«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و سوم •• روای:دوباره همه چیز مثل قبل شده...تمام تیم دوباره کنار ه
پ.ن:دوباره همه چیز مثل قبل شده...
پ.ن:محمد میخواد سایه رو ببینه🤫
پ.ن: استراحت اجباری آقارسول😁
پ.ن:مهران😬
پ.ن:باید بگم بیان این در رو بردارن 😑
پ.ن:مبشه باهام حرف بزنیم🙃
پ.ن:مقصر این اتفاقات تو نیستی🥲
پ.ن:اخی🥺
پ.ن:درست میشه🙃
پ.ن: ببخشم؟!
پ.ن:من بخشیدم همون موقع❤️🩹
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
شبیه بغض نوزادی که ساعتهاست میگرید
پر از حرفم کسی اما زبانم را نمیفهمد
[حسینمنزوی]
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق چهل و چهارم
••
عاطفه:خوشحال بودم که هنوزم مثل قبل باهام رفتار میکرد...فکرشم نمیکردم که حتی جوابم رو بده.روبهش ایستادم.
رسول:میتونیم از اول شروع کنیم؟!
سرم رو پایین انداختم انتظار نداشتم این حرف رو بشنوم.
رسول:بهش فکر کن من هنوزم اندازه قبل دوست دارم.
بدون این جوابی بهش بدم رفت.
محمد:پشت مانیتور ایستاده بودیم.آقای شهیدی برای بازجویی مهران رفته بود.
آقای شهیدی مدارک رو دونه دونه روی میز میگذاشت:اختلاس...جعل اسناد...حمل اسلحه غیری قانونی... خروج از کشور غیر قانونی....به قتل رسوندن جوانان این کشور...اتحکار دارو...قاچاق اعضای بدن...بازم بگم؟
پوزخندی زد و بیخیال به صندلی تکیه داد:برای هیچ کدوم از اینها مدرکی ندارید!
آقای شهیدی مدارکی که از فلش به دست اومده بود رو روی میز گذاشت:بازهم ادعا میکنید مدرکی نداریم؟!همه اعتراف کردند...
متعجب به مدارک نگاه میکرد:اینا...این همش دروغه همیش الکیه.
آقای شهیدی از اتاق بیرون اومدن نگاهی به ما انداختند ولی لبخندی زدن.
شهیدی:خسته نباشید.
سری تکون دادم:ممنون آقا.
روبه بچه ها ایستادم:گزارش کامل پرونده و اطلاعات رو دسته بندی شده تا یه ساعت دیگه میخوام.
بچهها:چشم
از اتاق خارج شدیم: رسول بیا کارت دارم.
رسول:با محمد وارد اتاقش شدیم.رپی صندلی نشستم.
_جانم داداش
نگاهی بهم انداخت: حرف زدین؟
_چی؟!
محمد:با عاطفه خانم
سرم رو پایین انداختم:اره
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و چهارم •• عاطفه:خوشحال بودم که هنوزم مثل قبل باهام رفتار میکرد.
پ.ن:هنوزم مثل قبل باهام رفتار میکرد🥲
پ.ن:میتونیم از اول شروع کنیم🥺
پ.ن:مدیونید فکر کنید برای نوشتن این پارت نخندیدم😁
پ.ن:من هنوزم اندازه قبل دوست دارم🥺♥️
پ.ن:جرم های مهران🤭
پ.ن:خجالت رسول🥲
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق چهل و پنجم
••
محمد دستی روی شونم گذاشت لبخندی زد:پاشو برو سرکارت باید بریم خونه
بلند شدم چشمی زمزمه کردم.
به سمت میز خودم رفتم...میز خودم:)
دلم تنگ شده بود...
عینکم رو تمیز کردم و مشغول کار شدم.
«شب»
محمد:از پله ها پایین اومدم در زدم.در رو باز کردم.
_عزیز...عزیز خانم؟
برق آشپزخونه خاموش بود رفتم سمت اتاق رسول.در رو باز کردم...خواب بود.. پنجره اتاق رو بستم.
_استاد رسول..رسول جان.
با صدای گرفته و خوابالو:هوم؟
روی تخت کنارش نشستم: پاشو رسول.
رسول:ساعتچنده؟
_هفته
پتوش رو کشید سرش و به پهلو چرخید:شب بخیر
سری تکون دادم:به عزیز گفتم
یه دفعه نشست که اخی گفت دستش روی پهلوش نشست.
خندیدم:چته؟
رسول:عزیز چی گفت؟
از اتاق بیرون اومدم:مثل همیشه....راستی عزیز کجا رفته؟
دست به سینه بیرون اومد:رفت خونه همسایه دعوت بوده.
«یک هفته بعد»
روای:همه در مرخصی بودند و پرونده به اتمام رسیده بود.محمد مراقب عطیه بود دیگر چیزی تا پدر شدنش نمانده بود.
لبخند از روی لبهایشان پاک نمیشد.
رسول:در ماشین باز شد.
عاطفه:سلام ببخشید معطل شدی
_سلام این چه حرفیه.
ماشین رو روشن کردم فرمون رو چرخوندم.
عاطفه:میدونی کجا باید بریم؟!
بلهای زمزمه کردم و سکوت بین مون رو یه موزیک بی کلام میشکوند.
چقدر زود گذشت این روزا باورم نمیشه که دوسال چطوری تحمل کردم....ولی الان خوشحالم حالم خوبه.
عاطفه:بهچی میخندی؟
_هیچی...ام پایه یه بستنی هستی؟
خندید:معلومه که هستم.
مسیر رو به سمت بستنی فروشی کجکردم.
«پایان»
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و پنجم •• محمد دستی روی شونم گذاشت لبخندی زد:پاشو برو سرکارت باید
پ.ن:میز خودم🙃
پ.ن:دلم تنگ شده بود🥲
پ.ن:رسول خوابآلو😁
پ.ن:خواب بچه رو بهم ریخت🤣
پ.ن:محمد و عطیه🤭
پ.ن: عاطفه و رسول 🥺
پ.ن:معلومه که هستم😉
پ.ن:پایان راز🙃
به زودی رمان جدید😉
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••