🎊🎈🎊🎈🎊🎈🎊🎈
#قصه_متنی
#قصه_ی_زنبور_و_مورچه
زنبور گفت :
” شما دلتونو به این خوش کردین که مورچه هستین و بی آزار
اما از زندگیتون هیچی نفهمیدین.
هیچوقت از گوشت مغازه گوشت فروشی چیزی نخوردین و هیچوقت هم از انگور آویزون از درخت نچشیدین.
ولی ما زنبورای قرمز از همه این غذاها و خوراکی های خوشمزه خوردیم و کیف کردیم”
مورچه گفت :
” مگه شما گوشت مغازه قصابی هم میخورین؟”
زنبور گفت :
” نمیدونستی؟ بله که گوشت هم میخوریم، امروز همراه من بیا تا ببینی ما چی کار میکنیم”
مورچه گفت:
”من که نمیتونم همراه تو پرواز کنم اگر راست میگی منو همراه خودت ببر تا تماشا کنم و یاد بگیرم”
زنبور مغرور که میخواست کارای خودشو به مورچه نشون بده
مورچه رو بلند کرد و اورد گذاشت دم مغازه گوشت فروشی و گفت:
” اینجا باش و تماشا کن”
بعد زنبور پرواز کنان اومد و روی یه تیکه گوشت که توی مغازه بود نشست و چون قصاب اومد گوشت رو برداره زنبور ترسید و زنبور پرید بالاتر.
اما مرد قصاب که از ویز ویز و شلوغ کاری زنبورای قرمز اوقاتش تلخ شده بود و کلافه شده بود گوشت رو برداشتو اونو چندباری محکم تکون داد
اینطوری شد که چندتا از زنبورا روی زمین افتادن و از بین رفتن.زنبور همسایه مورچه هم یکی از اونا بود.
مورچه که گوشه ای ایستاده بود و نگاه میکرد آروم آروم جلو اومد و زنبوری که همسایشون بود پیدا کرد و گفت :
” خیلی ببخشیدا
ولی ما اینطور زندگی ای رو که هر لحظه ممکنه جونمون به خطر بیفته و از بین بریم رو دوست نداریم”
بعد مورچه های دیگه رو خبر کرد تا بیان و زنبورای قرمزی رو که از بین رفته بودن
با خودشون ببرند.
@Tarbiatmahdav 🏴🌿🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
〰🌸〰☘〰🌸〰☘〰🌸〰
#قصه_متنی
داستان زیبای
🤚✋دست چپ و دست راست🤚✋
یادش میدادند که برف سفیده، آرد و ماست و شیر هم سفید هستند.
برگ درختا سبزهستند،
شبا همه جا تاریکه و روزها خورشید همه جا را روشن می کنه
و با نور طلاییش به زمین می تابه و زمین را گرم می کنه.
یادش میدادند که گربه میومیو می کنه،
کلاغ قارقار می کنه،
کبوتر بغ بغو می کنه،
سگ هاپ هاپ می کنه،
گنجشکه جیک جیک جیک صدا می کنه،
وقتی کتری آب رو روی گاز بذاریم آب جوش میاد و قل قل صدا می کنه
ودست زدن به کتری آب جوش خطرناکه و بچه ها نباید با کبریت بازی کنن،
〰🌸〰☘〰🌸〰☘〰🌸〰
یادش می دادن که به بزرگترها سلام کنه
و بهشون احترام بذاره،
دست و روشو بشوره و تمیز باشه.
〰🌸〰☘〰🌸〰☘〰🌸〰
خلاصه بچه های گلم، سارا کوچولو خیلی چیزا بلد بود
اما همیشه بین چپ و راست اشتباه می کرد.
مامان سارا یادش می داد که پای چپ کدومه و پای راست کدومه می گفت:
دست راستت رو روی پایی بذار که سمت دست راستته
همون پای راسته.
سارا دستی رو که النگوی سبز داشت روی پایی می ذاشت که طرف دست راستش بود
و می فهمید که پای راست کدومه.
ادامه دارد...
〰🌸〰☘〰🌸〰☘〰🌸〰
@Tarbiatmahdav 🌿🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
〰🌸〰☘〰🌸〰☘〰🌸〰
#قصه_متنی
داستان زیبای
🤚✋دست چپ و دست راست🤚✋
دستی رو هم که النگوی قرمز داشت روی پای همون طرف می ذاشت و می فهمید که پای چپ کدومه.
اما بچه ها می دونید سارا کوچولو از کجا می فهمید دست چپ و دست راست مامانش کدومه؟
〰🌸〰☘〰🌸〰☘〰🌸〰
اون می دونست که مامانش ساعتش رو روی دست چپش می بنده.
برای همین وقتی به دست مامانش که ساعت داشت نگاه می کرد
می فهمید که دست چپ ساعت داره و دست راستش ساعت نداره.
〰🌸〰☘〰🌸〰☘〰🌸〰
یه روز مامان سارا داشت توی آشپزخونه غذا درست می کرد که بخار آب به دست چپش خورد
و مچ دستش کمی سوخت
و پوستش تاول زد.
مامان سارا کمی پماد روی جای سوختگی مالید و ساعتش رو هم روی مچ دست راستش بست.
〰🌸〰☘〰🌸〰☘〰🌸〰
وقتی سارا کوچولو به دست های مامانش نگاه می کرد،
متوجه شد که مامانش ساعتش رو به دست راستش بسته
اما شک داشت که درست فهمیده باشه.
ادامه دارد...
〰🌸〰☘〰🌸〰☘〰🌸〰
@Tarbiatmahdav 🌿🌷