بسمالله
سلام 😔
شرمنده واسه این همه نبودن ها و پارت ندادن ها🥲
خیلی خیلی شرمندهام💔
این چند وقت حسابی سرم شلوغ بوده!فقط ایتا رو باز میکردم پیاما بیاد 😔
اما حالا که شرایطم بهتر شده قرار جبران کنم براتون..
رفتم کربلا🥺
اونجا به یاد همتون بودم.♥️
حالا که برگشتم قرار پر قدرت ادامه بدم🙃
در کربلا و نجف به یاد تمام ممبرای قشنگم بودم:)
و همچنین به یاد چنلهای:
ره روی عشق.اتاق فرمان.حرمان.فریاد کلمههایم.سکوت.اندیشه کاغذی.حوالی پاییز.کافه گاندو.افتخار.نگاره پنهان.پناه گاهی امن.اینجا همه چی در همه.
[طنین]
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق بیست و نهم
,,
چند دقیقهای را غرق در گفتوگو بود،با امدن محمد منتظر به او خیره شده شدند.
محمد غرق در افکارش بود؛برنامهای میچید برای آینده،آیندهای نهچندان دور...
نگاه منتظر رسول و امید را که دید،دست از منظم کردن ذهنش کشید:رسول یه بار دیگه همه اطلاعات رو چک کن.هر چیز که فکر میکنی نیاز به بررسی بیشتر داره رو از بقیه جدا کن.وسایلتون رو جمع کنید همین امشب برمیگردیم تهران.
چشم ارامی زمزمه کردند.
........
لپتاپ را مقابل چشمانش گشود؛دلش مانند دریا طغیان کرده غرق در آشوب بود.
مطمئن نبود تلاشهایش نتیجه دهد؛میترسید از ریکاردو و هانا..
اما باید انجامش میداد.پس باید همانطور که خواسته بودند منتظر پیام می ماند.
خانه را به امید نشانهای از الیزابتَش زیرورو کرده اما چیزی پیدا نکرده بود.
نگاهش قفل صفحه نمایش لپتاپ بود.امید داشت به دریافت پیام از طرف فردی ایرانی..
تنهایی از پس کارهای که میخواست انجام دهد؛برنمیآمد.
پایش روی زمین ضرب گرفته بود.انتظار برای رسیدن به هدفش کلافاش میکرد.
لپ تاپ را روی میز رها کرد،سرش را به مبل تکیه داد.ذهنش پر از سوالات بی پاسخ بود...بهم ریخته و خسته
سردرد چشمانش را به درد آورده.انگشتانش را محکم روی چشم ها فشار میدهد.
صدای زنگ در سکوت را بهم میزند.به سمت پرده میرود و آرام کنار میزند.
با دیدن فرد نا آشنا به دیوار تکیه میزد.
نفسهایی کوتاه میکشد اسلحه را پشت کمرش میگذارد و سمت در میرود.
در هنوز کامل باز نشده بود که فرد درب باز کرده و خود را به داخل پرت میکند.
دست پشت کمرش مینشیند،اما به پایین رفتن ماسک روی صورت چهره او را میبیند.
عصبی به سمت خانه حرکت میکند.
_نمیخوای بدونی واسه چی اینجام؟
پوزخندی صدا داری میزند:اصلا برام مهم نیست.
مرد پشت سر حرکت میکند: تو هرچقدر میخوای به این مپضوع بیتوجهی کن بازم نمیتونی...اومدم کمکت کنم
صدای را آرام کرد:هرچند خواسته من نیست
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق بیست و نهم ,, چند دقیقهای را غرق در گفتوگو بود،با امدن محمد
وارد ماجراهای اصلی داریم میشیم:)
,,
ناشناسمون:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uh5u6bz&btn=طنین
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق سیام
,,
سایت در سکوت فرو رفته بود.همه سخت مشغول کار بودند.
نگاه به برگه های روی میز انداخت راهی اتاق محمد شد.دو ساعت از برگشتشان به تهران میگذشت.
در زد و ارام وارد اتاق شد:آقا،فرهاد میخواد بره پیش احسانی....چیکار میکنیم؟
دستی به موهای آشفتهاش کشید:رسول به بچه ها بگو اماده بشن...
رسول با تردید پرسید:اقا با لونارد چی کار کنیم؟
همانطور که وسایلش را برمیداشت لب زد:فعلا اطلاعات مهم تره نباید بزاریم از کشور خارج بشه.
کنار رسول ایستاد:به حسین آقا،خانم محمدی بگو برن سراغ طاها.ما هم میریم سراغ ملکی و احسانی.
سری تکان داد و اتاق را ترک کرد.پلهها را یکی دوتا پایین امد.
............
از ماشین خارج شد.سعی داشت خودش را عادی جلوه بدهد.باید ستاره قانع میکرد که همراهش برود.
تنها شانسش بود....
نمیدانست واکنش او چه خواهد.
لبخندی روی لبهایش نشان و زنگ درب را فشرد.
ستاره با دیدن فرهاد چشمانش از خوشحالی برق میزد.
_سلام فرهاد... خوش اومدی
کنار در ایستاد و گلی را به دستان ستاره داد:سلام عزیزم..دلم برات تنگ شده بود
ستاره لبخند دندان نمایی زد همانطور که او را برای نشستن راهنمایی میکرد: میدونم..تقصیر تو که دیر به دیر میای دیدنم...چای یا قهوه؟
نگاه معنا دار فرهاد را که دید فوری از جا برخاست.
دقایقی بعد همراه سینی، دو فنجان قهوه وارد پذیرایی شد.فرهاد ساکت به نقطه خیره شده بود:فرهاد چیزی شده؟مثل همیشه نیستی
انگار منتظر همین لحظه بود؛فنجان را میان دستانش گرفته:ستاره من میخوام برای همیشه از ایران برم.تو باید باهام بیای
ستاره متعجب خیره به او شده بود:اما فرهاد لونادر بهمون نیاز داره
_ستاره گوش کن ما باید بریم لونارد برخلاف سازمان کار میکنه.باید بریم.
گیج شده بود متوجه حرفهای فرهاد نمیشد.
,,
ادامه دارد:)