مصلحت خویش نمیپردازم همچو پروانه که میسوزم و در پروازم 🍃گر توانی که بجویی دلم امروز بجو
سعدی و باز هم سعدی🍃
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم / همچو پروانه که می سوزم و در پروازم
یکی: «پرداختن از کسی» به معنی جدا شدن و فارغ شدن از آن کس
و دیگری: «پرداختن با (به معنی به) کسی» به معنی توجّه و عنایت کردن به آن کس.
یعنی: تو وجود مرا پر کردهای و از تو جدا نتوانم شد و در این راه، بیآنکه به مصلحت خودم توجّهی کنم، مانند پروانه به دورِ شمع وجود تو پرواز میکنم و میسوزم و میسوزم
🍃🍃🍃🍃
آن كه آيينه ي صبح و قدح لاله شكست
خاك شب در دهن سوسن آزاد گرفت
منم و شمع دل سوخته، يارب مددي
كه دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
@TAMASHAGAH
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد , خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آبِ هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست
#حضرت_سعدی🍃
@TAMASHAGAH