🟣عطار نیشابوری:
دور دور مرو که مهجور گردی
نزدیک نزدیک میا که رنجور گردی
اگر گرد کسی بسیار گردی
گر چه بس عزیزی خار گردی
گاهی میاندیشم درختی که تنها بالای کوه زندگی میکند، چرا از جنگل فرار کرده.
#آلبر_کامو
در همه عمرم
من عاشق دوست داشتن عشق بوده ام
و به هر مقدار از آن که رسیده ام
هرگز نگفته ام
که مرا بس است.
#ابن_عربی
درویشی از ابوسعید ابوالخیر پرسید:
او را کجا طلب کنیم؟
گفت: کجایش جستی که نیافتی؟!
#اسرارالتوحید
ما خانه خرابان سر کوه فنائیم
زان هیچ کس پی نبرد خانه مارا
حیران شده در کار من بیدل حیران
انکس که ندیده رخ جانانه مارا
گاهی باید از هیاهوی این جهانِ رنگ و بو دامن کشید و در خلوتسرای سکوت، به آوای بیصدای دوست گوش فرا داد. ما در این خاکدان، مسافرانی غریبیم که نشانِ خانه اصلی خویش را گم کردهایم؛ و چه تلخ است که در بندِ نقش و نگارِ قفس، پرواز را از یاد ببریم
❤️🔥😊
تا زمانی که چشمِ سر روشن است و به ظواهر این خاک دلخوش، چشمِ دل بیدار نخواهد شد. برای رسیدن به او، باید اول از خود عبور کرد...
تا تو در میانهای، او در پسِ پرده است؛ چون تو برخاستی، جز او هیچ نخواهد ماند.
عشق، آتش است و کار آتش، سوختن و پاک کردن است. بگذار این آتش، تمامِ منیّتها، دلبستگیها و اندوههای پوشالیات را بسوزاند و خاکستر کند. از این سوختن نهراس، که تولدِ دوباره تو در تسلیم شدن است...
امشب از بلندای غربتِ خویش به این عالم مینگرم و میبینم که ما چقدر هولناک تنهاییم. بزرگانِ ما این تنهایی را چشیدند و سر به بیابانِ فنا نهادند. آنجا که ابوالحسن خرقانی میگفت: کاشکی بدلِ همه خلق، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید...
این سخن، شعار نیست؛ این فورانِ جانی است که در آتشِ عشقِ مطلق چنان ذوب شده که دیگر مرزی میان خود و دیگران نمیبیند...
عزیزان؛ عرفان، دکانِ صوفیگری و بازی با کلماتِ مسجع نیست؛ عرفان، فرو ریختن است. حکایتِ آن شبهایی است که رابعه عدویه سر بر خاک میگذاشت و میگفت: الهی، اگر تو را از بیمِ دوزخ میپرستم، مرا در دوزخ بسوزان؛ و اگر به امیدِ بهشت میپرستم، بر من حرام گردان...
چقدر سنگین است این عیارِ خالص! ما کجا و این بند گسستنها کجا؟ ما هنوز درگیرِ پاداش و جزای کارهای خویشیم و آنها در اشتیاقِ وجهالله، جان میباختند...