||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق چهل و پنجم
••
محمد دستی روی شونم گذاشت لبخندی زد:پاشو برو سرکارت باید بریم خونه
بلند شدم چشمی زمزمه کردم.
به سمت میز خودم رفتم...میز خودم:)
دلم تنگ شده بود...
عینکم رو تمیز کردم و مشغول کار شدم.
«شب»
محمد:از پله ها پایین اومدم در زدم.در رو باز کردم.
_عزیز...عزیز خانم؟
برق آشپزخونه خاموش بود رفتم سمت اتاق رسول.در رو باز کردم...خواب بود.. پنجره اتاق رو بستم.
_استاد رسول..رسول جان.
با صدای گرفته و خوابالو:هوم؟
روی تخت کنارش نشستم: پاشو رسول.
رسول:ساعتچنده؟
_هفته
پتوش رو کشید سرش و به پهلو چرخید:شب بخیر
سری تکون دادم:به عزیز گفتم
یه دفعه نشست که اخی گفت دستش روی پهلوش نشست.
خندیدم:چته؟
رسول:عزیز چی گفت؟
از اتاق بیرون اومدم:مثل همیشه....راستی عزیز کجا رفته؟
دست به سینه بیرون اومد:رفت خونه همسایه دعوت بوده.
«یک هفته بعد»
روای:همه در مرخصی بودند و پرونده به اتمام رسیده بود.محمد مراقب عطیه بود دیگر چیزی تا پدر شدنش نمانده بود.
لبخند از روی لبهایشان پاک نمیشد.
رسول:در ماشین باز شد.
عاطفه:سلام ببخشید معطل شدی
_سلام این چه حرفیه.
ماشین رو روشن کردم فرمون رو چرخوندم.
عاطفه:میدونی کجا باید بریم؟!
بلهای زمزمه کردم و سکوت بین مون رو یه موزیک بی کلام میشکوند.
چقدر زود گذشت این روزا باورم نمیشه که دوسال چطوری تحمل کردم....ولی الان خوشحالم حالم خوبه.
عاطفه:بهچی میخندی؟
_هیچی...ام پایه یه بستنی هستی؟
خندید:معلومه که هستم.
مسیر رو به سمت بستنی فروشی کجکردم.
«پایان»
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق چهل و پنجم •• محمد دستی روی شونم گذاشت لبخندی زد:پاشو برو سرکارت باید
پ.ن:میز خودم🙃
پ.ن:دلم تنگ شده بود🥲
پ.ن:رسول خوابآلو😁
پ.ن:خواب بچه رو بهم ریخت🤣
پ.ن:محمد و عطیه🤭
پ.ن: عاطفه و رسول 🥺
پ.ن:معلومه که هستم😉
پ.ن:پایان راز🙃
به زودی رمان جدید😉
••✨••
ابزارک 😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به دردِ خویش خو کردم
[شهریار]
جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت
بر همان عهد که بودیم بر آنیم هنوز
[ادیبنیشابوری]