آهنگهای داریوش را نه با گوش، که با زخمهای کهنه میشنوند. در هر مصرعش حقیقتی عریان نشسته که آینه را پیش روی پنهانترین دردهایمان میگیرد؛ نه تسکین، که مواجههای بیامان.
بسیاری با همین غم معتاد شدهاند؛ نه از ضعف، که از التماس برای همزبانی که زیرزمین تنهاییمان را روشن کند. روشناییای سوزان، اما چه کسی از این آتشِ آشنای سرد دست میکشد؟ غمش شبهای بیخوابی را معنا میبخشد، نه تسکین.
این اعتیادِ تلخ، پناهگاهِ آخرین آدمهایی است که جز این نوا یاوری ندارند. داریوش نمیخواند، زخم میزند؛ اما برای یادآوری اینکه ما زخمیهای کهنهایم و این ترانه، مرهمی است که طراوتِ درد را هدیه میدهد. چه رسواییِ قشنگی که آدمی به جای گریز، عذاب را در آغوش میکشد؛ چون در این دنیای سوتوکور، این غمِ داریوش است که میگوید: من تنهاییت را درک میکنم، چون خودم از جنسِ پایانهای بیپایانم.
خوانندههای قدیم،
بلبلان شبزدهای بودند که برای ما از فراق گفتند تا قدر وصال را بدانیم.
تا نغمهای از آن روزگاران برمیخیزد، دست تقدیر، صفحهی خاطره را
دوباره روی گرامافون روح میگذارد. آوازشان، مرهم زخمهای روزگار و ترانهشان، نجوای نخلستانهای تشنهی عشق بود.
درود
میشه لطفا ازش حمایت کنید؟
تازه تأسیسه
https://eitaa.com/joinchat/3730441882Ca27005ddad
_درود چشم وایی چه نازه
حمایت شه بچه ها لطفا✨️💘