•••[♥]•••
قلبم عجیب بہ گفتن این جملہ راضے است
اسلام بیولاے علۍ صحنہ سازے است♡
-علے جانم لبیڪ :)...✨
#غدیرےام
#عیدتونمبارڪ
#یاعلے
@T_ghalam|♥|
🍃✨🍃
✨
🍃
دست در آب
نزدیڪ غروب بود.
زیر درخت نخلے ڪنار برڪہ غدیر نشستہ بودم.
درختی بلند و قدیمی که فصل ثمر دادنش بود و خرماهای تازه از آن آویزان ...
هوا کمی نسبت به ظهر، خنک تر شده بود.
صحرا پر از جمعیت بود.
چند دقیقهای می شد که خطبه پیامبر به اتمام رسیده بود.
همه در حال تبریڪ گفتن، بہ جانشین پیامبر بودند.
صدای "بَخِّن بَخِّن یاعلے" صحرا را پر کرده بود.
شور و اشتیاق را میشد به وضوح در چهره مردم دید.
روی لب پیامبر تبسم زیبایی نشسته بود، انگار ایشان از همه شاد تر بودند.
چند نفر به دستور رسول خدا، در حال برپایے خیمهای بودند تا مردان بروند و با جانشین پیامبر بیعت ڪنند.
از دور پسرم را دیدم ڪہ داشت به سمتم میآمد؛
به قد و بالایش نگاه کردم و در دل قربان صدقهاش رفتم...
خدا خیرش بدهد، تا فهمید دوستدارم به زیارت خانہ خدا بروم، با هر مشقتی بود مرا از یمن به حجاز رساند...
صدایش رشته افکارم را پاره کرد.
- مادر ...مادر...
- جانم عمار؟
با لبخند گفت:
- چند بار صدایتان ڪردم، نشنیدید.
- پیریست و هزار درد بیدرمان...سنگینی گوش هم یکی از آنهاست!
- اگر منظورتان از پیر، مادر من بود؛ که باید خدمتتان عرض کنم ایشان تازه اول جوانیشان هست...
اگر به حال خودش رهایش میڪردم کمکم میرسید به پیدا کردن شوهر برای من...
میان حرفش آمدم و با خنده گفتم:
- شیرین زبانی ڪافیست دلبندم، انگار با من کاری داشتے...
- بله بله، آمدم بگویم خیمه ها برپا شدهاند... شما برای بیعت با جانشین رسول خدا نمیروید؟
با تعجب پرسیدم:
مسخرهام میکنے عمار؟ انگار فراموش کردهای که من یک زنم...مگر بیعت یک زن اهمیتی دارد؟
با شیطنتے ڪہ طبق معمول چاشنی صدایش کرده بود گفت:
معلوم است که اهمیت دارد! مخصوصا اگر آن زن مادر من باشد!
نگاه جدیم را کہ دید لحنش را عوض کرد و حرفش را ادامہ داد:
- خود رسول خدا دستور دادهاند که زنان برای بیعت با امام مسلمین به خیمه نساء بروند!
ناخودآگاه اشڪ از چشمانم جاری شد.
عمار با نگرانی پرسید:
- چرا گریہ میڪنید مادر!؟ خدا مرا ببخشد اگر شما را آزرده باشم...
لبخندی زدم و گفتم:
-این اشک شوق است، شوقے آمیخته با اندوه!
عمار نگاه منتظرش را به چشمانم دوخت،
- سی سال پیش، یعنے پنج سال قبل از تولد تو، خدا به من و پدرت یک دختر داد دختری سفید و زیبا! پدرت هنگام به دنیا آمدن نوزاد، در سفر بود. وقتے برگشت کودکم پنج روز داشت. پدرت هنگامی که فهمید نوزاد دختر است برآشفت! میگفت:"داشتن دختر ننگیست که من نمی توانم آن را تحمل کنم..." همان روز دخترم را از آغوشم جدا کرد؛ حالم بد بود، اما به هر سختے بود دنبالش رفتم.
به سمت دشت پشت خانهمان راهی شد و من در تمام مسیر با گریہ التماسش میکردم که کودکم را رها کند. اما او انگار اصلا صدایم را نمی شنید!
جلوی چشمانم دخترم را فقط به جرم دختر بودن زنده زنده در گور کرد.
چشمان عمار هم مانند چشمان من خیس شده بود. با پشت دست اشکهایش را پاک ڪردم و گفتم:
- هیچ وقت حتی تصور نمیکردم روزی برسد که زن در میان عرب چنین ارزشی پیدا ڪند.
عمار لبخندی زد و گفت:
- سپاس خدایے را که ما را از نعمت اسلام و پیامبر و جانشینان ایشان برخوردار کرد.
دستم را گرفت و گفت:
- اجازه بدهید ڪمکتان کنم به خیمه نساء بروید.
از بین جمعیت عبور ڪردیم، چون پیر و سالخورده بودم عدهای از روی احترام و عدهای از روی ترحم مرا جلو فرستادند.
وارد خیمه شدم. تشت بزرگ آبی، وسط خیمه بود.
در یک طرف جانشین پیامبر، علے(؏)، نشستہ بود و در طرف دیگر زنانِ مشتاق بیعت با امیرالمؤمنین.
پردهای میان زنان و علی(؏) حائل شدهبود.
تمام زنان دستانشان را در آب فرو بردند و به این صورت با امام مسلمانان بیعت ڪردیم.
در هیچ روزی از ایام عمرم به اندازه آن روز احساس شادے نکرده بودم.
#بانوی_ایهام
#غدیرےام🌱
@T_ghalam|🍃|
یا صاحب الزمان🌱
روز عید است همه دیدن سادات روند
ای بزرگ همه سادات کجا خیمه زدی
#قاسم_نعمتی
@T_ghalam|🌿|