امروز اشک هام رو بهت نگفتم. اون هارو همراه بارون لا به لای سبزه زارها پنهان کردم. اون هارو پشت ستاره هایی که برام کشیدی پنهان کردم.
شب آرام و محتاط ز میانِ شاخهها میگذرد، و حال مهتاب خسته، چو آینه ای ترک خورده، بر بام خانه میریزد.
من اما ، میان سایه و سکوتی خفته، دفتر را میگشایم؛
برگهای رنگ و رو رفته هنوز بوی باران اندوه را دارند و جوهر نمناک، چو خون خموشی، در رگِ واژهها روان است.
حالیا، ز دشتها و رودها و کوهها، نالهای دور میرسد؛
به گونه ای، صوت سرد و جان سوز باد است، یا که فریاد دلی که در میان زمان جا مانده.
دستهایم، خطوط نامنظم سطح دست هایم، بر سطرها میلغزند
و هر واژه، چو برگ زردی، بر سینه ی خاکِ اندوه فرو میافتد.
می گویم، دیگر نیازی به نوشتن نیست،
که سکوت، خودش مینویسد.
مینویسد بر در و پهنه ی تاریکی، با نوری که از عمقِ هیچ میتابد.
آه می کشم، آه سهمگین ز سینه ی جان بلند می شود، آه می کشم چون، این شبها چه بلندند و دور.
می بینم، هر دقیقه ریشه در استخوانِ زمین دارد و نمیگذرد. می بینم، زمان استاده است، و قدم هایم بر سینه ی تار و به سطوح آمده ی زمین تنیده است. نمی گذرد.
حالیا، این کنارها، تنها صدای قطرات باران است که میآید، میریزد و میرود.
همچو که دل من میریزد و میرود.
«طعمه ماهی.»