eitaa logo
«طَـنـیـن»
78 دنبال‌کننده
46 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کنج ِپنهان
سلام عزیزم رمان قشنگی دارید ✨😘 یه سوال چقدر دیگه از رمان مونده ایا بعد از پایانش رمان دیگه هم داریم؟ 🌱 سلام خیلی ممنونم نظر لطفتونه🩷🫠 اخرش هست:)بله بعداز پایان رمان دیگه رو شروع میکنم🙃
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند؛ و تماشای تو زیباست اگر بگذارند.... «حامدعسکری»
لبخند روی لبم محو شد:میخوای بری؟ شیطنت توی صداش موج میزد:نچ...میخوام بیام
بسم‌الله سلام
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و سوم •• روای:دوباره همه چیز مثل قبل شده...تمام تیم دوباره کنار هم هستند. همه چیز مثل قبل.... محمد:علی این اطلاعات رو بررسی کن. چشم‌ی گفت و آنجا را ترک کرد. محمد:عاطفه محسنی چیزی نگفت؟ داوود:نه...آقا فقط یه مورد مشکوک بود.وقت بازجویی سایه...رابط داره... محمد:میخوام ببینمش. داوود سری تکون داد و اتاق رو ترک کرد. رسول:استراحت اجباری محمد بالاخره تموم شد...اروم از جام بلند شدم و بدون سر و صدا نمازخونه رو ترک کردم تا بچه‌ها اذیت نشن. به سمت اتاق محمد رفتم؛بدون اینکه در بزنم وارد شدم:سلام سری تکون داد:بازم یادت رفت! شونه‌ای بالا انداختم: مهران چی شد؟! محمد:حرفی نزده.. _من چیکار میتونم بکنم؟ محمد:امم..برو محوطه یکی منتظرته قبل اینکه چیزی بگم در باز شد داوود اومد داخل محمد کلافه و عصبی:من ازدست شما ها چیکار کنم ها؟!باید بگم بیان این در رو بردارن. داوود سرش رو انداخته بود پایین من خیلی آروم میخندیدم..محمد جدی نگاهم کرد از جام بلند شدم. قبل اینکه از اتاق خارج بشم دست روی شونه داوود گذاشتم:موفق باشی به سمت محوطه رفتم نگاهی به اطراف انداختم کسی رو ندیدم. روی اخرین نیمکت محوطه نشستم. چه روزایی رو گذروندیم.همه‌ی کسایی که اونجا هستند قربانی شدن به خاطر کسایی که میخواستن این کشور نباشه....نفس عمیقی کشیدم. با صدای آروم سرم رو بلند کردم..لبخند محوی زدم:چیزی شده؟! عاطفه:میشه باهام حرف بزنیم؟! سری تکون دادم و کمی جابه‌جا شدم. عاطفه:حرفام رو باور کردی؟! عاطفه:ساکت بود..یعنی دلش نمیخواست من... عاطفه:میفهمم سخته مقصر این اتفاقات منم اگه...اگه یکی هم این کار...این کار رو با من میکر.. هنوز حرفم رو کامل نکرده بود:مقصر این اتفاقات تو نیستی!این که زندگی چه برنامه‌ای برات ریخته دست تو نیست:)) لبخندی بی اراده روی لبم نشست...بعد از این مدت نیاز داشتم کسی من بفهمه. نگاهش به جای نامعلومی بود:شاید اون موقع این حرف ها رو میزدی هیچ وقت قبول نمیکردم...الان همه چیز تغییر کرده...ولی درست میشه! عاطفه:هنوزم مثل قبلی حرف میزنی خندید و لبخندی زدم:منو میبخشی؟ با تعجب سرش رو بالا آورد:ببخشم؟!اصلا ببخشید در کار نیست. عاطفه:چی.من بلند شد و ایستاد خندید:شوخی کردم...من بخشیدم همون موقع °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و سوم •• روای:دوباره همه چیز مثل قبل شده...تمام تیم دوباره کنار ه
پ.ن:دوباره همه چیز مثل قبل شده... پ.ن:محمد میخواد سایه رو ببینه🤫 پ.ن: استراحت اجباری آقارسول😁 پ.ن:مهران😬 پ.ن:باید بگم بیان این در رو بردارن 😑 پ.ن:مبشه باهام حرف بزنیم🙃 پ.ن:مقصر این اتفاقات تو نیستی🥲 پ.ن:اخی🥺 پ.ن:درست میشه🙃 پ.ن: ببخشم؟! پ.ن:من بخشیدم همون موقع❤️‍🩹 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
شبیه بغض نوزادی که ساعت‌هاست می‌گرید پر از حرفم کسی اما زبانم را نمی‌فهمد [حسین‌منزوی]
قشنگ بود:))))
بسم‌الله سلام
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و چهارم •• عاطفه:خوشحال بودم که هنوزم مثل قبل باهام رفتار می‌کرد...فکرشم نمیکردم که حتی جوابم رو بده.روبهش ایستادم. رسول:میتونیم از اول شروع کنیم؟! سرم رو پایین انداختم انتظار نداشتم این حرف رو بشنوم. رسول:بهش فکر کن من هنوزم اندازه قبل دوست دارم. بدون این جوابی بهش بدم رفت. محمد:پشت مانیتور ایستاده بودیم.آقای شهیدی برای بازجویی مهران رفته بود. آقای شهیدی مدارک رو دونه دونه روی میز می‌گذاشت:اختلاس...جعل اسناد...حمل اسلحه غیری قانونی... خروج از کشور غیر قانونی....به قتل رسوندن جوانان این کشور...اتحکار دارو‌...قاچاق اعضای بدن...بازم بگم؟ پوزخندی زد و بیخیال به صندلی تکیه داد:برای هیچ کدوم از اینها مدرکی ندارید! آقای شهیدی مدارکی که از فلش به دست اومده بود رو روی میز گذاشت:بازهم ادعا میکنید مدرکی نداریم؟!همه اعتراف کردند... متعجب به مدارک نگاه میکرد:اینا.‌‌..این همش دروغه همیش الکیه. آقای شهیدی از اتاق بیرون اومدن نگاهی به ما انداختند ولی لبخندی زدن. شهیدی:خسته نباشید. سری تکون دادم:ممنون آقا. روبه بچه ها ایستادم:گزارش کامل پرونده و اطلاعات رو دسته بندی شده تا یه ساعت دیگه میخوام. بچه‌ها:چشم از اتاق خارج شدیم: رسول بیا کارت دارم. رسول:با محمد وارد اتاقش شدیم.رپی صندلی نشستم. _جانم داداش نگاهی بهم انداخت: حرف زدین؟ _چی؟! محمد:با عاطفه خانم سرم رو پایین انداختم:اره °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و چهارم •• عاطفه:خوشحال بودم که هنوزم مثل قبل باهام رفتار می‌کرد.
پ.ن:هنوزم مثل قبل باهام رفتار میکرد🥲 پ.ن:میتونیم از اول شروع کنیم🥺 پ.ن:مدیونید فکر کنید برای نوشتن این پارت نخندیدم😁 پ.ن:من هنوزم اندازه قبل دوست دارم🥺♥️ پ.ن:جرم های مهران🤭 پ.ن:خجالت رسول🥲 ••✨•• ابزارک 😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
مهران(سایه)