||بسم الله الرحمن الرحیم||
ورق هفتم
••
محمد:با صدای گریه کسی چشمام رو باز کردم،با بخورد نور سفید رنگ به چشم برهم گذاشتم.
چندین بار پلک زدم تا به نور عادت کنن چشمام،سرم رو چرخوندم نگاهم روی پسرک مو فرفری که سرش رو تخت بود و گریه میکرد قفل شد.
دست راستم روی سرش گذاشتم و شروع به نوازش موهای فر بهم ریختش کردم.
یکدفعه سرش رو بلند کرد دست به چشمانش کشید و با دیدن من هول کرده از جاش بلند شد.
رسول:محمد
خنده و گریهاش باهم قاطی شده بود.لبخندی روی لب هام نشست از حالش...که دست پاچه گفت برم دکتر رو بیارم.
یه تکون ریز باعث میشود قفسه سینم درد بگیره.نفهمیدم چند دقیقه گذشت ولی دکتر و پرستار بالا سرم بودن.
رسول:در رو پشت سرم بستم و روی صندلی کنار تخت نشستم.
سرم پایین بود و با دستام بازی میکردم.فکر نمیکردم حتی نبودش یه روز اینقدر اذیتم بکنه.
دلم براش تنگ میشه یه دقیقه نبینمش.محمد تنها کسی هست که میشه بهش تکیه کرد....اصلا تکیه گاه...پناه...یه پناهگاه امن برای من
دستی جلوی صورتم حرکت کرد که به خودم اومدم.
محمد ماسکش پایین آورد بود و با تعجب به من نگاه میکرد اخم زیری بین ابروهاش جا گرفته بود.
محمد:به چی میخندی؟!
لبخندی که ناشی از افکارم بود رو جمع و جور کردم صاف نشستم
_به هیچی
محمد با اخم ساختگی بهم نگاه کرد:به هیچی دیگه؟!
سرم رو دوباره پایین انداختم نفس عمیقی کشیدم نگاهم محمد رو میتونستم روم حس کنم.
محمد:چیزی شده؟
جواب ندادم یعنی اصلا نمیتونستم چیزی بگم.یکم خودش رو بالا کشید.
محمد:رسول...منو ببین
سرم رو بالا اوردم ولی بازم بهش نگاه نمیکرد.نگاه سوالیش عذاب بود.
دوباره سرم رو انداختم پایین تا شاید بتونم حرف بزنم
_داداش
محمد:جانم رسول
_داداش محمد...من..چیزه
دستم روی صورتم نشست نفس کلافه محمد یعنی صبرش تموم شده
محمد:باز چی کار کردی؟!
باز چی کار کردی؟؟!نفسم توی سینم حبس شد..من..من...نفس عصبی کشیدم
_محمد
محمد:رسول وای به حالت اگه بفهمم اتفاقی افتاده و مقصر تو بودی
صدام ناخواسته بالا رفته بود:جالبه...این دفعه اشتباه کردی و مقصر تویی محمد باید بگم که سوژه از دستت در رفته فرمانده تیرت به سنگ خورد
پوزخندی زدم و ادامه دادم:پرونده مختومه اعلام شده آقامحمد..هیچ ردی هم ازش نداریم...الان بازم مقصر منم؟؟!
اجازه حرف زدن بهش ندادم از اتاق بیرون اومد در پشت سرم کوبیدم.
به دیوار پشت سرم تیکه زدم و روی زمین نشستم.
°°
ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق هفتم •• محمد:با صدای گریه کسی چشمام رو باز کردم،با بخورد نور سفید رنگ
پ.ن:پسرک مو فرفری:)))
پ.ن:لبخندی روی لب هام نشست از حالش🙃
پ.ن:یه دقیقه نبینمش🥺
پ.ن: پناهگاه امن برای من:))))
پ.ن:به نظرتون رسول چی میخواست بگه؟!
پ.ن:اخ اخ دعوا شد😂
پ.ن:سوژه از دستت در رفته فرمانده
پ.ن:آقامحمد😬
پ.ن: شعر این ورق باشما🌱🥲
••✨••
ابرازک😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080
اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃
https://harfeto.timefriend.net/17778783069852
••✨••
خونهٔ قشنگمون😍
@TaNiN_RaZ2
••✨••
بههمانقدرکهچشمتوپراززیباییاست ؛ بیتودنیایمنایدوستپرازتنهاییاست:)