🍃هوالمحبوب
سحر ز هاتفِ غیبم رسید مژده به گوش
که دورِ شاه شجاع است، مِی دلیر بنوش
شد آن که اهلِ نظر بر کناره میرفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوتِ چنگ بگوییم آن حکایتها
که از نهفتنِ آن دیگِ سینه میزد جوش
شرابِ خانگیِ ترسِ محتسب خورده
به رویِ یار بنوشیم و بانگِ نوشانوش
ز کویِ میکده دوشش به دوش میبُردند
امامِ شهر که سجاده میکشید به دوش
✨🍃دلا دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مَفُروش
محلِ نورِ تَجَلّیست رایِ انور شاه
چو قربِ او طلبی در صفایِ نیّت کوش
به جز ثنایِ جلالش مساز وِردِ ضمیر
که هست گوشِ دلش محرمِ پیامِ سروش
رموزِ مصلحتِ مُلک خسروان دانند
گدایِ گوشه نشینی تو حافظا مَخروش
هوالعزیز🌱
بوی گل و نسیم صبا می توان شدن
گر بگذری ز خویش چها می توان شدن
شبنم به آفتاب رسید از فتادگی
بنگر که از کجا به کجا می توان شدن
از آسمان به تربیت دل گذشت آه
گر درد هست، زود رسا می توان شدن
از روی صدق اگر ره مقصود سرکنی
گام نخست، راهنما می توان شدن
چوگان مشو که از تو خورد زخم بر دلی
تا همچو گوی، بی سر و پا می توان شدن
چون نور آفتاب سبکروح اگر شوی
بی چوب منع در همه جا می توان شدن
گر هست در بساط تو مغز سعادتی
قانع به استخوان پر هما می توان شدن
در دوزخی ز خوی بد خویش، غافلی
کز خلق خوش بهشت خدا می توان شدن
زنهار تا گره نشوی بر جبین خاک
در فرصتی که عقده گشا می توان شدن
دوری ز دوستان سبکروح مشکل است
ورنه ز هر چه هست جدا می توان شدن
اوقات خود به فکر عصا پوچ می کنی
در وادیی که رو به قفا می توان شدن
#صائب در بهشت گرفتم گشاده شد
از آستان عشق کجا می توان شدن؟
🍃🍃🍃
به مناسبت یازدهم تیر ماه سالروز درگذشت
خواجه نصیر توسی
جمعی از حکما که معروفند به رواقیون گفتند:"همه ی مردمان را درفطرت برطبیعت خیر آفرینند، به مجالست اشراروممارست شهوات به جایی رسند که درحسن وقبخ امور فکر نکنند:
کتاب اخلاق ناصری ،خواجه نصیر طوسی
خواجه ی جوان در کلاسهای عطارپیر عطار نیشابوری شرکت می کردوخوشه های عرفان را می چید.
ازطرفی تمایلات عطاربه بعضی از اصول اعتقادی شیعه نتیجه ی انس والفت عطار با متکلم برجسته ی شیعه خواجه نصیر بوده است.(منطق الطیر عطاربا تصحیح شفیعی کدکنی)
این متفکر در یکی از سخت ترین دوره های تاریخ ایران می زیست.
وباپشت کارکم نظیر و کوشش خستگی ناپذیر خودبه گسترش علم واشاعه حکمت پرداخت.
خواجه نصیردرعلم اخلاق به ابن مسکویه ودرعلم سیاست به فارابی مدیون است. ولی عمق وسعت ونفود
ابن سینا برافکار اواز همه بیشتر
است.
.
کسانی این گونه داوری کرده اند،که علم وحکمت به دست این ایرانی در دورترین نقطه ی بلاد مغول رفت.
(توگویی نوری تابان بود درشامی تیره ،جرجی زیدان).
شایدیکی از دلایلی که فرهنگ ایرانی از مغولان وحشی بیابان گرد انسانهای متمدن وارامتری ساخت .
.
اندیشه های خواجه نصیر ها بوده است.
عحیب است که امروزهم بهترین جای ساخت رصد خانه را هما ن مراغه ی خواجه نصیر می دانند.
خواجه در اخلاق ناصری دراخلاق مدن وتدبیر منزل و اداب سیاست حرفها دارد..
شیوه وسبک این کتاب متاثرازروح ریاضی وفلسفی خواجه است.
اما اسلوب جمله بندی ورسایی وبلاغت کلام این کتاب را در ردیف آثاربرجسته ی فارسی درقرن هفتم درآورده است.
درتربیت فرزندان همانند ژان ژاک روسو معتقداست که بچه هارابایدبراساس قانون طبیعت پرورش داد .
مصیبت های خواجه درزمان حیاتش آنقدر بوده است که خواجه دربیتی منسوب به خودگفته است.
به گرادگرد خود چندانکه بینم
بلا انگشتری ومن نگینم
نقش خواجه درنجات دانشمندان از شمشیر مغولان وسقوط خلافت پانصد ساله عباسی هم مهم بوده است.
همین سقوط باعث گسترش بیشتر زبان فارسی در دنیای آن زمان ومقدمه ی تاسیس حکومتهای مستقل ایرانی شد.
همین سقوط خلفای بغداد سبب شد که حاکمان وفرزانگان ایرانی به جای بغداد
نگاهشان به خودشان باشد
.
واندیشه ایرانشهری استحکام بیشتری
یابد.
عده ای این نقد را برخواجه نصیر وارد کرده اند که هرچند مدتی به قدرتمندی پناه می برد.
وبه دوچهره بودن اوتاخته اند.درآن زمان بدون تکیه به قدرت امکان هیچگونه تحقیق علمی نبود.
ممکن است خواجه درطلب پناهگاهی بوده است .
که خودوصاحبان فضل رادرپناه آن جای دهد.
ولی از لحاظ علمی وحمایت از اهل علم
یکی از نوادرهمه ی ادوارتاریخی اسلام
وایران بوده است.
🍃🍃🍃
همراه باشاعران سبک هندی
می شوند از سردمهری،دوستان از هم جدا
برگهارا می کند فصل خزان ازهم جدا
صائب تبریزی🌱
گر رود عشق از مزاج پیر ،لذت کی رود
بوی می باقی بود ،گر بشکنی پیمانه را
نظیری نیشابوری🌱
برون آید نفس افتان وخیزان از دل تنگم
چو محبوسی که بازنجیر از زندان برون آید
طالب آملی🌱
خنده می بینی ولی از گریه ی دل غافلی
خانه ی ما اندرون ابر است وبیرون آفتاب
فصیحی هروی🌱
وای بر آیندگان روزگار ای آسمان!
گر کنی با دیگران هم آنچه با ما کرده ای
قدسی مشهدی🌱
مشرب پروانه دارم در طریق دوستی
شاد می گردم چراغ هرکه روشن می شود
سلیم طهرانی🌱
ما زآغاز وز انجام جهان بی خبریم
اول وآخر این کهنه کتاب افتاده است
کلیم همدانی🌱
در کوچه ی زنجیر به خاکم بسپارید
روزی که بمیرم زغم سلسله مویی
طغرای مشهدی🌱
تک بیت های صائب تبریزی
🍃دراین زمانه که جوهرشناس نایاب است
چه قدر مردم روشن گهر شودپیدا
🍃بادشمنان دوست نما درمیان منه
صائب،اگرزاهل دلی ،حال خویش را
🍃اظهار فقر پیش فرومایگان مکن
پوشیده دارگوهر شهوار خویش را
🍃از صحبت خسیس حذر کن که می شود
یک برگ کاه مانع پرواز دیده را
🍃یادرخسار تورا دردل نهان داریم ما
دردل دوزخ بهشت جاودان داریم ما
🍃بس که دیدم بی ثباتی از جهان بی وفا
خاک ساکن درنظر آب روانی شد مرا
🍃هیچ فردی درپی اصلاح خوی خویش نیست
هرکه رادیدیم درآرایش روی خوداست
🍃میوه ای نیست به زآزادی
نتوان گفت سروبی ثمراست
🍃فلک نیلوفر دریای عشق است
زمین درد ته مینای عشق است
🍃خود پرستی قطره را درکاردریا کردن است
خودشناسی بحر را درقطره پیدا کردن است
خاموشم و بى تابى فرياد تو دارم
چندان كه فراموش توام به جهان ياد تو دارم
بیدل دهلوی🌱
نه گنجد دوست در یاد و نه بییادش توان بودن
چو مرغ نیمبسمل میتپد در خاک و خون هوشم
#فصیحی_تبریزی🌱
تلنگرهای مولانا
آن که میترسی ز مرگ اندر فرار
آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
📚 مثنوی | دفتر سوم
مولانا میگوید انسان همیشه از «مرگ» نمیترسد؛ گاهی از روبهرو شدن با خویش میترسد. مرگ، آینهای است که آدمی را با حقیقتِ زندگیاش مواجه میکند.
بسیاری وقتها، هراسِ مرگ در اصل هراسِ «نزیستن» است؛ ترس از عمرِ هدررفته، کارهای ناتمام، یا خودی که هنوز به آنچه میتوانست باشد نرسیده است.
شاید به همین دلیل، مرگاندیشی میتواند انسان را بیدارتر کند. به گفتهی سپهری: «اگر مرگ نبود، دستِ ما در پیِ چیزی میگشت.» یادِ مرگ، آدم را از خوابِ روزمرگی بیرون میآورد و یادش میاندازد که وقت، بیپایان نیست.
گفتهاند: هنگامِ مرگ، انسان با «کسی که شده» روبهرو میشود؛ در کنارِ «کسی که میتوانست بشود». و تلخیِ ماجرا آنجاست که دیگر فرصتی برای بازگشت و ساختن باقی نمانده است.
شاید بتوان آن را به دو پازلِ یکسان تشبیه کرد؛ یکی کامل و هماهنگ، با تصویری روشن، و دیگری آشفته و ناقص، چنانکه حتی معلوم نباشد قرار بوده چه تصویری از آن پدید آید. حسرتِ بعضی آدمها، شاید همین فاصله باشد؛ فاصلهی میانِ «آنچه شدهاند» و «آنچه میتوانستند بشوند».
مولانا در جای دیگری میگوید:
مرگ هر کس ای پسر همرنگِ اوست
پیشِ دشمن دشمن و بَرِ دوست دوست
یعنی مرگ، رنگِ زندگیِ ما را میگیرد. کسی که با خودش صادق بوده، معنا و حقی را در زندگی پاس داشته، مرگ را سراسر تاریکی نمیبیند. اما آنکه مدام از خویش گریخته، مرگ را هم تهدیدی هولناک مییابد؛ چون ناچار است با همان خودِ فراموششده روبهرو شود.
مرگاندیشی در این معنا، نه دعوت به یأس است و نه افسردگی؛ نوعی بیداری است. اینکه انسان گاهی از خودش بپرسد: اگر همین امروز پایانِ راه باشد، آیا به چیزی که باید میشدم، نزدیک شدهام؟
✓ شاید ترس از مرگ، همیشه از پایانِ زندگی نباشد؛ گاهی از حسرتِ زندگیِ نزیسته است.
چند گاهی بیلب و بیگوش شو
وآنگهان چون لب، حریفِ نوش شو
چند گفتی نظم و نثر و رازِ فاش
خواجه، یک روز امتحان کن، گنگ باش
#مولانای_جان✨
گر بکاوی کوششِ اهل مَجاز
تُو به تُو گَنده بود همچون پیاز
هر یکی از یکدگر بی مغزتر
صادقان را یک ز دیگر نغزتر
#مولانا✨
یعنی:
اگر تلاش و کوشش مردمِ ظاهرگرا و سطحینگر را لایهلایه بکاوی، همچون پیازی بزرگ و توخالی است که هر لایهاش از لایهی پیشین، بیمایهتر و پوچتر است؛ اما در مقابل، بندگانِ راستین و عارفان حقیقی هرکدام از دیگری نیکوتر و نابترند؛ چرا که به حقیقتِ راستین راه یافتهاند و وجودشان پرمایه و غنیتر است.
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"روز واقعه"
- تو از حسینبنعلی چه میدانی؟
_ از او بسیار میگویند، و آنها که میگویند، چرا خود چون او نیستند؟!