eitaa logo
«طَـنـیـن»
80 دنبال‌کننده
45 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌الله سلام
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و چهارم •• عاطفه:خوشحال بودم که هنوزم مثل قبل باهام رفتار می‌کرد...فکرشم نمیکردم که حتی جوابم رو بده.روبهش ایستادم. رسول:میتونیم از اول شروع کنیم؟! سرم رو پایین انداختم انتظار نداشتم این حرف رو بشنوم. رسول:بهش فکر کن من هنوزم اندازه قبل دوست دارم. بدون این جوابی بهش بدم رفت. محمد:پشت مانیتور ایستاده بودیم.آقای شهیدی برای بازجویی مهران رفته بود. آقای شهیدی مدارک رو دونه دونه روی میز می‌گذاشت:اختلاس...جعل اسناد...حمل اسلحه غیری قانونی... خروج از کشور غیر قانونی....به قتل رسوندن جوانان این کشور...اتحکار دارو‌...قاچاق اعضای بدن...بازم بگم؟ پوزخندی زد و بیخیال به صندلی تکیه داد:برای هیچ کدوم از اینها مدرکی ندارید! آقای شهیدی مدارکی که از فلش به دست اومده بود رو روی میز گذاشت:بازهم ادعا میکنید مدرکی نداریم؟!همه اعتراف کردند... متعجب به مدارک نگاه میکرد:اینا.‌‌..این همش دروغه همیش الکیه. آقای شهیدی از اتاق بیرون اومدن نگاهی به ما انداختند ولی لبخندی زدن. شهیدی:خسته نباشید. سری تکون دادم:ممنون آقا. روبه بچه ها ایستادم:گزارش کامل پرونده و اطلاعات رو دسته بندی شده تا یه ساعت دیگه میخوام. بچه‌ها:چشم از اتاق خارج شدیم: رسول بیا کارت دارم. رسول:با محمد وارد اتاقش شدیم.رپی صندلی نشستم. _جانم داداش نگاهی بهم انداخت: حرف زدین؟ _چی؟! محمد:با عاطفه خانم سرم رو پایین انداختم:اره °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و چهارم •• عاطفه:خوشحال بودم که هنوزم مثل قبل باهام رفتار می‌کرد.
پ.ن:هنوزم مثل قبل باهام رفتار میکرد🥲 پ.ن:میتونیم از اول شروع کنیم🥺 پ.ن:مدیونید فکر کنید برای نوشتن این پارت نخندیدم😁 پ.ن:من هنوزم اندازه قبل دوست دارم🥺♥️ پ.ن:جرم های مهران🤭 پ.ن:خجالت رسول🥲 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
مهران(سایه)
یعنی نمیفهمی؟!
بسم‌‌الله سلامممم🙃
پارت ساعت ۱۲
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و پنجم •• محمد دستی روی شونم گذاشت لبخندی زد:پاشو برو سرکارت باید بریم خونه بلند شدم چشمی زمزمه کردم. به سمت میز خودم رفتم...میز خودم:) دلم تنگ شده بود... عینکم رو تمیز کردم و مشغول کار شدم. «شب» محمد:از پله ها پایین اومدم در زدم.در رو باز کردم. _عزیز...عزیز خانم؟ برق آشپزخونه خاموش بود رفتم سمت اتاق رسول.در رو باز کردم...خواب بود.. پنجره اتاق رو بستم. _استاد رسول..رسول جان. با صدای گرفته و خوابالو:هوم؟ روی تخت کنارش نشستم: پاشو رسول. رسول:ساعت‌چنده؟ _هفته پتوش رو کشید سرش و به پهلو چرخید:شب بخیر سری تکون دادم:به عزیز گفتم یه دفعه نشست که اخی گفت دستش روی پهلوش نشست. خندیدم:چته؟ رسول:عزیز چی گفت؟ از اتاق بیرون اومدم:مثل همیشه....راستی عزیز کجا رفته؟ دست به سینه بیرون اومد:رفت خونه همسایه دعوت بوده. «یک هفته بعد» روای:همه در مرخصی بودند و پرونده به اتمام رسیده بود.محمد مراقب عطیه بود دیگر چیزی تا پدر شدنش نمانده بود. لبخند از روی لب‌هایشان پاک نمی‌شد. رسول:در ماشین باز شد. عاطفه:سلام ببخشید معطل شدی _سلام این چه حرفیه. ماشین رو روشن کردم فرمون رو چرخوندم. عاطفه:میدونی کجا باید بریم؟! بله‌ای زمزمه کردم و سکوت بین مون رو یه موزیک بی کلام میشکوند. چقدر زود گذشت این روزا باورم نمیشه که دوسال چطوری تحمل کردم....ولی الان خوشحالم حالم خوبه. عاطفه:به‌چی میخندی؟ _هیچی...ام پایه یه بستنی هستی؟ خندید:معلومه که هستم. مسیر رو به سمت بستنی فروشی کج‌کردم. «پایان» °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و پنجم •• محمد دستی روی شونم گذاشت لبخندی زد:پاشو برو سرکارت باید
پ.ن:میز خودم🙃 پ.ن:دلم تنگ شده بود🥲 پ.ن:رسول خوابآلو😁 پ.ن:خواب بچه رو بهم ریخت🤣 پ.ن:محمد و عطیه🤭 پ.ن: عاطفه و رسول 🥺 پ.ن:معلومه که هستم😉 پ.ن:پایان راز🙃 به زودی رمان جدید😉 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
حس خوب این پیامااااا:)))
از دوشنبه رمان جدید گذاشته میشه🙃
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم چو درمانم نبخشیدی به دردِ خویش خو کردم [شهریار]