ذهن ویولت بعد از نوشتن آرامتر شده بود—آنقدر آرام که در چهره و رفتارش هم بهوضوح دیده میشد. لبخندی عمیق بر لبهایش نشست و با نرمی گفت:«بله، آمادهام.»
او آماده بود تا دنیای تازهای را که پیش رویش گشوده میشد، کشف کند… و با آن خو بگیرد. وقتی آندو از اتاق بیرون رفتند،خبری از اریک و ایتن نبود. لیلی گفت ایتن برای تهیه وسایل شام به بیرون رفته و اریک هم مثل همیشه دراتاقخود به سر میبرد.
وقتی از خانه بیرون زدند، نسیمی خنک از لابهلای درختان گذشت و دامن بلند ویولت را به بازی گرفت. آسمان، برخلاف چیزی که انتظار داشت، نه آبی بود و نه خاکستری؛ ترکیبی از بنفش و فیروزهای، با نوارهایی طلایی که آرام در افق میرقصیدند. پیش رویشان، جنگلی گسترده بود—اما نه جنگلی معمولی.
درختها قامتهایی داشتند به رنگهایی غیرممکن؛ تنههایی نیلی، شاخههایی نقرهای و برگهایی که در هر حرکت باد، رنگشان تغییر میکرد؛ از سبز تا ارغوانی، از طلایی تا آبی شبانه. نورهایی کوچک و درخشان، همچون حشرات شبتاب، میان شاخوبرگها میچرخیدند و صدایی شبیه نجوا از درون جنگل شنیده میشد… انگار خودِ درختها با هم حرف میزدند.
ویولت با دقت به اطراف نگاه کرد. پرندهای با پرهای بلورین از مقابلش گذشت، و پشت سرش ردی از گرد نقرهای در هوا ماند. پروانههایی شفاف، با بالهایی شبیه شیشههای رنگی، دورشان میچرخیدند. روی یکی از شاخهها، جانوری کوچک و خزدار نشسته بوده چشمهایش مثل شمع میدرخشید و زیر لب، ترانهای بیکلام زمزمه میکرد.
آرام و محو در تلالوی دنیای تازه، ویولت همچون پرندهای که پس از طوفان بر شاخهای ناشناخته مینشیند، غرق در زیباییهای اطراف بود. هر رنگ، هر نسیم، هر صدای دوردست، چیزی از دلتنگیِ دلش میکاست... دلتنگی برای مادری که دیگر کنارش نبود، و جهانی که در غبار خاطرات محو میشد.
لیلی، با نگاهی آمیخته از مهر و احتیاط، گاه به چهرهی خاموش ویولت مینگریست. پس از پیمودن مسافتی آرام در میان مه لطیفِ جاده، صدایش را به نرمی شکوفهای در بهار گشود و گفت: «وقتشه کمی حرف بزنیم، ویولت… دنیای جدید، قصههای خودش رو داره.»
ویولت مصمم به او خیره شد و لیلی کلمات را کنارهم چید. «اول از همه باید بدم که این بُعد از زمین،از هفت سرزمین تشکیل میشه.
«~سیرالین –~یوریا– ~سِنورا– ~نورولیس_~ناریلیا _~اِلدرین_~اوشیانا_»
یرای تو فقط سیرالین مهمه،جایی که الان توشیم،بُعد دیگه سِرِنال،کشوری که تو ازش امدی!»
ویولت سرش را تکان داد، اما حتی تلاشی نکرد تا اسمها را به خاطر بسپارد. لیلی لبخندی زد و ادامه داد:
« چیزی که برای تو مهمه، اینه که توی سیرالین، هشت قبیله زندگی میکنن. هر قبیله رفتار و قابلیتهای خودش رو داره، ویژگیهایی که اونا رو از بقیه متمایز میکنه.»
لیلی با قدمهایی آرام به زیر درختی بلند رفت؛ شاخههایش با برگهای سفیدرنگشان به آرامی به زمین مایل بودند.
فضای جنگل، با نور نرم عبوری از شاخوبرگها و نسیم خنکی که برگها را به رقص درآورده بود، سکوتی شاعرانه ایجاد کرده بود. صدای دوردست پرندگان و خشخش برگها، گویی گوشهای از داستان هزارسالهی این سرزمین را زمزمه میکرد.
«اما چیزی هست که قبیلهی هر جن را از همه جدا میکنه…
نه خانواده است، نه جایی که متولد شده… بلکه طوماری زنده، که ما آن را مینامیم: طومار اشراق»
چشمان ویولت گرد شد و نگاهش با تعجب و کنجکاوی برق زد.لیلی آهسته ادامه داد، با صدایی که هم مهربان بود و هم مرموز:؛ وقتی جن متولد میشود، ردپایش در این طومار ثبت میشود.هیچ انسانی، هیچ جن معمولیای، تا به حال طومار را از نزدیک ندیده… برای همین، نشانی روی شانهی راست جن هنگام تولد، تنها راه تشخیص قبیله است.»
لیلی مکثی کرد و با لحنی کمی جدیتر افزود:
«این نشانها، توسط آقای نووام، نگهبان طومار، در همان لحظهی تولد ظاهر میشوند. طومار، بیش از هر چیز، سرنوشت هر جن را در خود دارد و هیچ دستِ انسانی یا حتی جنی نمیتواند آن را دستکاری کند.»
نسیم نرم از لابهلای برگهای سفید درختان عبور میکرد، نور خورشید میان شاخهها تاب میخورد و سایهها روی زمین میرقصیدند. ویولت، با قلبی پر از هیجان و حیرت، احساس کرد وارد جهانی شده که قوانینش نه تنها متفاوت، بلکه جادویی و مقدس است.
«میرسیم به هشت قبیله خاص!
«ییکنواهها» «اوزایرسها» «آیروراها» «هانوراکها» «لیلیانها» «شیوانها» «تارانها» «ارولوسها»و...»
صدای خشخشِ قدمهایی که از دور میآمد، سکوت جنگل را شکافت. لیلی میان جملهاش مکث کرد و گوش تیز کرد.
هوا سنگین شد، پر از عطری عجیب… شبیه آهنِ سوخته و خاکِ بارانخورده.
ویولت نفسش را در سینه حبس کرد. از دلِ مهِ نقرهای، قامت مردی پدیدار شد— قد بلند، شانههای استوار،موهای از جنس برف و چشمانی کهربایی که رنگشان میان طوفان و آرامش در نوسان بود.
او چیزی نگفت. فقط نگاه کرد. و در همان لحظه، ویولت حس کرد قلبش از تپیدن بازمانده است. نه از ترس… از شناخت. شناختی که از هیچ جا نمیآمد و در عین حال از اعماق روحش زبانه میکشید.
او را دیده بود. نه در این دنیا، نه در دنیای خودش... در خوابی دور، یا شاید در سطری از کتابهایش، جایی میان واژههایی که خودش هم معنیشان را نمیدانست.
آیزاک نزدیکتر آمد، سایهاش روی زمین افتاد.
صدایش آرام، اما نافذ بود—مثل کسی که دنبال تأییدی از حقیقت میگردد:«پس ....این همون دختریه که از سِرِنال امده؟؟»
لیلی لبخند زد، دستی به بازوی ویولت زد و گفت:«بله، آیزاک… این همون دختریه که ازش گفتن.»
اما ویولت دیگر صدای او را نمیشنید. ذهنش پر شده بود از تپش، از نوری عجیب که در نگاه آیزاک میدرخشید. حس کرد روحش یخ زده،از حسی آشنا... برای نخستینبار، حس کرد شاید اینجا— میان درختان رنگی و مههای درخشان—
تکهای از سرنوشتش بیرحمانه منتظر او بوده است.
اون وجـــــود داره~🌿✨
پارت۷: نخستین گامهای اشراق ویولت کولهاش را با خود به اتاق آورد. بعد از رفتن ایتن مانند همیشه اولین
پارت۸: تاج بر خاک،ایمان بر لبهتیغ
آفتاب آخرین رمقش را میان تودهای از ابرهای سرخ خاکستری جا گذاشته بود. باد، آرام اما زخمی از گذشته، در کوچههای متروک میپیچید و غبار کهنهی دیوارها را به لرزش واداشت. سنگفرشهای ترکخورده هنوز از روزگاری سخن میگفتند که اینجا صدای موسیقی اشراف و بوی شرابِ سیب میآمد. اکنون اما، تنها پژواک قدمهای سربازانی بود که در سکوت سایهها عبور میکردند.
در میانشان، لیوسا جلوتر از همه، سوار بر اسب سپیدش پیش میرفت. ردای سرخش زیر نور غروب میدرخشید و طلایی موهایش شعلهوار میدرخشید. تاج نقرهفامش، باریک اما پرابهت، میان موهایش میدرخشید؛ نگاهش خشم و اقتدار را یکجا در دل هر ناظر مینشاند.
در دو سوی خیابان، عمارتهای ویرانشدهی اشراف سقوط کرده، همچون شاهدان خاموش قرنها گناه و داوری، نظارهگر عبور آنان بودند. شورشیان را گرفته و سربازانی اطراف آنها را احاطهکرده بودند. همانهایی که روزها، از میان ویرانهها و بازارهای متروک، پیام نفرت را پخش میکردند. اکنون روی زانو، با دستان بسته، در حیاط یک عمارت قدیمی گرد آمده بودند.
هوای عصر بوی فلز میداد؛ بوی خون خشکیده و تصمیمهای دشوار. لیوسا از اسب پایین آمد و قدمی جلوتر گذاشت. سکوت سنگینتر شد. فردی همراه او، با گامی آرام اما مصمم، پشت سرش آمد. حضورشان حکم پایان نبرد را داشت. صدای زنجیرها در هوا پیچید، ضعیف اما تلخ.
او مقابل اسیران ایستاد، نگاهی از بالا انداخت—نه با تحقیر، نه با ترحم، بلکه با وقار سردی که شبیه قضاوت آسمان بود. صدایش آرام اما نافذ برخاست:
«اشراق سخن گفته بود، خدا دیده بود… و شما با جسارت به هر دو پشت کردید!»
نگاهش سختتر شد و صدایش گیراتر: «من، لیوسا ییکنواه، پاسخ گستاخی و پایمال کردن فرمان الهی را به شما نشان خواهم داد…!»
سکوت، تنها با وزش باد و لرزش خاک و آوار، پرطنین بود.
و سپس—سکوت شکست. نه با کلمه، که با آتش.
از دل زمین، میان آوار و خاکستر، شعلهای سرکش برخواست. در چشم به هم زدنی، فریادها به اوج رسید.
زیرزمین عمارت لرزید و موجی از انفجار گَرد داغ را در فضا پراکند. سربازان شگفت زده و ترسیده به اطراف نگاه میکردند، مه فروپاشید و از سایهها، شورشیانی برخاستند—افرادی از آن نانجیبان به کمکشان امده بودند...
اندو، پدر لیوسا، بیدرنگ جلو پرید. وِردی زمزمه کرد و نوری آبیفام از دستش فوران کرد. لیوسا همچنان ایستاده بود و برق خشم در چشمان سرخش شکفت— آن برقِ آرام، سرد و خطرناک که پیش از فروپاشی هر چیز میدرخشد.
قلبش تند میتپید ،اما سعی در مرتب کردن افکارش داشت.
او هیچگاه غرورش را فراموش نمیکرد؛این دختر ملکهی آیندهی سرزمین سیرالین بود.
شمشیرش را کشید،تیغهای از نور که تاریکی را میشکافت.
با نفسی عمیق لرزش صدایش را کنترل کرد و صدایش در میان غوغا برخاست—نه فریاد، که فرمان:
«حفاظ نور، صف دوم! هیچکس عقب نمیکشه!»
در همان لحظه، نور از زمین برخاست؛درهای طلایی و لرزان میان دود و خاک. سربازان به جلو حرکت کردند و فریاد زدند،شورشیان برای آزادیشان تقلا میکردند.
جنگ، خونین بود
لیوسا در مرکز آن ایستاده بود، با صورتی آشفته و موهای بهمریخته.
شعلهها و دود هنوز در هوا میرقصیدند که لیوسا قدمی جلو گذاشت و درچشمبهم زدنی شمشیرش را به آرامی بلند کرد.
باد با هر جهتی که میپیچید، گویی فرمانی از او میگرفت؛ شعلهها با ریتم دست او حرکت میکردند و مسیر دشمنان را محدود میساختند.
چشمهایش همهجا را زیر نظر داشت؛ هر حرکت کوچک، هر نفسِ ناگهانی، در دیدگانش محو نمیشد. این اولین ماموریتش بود که به تنهایی سربازانرا هدایت میکرد...پدرش در این ماموریت حق فرماندهی نداشتفقط او بود؛خودش!
سربازانش، هنوز شوکه از انفجارها، خود را جمع میکردند.
لیوسا هر یک را با نگاهی کوتاه ارزیابی کرد و فرمانی آرام اما نافذ صادر کرد:
«خط یک—پایین! خط دو—حفاظ! هیچکس از جایگاهش حرکت نکند مگر به فرمان من!»
لحظه ای غفلت سربازان باعث تمام شدن دهها زندگی از جمله زندگی خودشان بود.
لیوسا به سمت پسر جوانی اشاره کرد تا وظیفه اش را کامل کند.
در میان دود و آوار، پسر جوان مو مشکی با تیرکمانش آماده بود.
چشمانش سرد و متمرکز، هر شورشی را که میخواست از سایهها رخنه کند، هدف میگرفت.
پسر مانند باد بود و به سرعت جای خود را عوض میکرد تا دشمن اورا شناسایی نکند.
هر تیر رها شده، هماهنگ با فرمان لیوسا، دشمن را سر جای خود میخکوب میکرد و مسیر پیشرویشان را میبست.
باد ناگهان شدّت گرفت و موهای بلند لیوسا به رقص درآمدند، و تاجش ازسرش به زمین افتاد.
ولی نگاهش هنوز ثابت و خیره بود؛ انگار کل نبرد را پیشبینی میکرد.
با حرکت سریع و دقیق، تیغهی نورش را چرخاند و مسیر دو شورشی را در لحظهای که میخواستند بلند شوند، قطع کرد.
اون وجـــــود داره~🌿✨
پارت۷: نخستین گامهای اشراق ویولت کولهاش را با خود به اتاق آورد. بعد از رفتن ایتن مانند همیشه اولین
سربازانی که کنار او ایستاده بودند، حالا از سردرگمی در آمدند و با نظم و دقت بیشتری صف میگرفتند.
با دستورات لیوسا آنها بهتر از قبل عمل میکردند.
صداهای فریاد و انفجارها در کوچههای ویران پیچید، اما فرمان او مانند موسیقی فرمانبرداری در گوش سربازان میپیچید.
لیوسا، با آرامش و در عین حال خشمی مخفی، در مرکز میدان ایستاده بود؛
شعلهها و دود، صدای فریاد و ارتعاش زمین، همه و همه به خدمت اقتدار او درآمده بودند.
یک لحظه، صدای شکستن چوب و فلز رسید؛
یکی از شورشیان، با دست بسته، سعی کرد به سمت لیوسا حرکت کند.
در همان ثانیه، تیغهی نورانی پدرش در هوا چرخید و شورشی روی زمین نقش زمین شد.
در کنار لیوسا، پسر مو مشکی دوباره تیرش را آماده کرد و با دقت هر دشمنی را که میخواست از کنارشان عبور کند، سر جای خود متوقف ساخت.
هر حرکت او و اندو، هر فرمان لیوسا، همه هماهنگ با نظم و زیباییای عجیب اجرا میشد؛ گویی هر انفجار و هر تیر، جزئی از موسیقیای بود که تنها او قادر به شنیدن آن بود.
شورشیان هنوز از سایهها میخزیدند و میخواستند در دل آتش و دود رخنه کنند، اما هر حرکتشان با نظم و دقت بیرحمانهی لیوسا و تیرهای پسر جوان متوقف میشد.
هر گام اشتباه، هر نفس ناگهانی، به سرعت از سوی تیغهی نور او یا تیرهای دقیق از راه میرسید.
فریادها و انفجارها در کوچههای ویران پیچید و مه، آتش و دود را در هم آمیخت.
اندو، در کنار دخترش، تلاش میکرد تا دشمنان را از فاصله کنترل کند. ولی یک ضربهی ناگهانی، زخمی جزئی روی شانهاش بر جای گذاشت. با این حال، بدون اینکه تسلیم شود، دوباره نور آبیفامش را به سمت شورشیانی که هنوز ایستاده بودند، رها کرد.
لیوسا وسط میدان ایستاده بود، لباس رزمش خاکی و خونی بود و ردای سرخش میان شعلهها میرقصید، اما خشم و اقتدارش همچنان در چشمانش میدرخشید.
او هر فرمان را با آرامشی شاعرانه صادر میکرد، گویی کنترل کامل بر هر انفجار، هر تیر و هر حرکت دشمن داشت.
لحظاتی بعد، آخرین شورشیان که گمان میبردند برنده این میدان هستند سقوط کردند و سکوتی سنگین فضا را پر کرد. دود فروکش کرد، شعلهها آرام گرفتند و تنها صدای نفسهای خستهی سربازان و خش خش آوار در هوا پیچید.
لیوسا نفس عمیقی کشید، شمشیرش را پایین آورد،او بار سنگینی را روی دوشش حمل میکرد،مسئولیت جان دیگران کم چیزی نبود. شمشیر را تیکهگاهش قرار داد تا بر روی زمین نیوفتد،جان به یک باره از وجودش بیرون رفته بود.!
پسر جوان، با چشمان بهخاکسترنشستهاش، از میان سربازان گذشت. تاج نقرهفام را که بر خاک افتاده بود، برداشت. خاک از روی آن زدود و جلو آمد، بیهیچ حرف اضافهای. در چند قدمی لیوسا ایستاد. صدای نفسهاشان در میان سکوت میدان گم شد.
لیوسا نگاهی کوتاه به او انداخت، جدی و بیاحساس.
با صدایی آرام اما آمرانه گفت: «ارمیا.»
پسر سرش را خم کرد. تاج را بالا آورد و گفت: «برای فرمانده.»
تاج را بر سرش گذاشت. فلز سردِ نقره با نور کمرنگ غروب درخشش گرفت. لیوسا لحظهای چشمانش را بست، گویی وزن مسئولیت را دوباره احساس میکرد.
سپس بیدرنگ گفت: «صفها را دوباره بررسی کنید. هیچکس قبل از دستور حرکت نکند.»
ارمیا یک قدم عقب رفت و با صدایی محکم پاسخ داد:
«اطاعت میشود، بانو.»
باد از میان ویرانهها گذشت. تاج روی سر لیوسا در نور سرخ غروب برق زد. دیگر نه صدای جنگ بود و نه فریاد—
تنها سکوتی باقی مانده بود، از جنسی که فقط پس از فرمانرواییِ واقعی میآید.
بعد از مدتی باد از میان میدان خاموش میگذشت.
پرچمهای نیمسوخته هنوز روی خاک افتاده بودند و سربازان، یکییکی، اجساد را از میان دود بیرون میکشیدند. هیچ فریادی نبود، فقط صدای پارچههایی که بر خاک کشیده میشدند و نفسهای سنگینی که میان سینهها حبس میماند.
لیوسا میان آن صحنه ایستاده بود؛ دستهایش لرز خفیفی داشت، اما چشمانش خیره بود — به پیکرهایی که دیگر نمیتوانست برایشان کاری بکند.
اندو آهسته نزدیک شد، شمشیرش را که هنوز خون تازه بر آن میدرخشید، کنار زمین فرو کرد و کنار او ایستاد.
چند لحظه سکوت میانشان گذشت.
«ما بردیم، لیوسا.» صدایش آرام بود. «با اولین فرمانت، شورش خاموش شد.» لیوسا پلک زد، ولی چیزی نگفت. فقط لبخند تلخی روی لبهایش نشست.
«بردیم؟» زمزمه کرد.سعی داشت بغضشش را پنهان کند...
«اونا هم بچهی این خاک بودن، پدر...همونایی که باید ازشون محافظت میکردم. حالا ببینشون... حتی خدا هم دیگه صدام رو نمیشنوه.»
اندو به آرامی نفس کشید، با احتیاط تاج کج شده روی سر لیوسا را درست کرد و خودش رو بیشتر به دخترش نزدیک کرد. «تو فرستادهی اشراقی. اشتباه میکنی اگر فکر کنی سکوتخدا یعنی بیتفاوتی...»
سرش را بالا گرفت و نگاهش را در چشمان نیمه خیس دخترش دوخت. «ما امروز شکست نخوردیم. فقط تاوان اولین تصمیمت رو دادیم،خب؟ و اونم... با کمترین خون ممکن.»
اون وجـــــود داره~🌿✨
پارت۷: نخستین گامهای اشراق ویولت کولهاش را با خود به اتاق آورد. بعد از رفتن ایتن مانند همیشه اولین
لیوسا لب باز کرد، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد. فقط سرش را پایین انداخت، اشکهایش بیصدا روی خاک میافتاد، درست کنار خون خشکشدهی یکی از سربازان جوان. اندو آرام و با احتیاط دخترش را بغل کرد،دستش هنوز درد میکرد اما،دخترش به او احتیاج داشت!
گریه لیوسا به هقهق تبدیل شده بود،او نمیخواست فرمانروایی کند، نمیخواست تصمیماتش دیگران را به کشتن بدهد!
در این بین ناگهان صدای قدمهایی تند از پشت سرشان آمد. یکی از سربازان جوان، نفسزنان، به آن دو نزدیک شد.
«قربان... یه چیزی پیدا کردیم... باید خودتون ببینین.»
لیوسا سر بلند کرد، اشکها هنوز روی گونهاش میدرخشیدند. سرباز سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
«روی دیوار شمالی... نشونهای هست، با خون کشیده شده. یه علامت ناشناخته...»
باد دوباره وزید. پرچم پارهشدهی ییک نواه به آرامی در باد تکان خورد، و لیوسا، با چشمانی که هنوز از اشک برق میزد، به سوی نور کمرمق سپیدهدم قدم برداشت.
هوای میدان هنوز بوی خون میداد. سربازان آرام و بیصدا در میان اجساد قدم میزدند؛ آنهایی که سلاح بهدست جان داده بودند را از بقیه جدا میکردند. لیوسا ساکت بود. چشمانش روی زمین خشکیده و نگاهش میان پیکرهای افتاده میلغزید. دستش را مشت کرده بود، اما لرز انگشتانش پنهان نمیماند.
صدای اندو از پشت سرش آمد، آرام و گرفته:
«لیوسا… وقت رفتنه. هنوز ممکنه از دور نظارهگر داشته باشیم.» لیوسا نفس عمیقی کشید و نگاهش را بالا آورد.
روی دیوار نیمسوختهی عمارت، طرحی با خاکستر و خون دیده میشد—مثلثی وارونه، با نقطهای سفید در مرکز.
شکل، ساده بود… اما حس میکرد دارد نگاهش میکند.
با صدایی خشک گفت:
«اینو ببین. پدر … این نشونهشونه؟»
اندو نزدیکتر شد، ابرو درهم کشید و به دیوار خیره ماند.
لحظهای سکوت کرد، سپس زیر لب زمزمه کرد:
«بله… همینه. نشونهی گروهیه که خودشونو "فرزندان وارونه" مینامن. شعارشون اینه که: خدا از ما زاده شده.... نه ما از او.»
لیوسا بیحرکت ماند. چشمهایش خیره بر آن نقطهی سفید بود که در میان خون میدرخشید؛ مثل لکهای از جنون بر پوست جهان. نفسش لرزید. بعد آرام گفت:
«اونا دارن به خود خدا اعلان جنگ میدن...»
سکوتی سنگین همهجا را فرا گرفت. ناگهان، چشمان لیوسا سرختر شد. قدم برداشت، دستش را بلند کرد—
و با حرکتی تند، موجی از نور داغ از میان انگشتانش فوران زد. دیوار در یک لحظه خاکستر شد.
ذرات داغ بر صورتش پاشیدند، و میان گرد و دود، چهرهاش پوشیده از غبار و خون شد. چشمش دوباره خیس از اشک شد،با پشت دست آنرا پاک کرد، اما ردی سرخ روی پوستش جا ماند.
لبهتیغموهای طلاییش از پیشانیاش ریختند؛ با حرکتی محکم عقبشان زد، نفس عمیق کشید— و فریاد زد:
«همه برگردید! فوراً!!!»
صدایش، لرزه در فضا انداخت. سربازان بیدرنگ سر بلند کردند و صف بستند؛ هیچکس جرئت نگاه مستقیم به او را نداشت.
در چشمانش دیگر هیچ ردّی از ترحم نبود—تنها عزمِ سنگیِ یک ملکه، که فهمیده بود دشمنش، فقط انسان یا جن نیست… بلکه ایدهایست که خودش را خدا مینامد.
اون وجـــــود داره~🌿✨
پارت۸: تاج بر خاک،ایمان بر لبهتیغ آفتاب آخرین رمقش را میان تودهای از ابرهای سرخ خاکستری جا گذاشته
پارت۹: در آستانه بیداری
جنگل نوورالین آرامتر از همیشه مینمود. مهی سرد، همچون ارواحی خاموش، بر زمین میلغزید و نور کمرمق خورشید از میان شاخههای درهم، به زحمت راهی برای عبور مییافت.
آیزاک چند قدم جلوتر آمد؛ بیکلام، بیاحساس، اما با حضوری سنگینتر از هر صدا. نور کمرمق خورشید روی چهرهاش لغزید و خطوط اندیشه را آشکار کرد؛ گویی زمان میان آن دو یخ زده بود، در لحظهای که نمیخواست تمام شود.
ویولت به او خیره ماند. چیزی درونش میلرزید، مثل بازتاب خاطرهای که از عمق جان برخاسته باشد—
اما نه از این دنیا، از جایی دورتر… جایی که شاید دیگر وجود نداشت.
«تو...»
صدایش آرام و مصمم بود، نه لرزان.
«ما قبلاً همدیگه رو ندیدیم؟»
آیزاک نگاه تیز کهرباییش به ویولت دوخت...و آنگاه با لحنی پایین و مطمئن گفت:«چهرهات رو بله، ولی خودت رو مطمئن نیستم!»
لیلی جدی بود،از پشت سرشان گفت: «بهش توجه نکن ویولت، بعدا میفهمی منظورش چیه!»
اما بلافاصله لبخندی روی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر از گرما، سایه در خود داشت.
«خب، بهتره برگردیم کلبه،ادامه معرفی سیرالین رو میذاریم برای بعدا.
آیزاک باید آموزش رو شروع کنه... نه که دنبال گذشته بگردین.»
ویولت یک لحظه ایستاد. آموزش؟ توسط آیزاک؟ پس اریک چه؟ حرفی نزد. فقط نگاهش را پایین انداخت و در دل گفت: «باشه… فعلاً بازی میکنم. تا وقتی که حقیقت رو خودم پیدا کنم.»
اما هر بار که چشمش ناخواسته به آیزاک میافتاد، چیزی در وجودش میلرزید— نه عشق، نه ترس... بلکه حس شناسایی خطری قدیمی؛ خطری که از درون خودش آغاز میشد.
آیزاک هم به او نگاه میکرد، اما نگاهش به ویولت نبود.
انگار درون او دنبال شخص دیگری میگشت…یا شاید، خاطراتِ شخص دیگری را درون او جستوجو میکرد.
سکوت تا انتهای مسیر ادامه یافت. و میان آن سه، چیزی در هوا موج میزد؛ چیزی که هیچکدام آنرا به زبان نمیآوردند. بعداز آنکه به کلبه رسیدند،مه تا دم درِ چوبی کلبه دنبالشان آمد. از دودکش، نخی از دود خاکستری بالا میرفت و در سرمای غروب محو میشد.
آیزاک مکثی کرد، نفسش را آهسته بیرون داد؛ آهی که نه از خستگی، بلکه از چیزی سنگینتر بود. بیهیچ حرفی در را هل داد و داخل شدند. گرمای دلچسبی به صورتشان خورد. بوی نان تازه و ادویه در هوا پیچیده بود، صدای خشخش شعلههای شومینه با ضرباهنگ آرام یک ترانهی زمزمهشده درهم آمیخته بود.
ایتن گوشهی اتاق روی فرش نشسته بود، دفترهایش را روی زمین پخش کرده و با تمرکز مشغول خواندن بود.
نگاهش فقط لحظهای بالا آمد،اما بدون تغییری در صورتش دوباره سرش را در کتابهایش فرو کرد.
در آنسوی اتاق، اریک با پیشبندی خاکیرنگ جلوی اجاق ایستاده بود. موهای فرش را محکم بالای سرش بسته بود تا مزاحم آشپزیاش نشوند. او همچنین آستینهایش را بالا زده بود و زیر لب، با لحنی گرم و بیخیال، آهنگی قدیمی را زمزمه میکرد. وقتی صدای در را شنید، سرش را برگرداند.
چشمانش از شادی برق زد.«بالاخره برگشتین!»
صدایش پر از ذوقی بیتکلف بود، مثل پدری که خانهاش دوباره جان گرفته باشد.
«آیزاک! پسرم، یه ماهه منتظرتم،خوش اومدی!»
دستمالش را انداخت و با قدمهای سریع جلو آمد تا او را در آغوش بگیرد، اما آیزاک، با همان حالت خسته و بیاحساس، قدمی به عقب رفت. اریک ابرو بالا انداخت و دوباره جلو آمد. آیزاک اینبار مسیرش را عوض کرد و از کنار میز عبور کرد. اریک با چابکی چرخید، هنوز دستهایش باز، هنوز لبخندش پابرجا.
«نمیذارم فرار کنی، پسر!»
«من فرار نمیکنم، فقط ترجيح میدم سالم بمونم.»
غرغرش زیر لب بود اما تیز. ویولت لبش را گاز گرفت تا نخندد. لیلی هم نگاهی معنیدار به سقف انداخت، انگار دعا میکرد دعوا بالا نگیره.
اریک دستی به کمر زد و با لحنی اغراقآمیز گفت:
«واقعاً نمیفهمم چرا… پسر، چرا هيچوقت نمیخوای پدر دوستداشتنیت رو بغل کنی؟»
آیزاک بدون نگاه کردن جواب داد:«چون تو همسنِ جدِ پدرمی. پدر کجا بود؟»
اریک ابرو بالا انداخت و گفت:«همینم از سرت زیاده! خودتم همچین جوون نیستی که ناز میای!»
در یک حرکت سریع جلو رفت، قبل از اینکه آیزاک واکنشی نشان بدهد،بازویش را گرفت و لپش را کشید.آیزاک با تعجب و کمی خشم، عقب پرید.اریک با صدای بلند خندید.
از آنسوی اتاق، ایتن بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«هزار و سیصد و هفتاد و دو به چهارصد و شصتوهشت...
بازم باختی آیزاک!»
ویولت گیج نگاهشان کرد، نمیفهمید چرا همه میخندن.
فقط حس کرد هوای خانه، با تمام شلوغیاش، عجیــب زنده بود. لیلی آرام خم شد و در گوش ویولت گفت:
«ویولت... به نظرت اریک چند سالشه؟»
ویولت بیاختیار خندید.«نمیدونم، شاید چهل؟ پنجاه؟»
لیلی زیر لب گفت:«هممم... از یه عدد شروع کن... ولی تا هزار نرفتی، متوقف نشو.»
اون وجـــــود داره~🌿✨
پارت۸: تاج بر خاک،ایمان بر لبهتیغ آفتاب آخرین رمقش را میان تودهای از ابرهای سرخ خاکستری جا گذاشته
ویولت خشک نگاهش کرد، اما لبخند از گوشهی لبش نرفت.
در پسِ نور و سایه، خندهها پیچید... اریک ازانطرف به نشانه اعتراض صدایش را بلند کرد:«من خیلی هم جوونم،ویولت به حرفاشون گوش نکن!»
آیزاک خیلی آرام و دستبهسینه کنار دیوار رفته بود، ابرو بالا انداخت و بیهیچ لبخندی گفت:«هفتادوچهار.»
ویولت با دهانی نیمهباز هنوز در شوک بود.
«یعنی واقعاً هفتادوچهار؟ باورم نمیشه...»
«همین پیرمردِ پرحرف، هفتادوچهار سالشه.»
اریک با لبخند پهنی از آنطرف گفت:«تازه اونم بدون هیچ عمل زیبایی!»
آیزاک شانهای بالا انداخت، نگاهش را به شعلههای شومینه دوخت.«برای یه جن، این چیز خاصی نیست. روندِ پیر شدنِ ما خیلی کندتر از انسانهاست. ما سالها طول میکشه تا به ظاهرِ پنجاه سالگی برسیم، و وقتی به اون نقطه رسیدیم، زمان تقریباً کند میشه برامون.»
ویولت با حیرت زمزمه کرد:«یعنی... شماها واقعاً انقدر دیر پیر میشین؟»
آیزاک آهی کشید، انگار یاد چیزی افتاده باشد.
«قبلاً خیلی بیشتر بود. زمانی بود که اجنه تا هزار سال هم عمر میکردن…اون موقع، دنیا متعادلتر بود، انرژیها پاکتر.اما حالا... با تغییر بُعدها و ضعف پیمانها،
عمرمون کم شده — خیلی کم».
ویولت آهسته گفت:« یعنی الان چقدر؟»
«بستگی داره،اما مثلا اگه همهچیز خیلی خوب پیش بره،اگه بخاطر جنگ یا چیزای دیگه نمیریم بین صد تا صد و پنجاه سال.بهندرت کسی بیشتر از اون میمونه.»
ویولت خواست چیزی بگویید، اما قبل از اینکه دهانش باز شود،لیلی ناگهان با چشمهای گشاد به سمت آشپزخانه دوید.«وای، غذاااااا!»
همه نگاهش کردند. او درِ قابلمه را که برداشت، بخار سیاه از آن بیرون زد.
«گفتم نباید هیچوقت چیزی رو به اریک بسپرم!»
داد زد و با قاشق چوبی توی قابلمه زد.
«نصفش زغاله، نصف دیگهاش هنوز خامه!»
اریک با خونسردی تکیه داد به دیوار و گفت:
«این اسمش آشپزی خلاقه، نه سوختگی. به ندرت کسی میتونه توی یه قابلمه، دو تا بافتِ متفاوت درست کنه!»
ایتن از پشت میز سرش را بلند کرد و با لبخند گفت:
;این یکی واقعاً باید تو کتاب رکوردها ثبت بشه.»
ویولت خندید. آیزاک سعی کرد لبخندش را پنهان کند ولی موفق نشد. لیلی با چهرهای اخمو ولی خندهدار قابلمه را برداشت و گفت:«فقط یه بار دیگه این مرد رو بفرست تو آشپزخونه، خودم تبعیدت میکنم به کوهستان یخزده!»
اریک شانه بالا انداخت، قاشق را برداشت و با لحن جدی گفت:«پس حداقل قبلش اجازه بده این شاهکار قرن رو تست کنیم. شاید طعمی باشه که فقط موجودات جاودانه درک میکنن!»
خانه از خنده پر شد. شعلهها در شومینه زبانه کشیدند، و بیرون، مه آرامآرام فرو مینشست؛ اما درون کلبه، گرمایی عجیب از خنده و زندگی میتپید.
.
.
.
در همان لحظه که خندهی ویولت در شومینه پیچید، در سوی دیگر سرزمین، نور سردی از شیشههای رنگی سقف به درون اتاق بزرگی در عمارت ییکنواهها میتابید و خطوط باریکی از آبی و طلایی را روی میز درازِ چوبی میپاشید.
اعضا شورای دوازدهنفره، بیصدا و متمرکز، دور میز نشسته بودند.
در انتهای میز، لیوسا ایستاده بود؛ قامتش صاف، چشمانش درخشان بود.با لحنی آرام اما محکم گفت:
«گزارش پایگاه شمالی رو ثبت کردم،بعد از اینکه شورشیهارو گرفتیم، بهمون شبیهخون زدن اما دوباره تونستیم اونهارو سرکوب کنیم.»
صدایش محکم و استوار بود:«نتایج تحقیقاتمون نشون میده افرادی که توی شبیخون نقش داشتند از گروه دیگری پیروی میکنن، شواهد نشون داده شورشیهای اوزایرسها و گروهی دیگه دارن باهم همکاری میکنن»
کنارش، آنی،دست راست لیوساــ دختری جوان با لباسسفید رزم و موهای آبی ــ دستش را بالا آورد.
در همان لحظه، هالهای از نور از کف دستش برخاست و در هوا پخش شد؛ خطوط نقرهای به هم بافتند و نقشهای سهبعدی از محدوده سرکوب شورشیها ظاهر شد. روی نقشه، نقطهای سرخ آرام آرام میتپید.
لیوسا ادامه داد:«ما هنوز نمیدونیم اون افراد دقیقاً کیان... اما نشانههای انرژی و حرکتهاشون، شبیه امضای افراد تحتفرمان نژادساختگی اورولوسهاست.»
زمزمهای میان اعضا پیچید. صندلیها کمی تکان خوردند. اما وقتی لیوسا نگاهش را بالا آورد، سکوت دوباره برگشت. ادوارد، با چشمانی که برق آرامِ خرد در آن موج میزد، بیصدا گوش میداد. پشت میز نشسته بود، اما حضورش بهقدری سنگین بود که گویی خودِ فضا برای شنیدن خم شده بود.
چیزی نمیگفت… اما چشم راستش با درخشش قرمزِ خاموشی میسوخت، و چشم چپش، چون کهربایی روشن در نیمنور میدرخشید. آن درهمآمیختگی رنگها، چیزی از توازن و خطر در خود داشت—مثل آتشی که میان طلا و خون گیر کرده باشد.
لیوسا ادامه داد:«در حملهی دیشب، بیست نفر از نیروهای گشت شمالی که همراه من بودند... جان باختند.»
اون وجـــــود داره~🌿✨
پارت۸: تاج بر خاک،ایمان بر لبهتیغ آفتاب آخرین رمقش را میان تودهای از ابرهای سرخ خاکستری جا گذاشته
سکوتی ناگهانی بر فضا سایه انداخت. آنی دستش را پایین آورد و نقشه در هوا خاموش شد. همه آرام از جا برخاستند.
در چشمانش، انعکاسِ آن دو رنگچشمانش وارونه دیده میشد—یکی آبی چون یخ، دیگری زردِ گرم و خاموش.
غم درچهره تکتکشان مشهود بود.
صدای همهمهای منظم در تالار پیچید، شبیه یک دعا.
«خداوند مورد رحمت قرارشان دهد.»
لیوسا سرش را پایین انداخت، لحظهای پلک زد، سپس آرام ادامه داد:«در عوض، چهلوچهار نفر از نیروهای دشمن یا زخمی، یا کشته شدن... تعدادی هم به اسارت درآمدن.
اما نکتهی نگرانکننده، نشانهاییه که روی دیوار اون نزدیکی پیدا شده...»
دستش را بالا آورد، و از میان هوا نقشهایی درخشان ظاهر شد؛ نماد مثلث برعکس خونین با دایره ای سفید در میانهی آن،
«فرزندان وارونه...» صدای او آرام و سرد شد.
«اونا دوباره فعال شدن و احتمالا اونان که با شورشیان اوزایرسها دست دوستی دادن.»
زمزمهای در تالار پیچید. تا اینکه صدایی از میان جمعیت برخاست—آرام، اما تیز و سنگدار:
«ممکنه کارِ... زادهی اورولوس باشه؟»
نگاهها چرخیدند.ارمیا بود که سخن گفت؛ چشمانش در نیمسایه پنهان، اما لبخند محوی بر گوشهی لبش بود، از آن لبخندهایی که بیشتر توضیح میدادند تا سوال بپرسند.
پیش از آنکه کسی پاسخی دهد، صدای دیگری از آنسوی میز بلند شد. اندو، که معمولاً ساکت بود، اینبار با لحنی نگران گفت:«ممکنه... اما هنوز زود که قضاوت کنیم.
طبق پیشگوییها اون در این زمانها باید پیداش بشه اما،چطوری بگم...انگار... یه نفر داره عمداً ردِ اونرو رو تقلید میکنه تا مارو بترسونه.»
لیوسا سرش را بالا آورد.
«تقلید؟»
اندو سری تکان داد.
«بله. برای پنهان کردن هویت واقعیاش... کسی که میدونه ما به دنبال نام ارولوس، کورکورانه پیش میریم.»
سکوت بازگشت—اما این بار، نه از احترام... از ترس. فضا سردتر شد. ادوارد نفس عمیقی کشید و بالاخره پس از دقایقی سکوت گفت:
«پس هر دو احتمال رو بررسی کنید. اگر واقعاً زادهی ارولوس طبق پیشگوییها پیداش شده، ما زمان زیادی نداریم... باید اون دختر رو پیش خودمون بیاریم.»
سکوت بازگشت—از وحشتی که نامِ “دختر” در خود داشت.
همه میدانستند در طومار اشراق، از دختری سخن گفته شده... دختری که بر لبهی دو جهان متولد میشود و در دستانش، انتخابی نهفته است که حتی فرشتگان هم از داوریاش بیم دارند. او یا پیمان نور را تجدید میکند...
یا با یک تصمیم، پردهی میان دو دنیا را برای همیشه میدرد.
هیچکس نامش را به زبان نیاورد—چنانکه سالها بود از گفتنش پرهیز میکردند—اما سایهی او، در سکوت تالار، میان شعلهی سرد مشعلها شناور شد. تنها لیوسا بود که پلک نزد. چشمانش در نور لرزید، و زیر لب گفت:
«اگر پیشگویی درست باشه... اون خودش تصمیم میگیره نجاتمون بده، یا نابودمون کنه.»
ارمیا لبخند کوتاهی زد، بیصدا، و گفتنیست که شعلهها برای لحظهای سوسو زدند. ارمیا دستهایش را روی میز گذاشت و زیر لب گفت: «باید زودتر اقدام کنیم...»
چند سر به سمتش چرخید. او ادامه داد: «الیندای اعظم گفته، اون دختر به سیرالین رسیده. درسته ما زودتر پیداش نکردیم،اما ما هنوز شکست نخوردیم،یچیزی هست که اون دختر هنوز نمیدونه..اگه لیوسا نفس بکشه، اونم زندهست. و اگه لیوسا بمیره... خودش میفهمه که چقدر بهش وابستهست.»
چشمان ادوارد نیمهافتاد، انعکاس شعله در دو رنگ ناهمگونشان لرزید. کسی چیزی نگفت، اما در دلِ هرکدام، تصویر مبهم دختری میچرخید—دختری که قرار بود میان نجات و نابودی، خودش انتخاب کند.
و اما در جایی دور از تالار، دختری بیآنکه بداند، میان نیرنگ و سایه نفس میکشید.
-اون وجود داره