«اعترافاتِیکتبعیدی»
:)
عباس عجید العامري- مناجـاةخادم - (1).mp3
زمان:
حجم:
4.8M
یا حبیب من لا حبیب له...
حبیب الزهراء :))
دعا کنید آقایِ ما برگرده💔:)
دعا کنید خدا باقی موندهی این غیبت رو بر ما ببخشه...
واسه رفیقِ منم این گوشه موشه ها یه دعا بکنید :)
دعا کنید هرچی بیخبریه تموم شه💔
هدایت شده از MoWji 🦇
این نامه را از میانه یک جنگ برایت مینویسم. در عجیبترین شب قدر، و غریبترین روزهایی که تا به حال نفس کشیدهام.
میدانی امشب شب آرامش است، اما هوای اطراف ما بوی باروت میدهد. همهچیز آنقدر سورئال و خارج از کنترل است که گاهی شک میکنم بیدارم. در نقطهای از تاریخ و زندگیام ایستادهام که همهچیز، هم در بیرون و هم در درونم، در حال فروریختن است.
امشب، در این هیاهوی کرکننده مغزم، مدام یک جمله در سرم زنگ میزند
"اهل غم تنهایی، به علی رو بزنید که پدر غمِ تنهاییست او..."
و من امشب، با تمام استخوانهایم به تو رو آوردهام. معجزهای نمیخواهم؛ فقط به تو پناه آوردهام چون تو زبان آدمهای بیکس را خوب میفهمی. تو بهتر از هر کسی میدانی وقتی آدم از همهچیز میبُرد و دردهایش را برای تاریکی چاه زمزمه میکند، چه بر جانش میگذرد.
علی جان، ترسناکترین بخش این روزهای عجیب این است که دارم به تنهایی عادت میکنم. یک ناراحتی درونیِ همیشگی مانند یک اندوه مزمن، در من رسوب کرده است. دیگر حتی برای فرار از آن دستوپا نمیزنم. انگار این غم ممتد، به جریان خونم تبدیل شده است. دیگر منتظر نیستم کسی بیاید، کسی بفهمد، یا کسی نجاتم دهد. این پذیرش تلخ، تمام وجودم را گرفته است.
در دل همین روزهای پرالتهاب، و بعد از ماجراهای ماههای گذشته ام، انسان جدیدی از من متولد شده است. جلوی آینه که میایستم، غریبهای را میبینم که یاد گرفته دردهای بزرگ را در سکوت قورت بدهد.
آدمی که حالا احساساتش را چال کرده و یاد گرفته روی پاهای خودش بایستد، هرچند پایش بلغزد...
این منِ جدید، شاید سرسختتر شده باشد، اما به طرز بیرحمانهای تنهاست.
امشب، در این شب مقدرات و در میانه این جنگ، دست این غریبهٔ خسته را بگیر. ای پدر تنهاییها، حواست به این قلب خوگرفته به انزوا باشد. مرهمی باش بر این غم بیصدا، تا زیر بار این سکوت سنگین، خودم را گم نکنم...
و در آخر، ای پناه بیپناهان، من دیگر تاب این زمین پرآشوب را ندارم. از تو میخواهم امشب که تقدیر مرا به رهایی گره بزنی و پیش از آنکه بیش از این در غبار این دنیا گم شوم، مرا به سوی خودت بخوانی. دلخوشم به همان وعده شیرین "مَنْ یَمُتْ یَرَنی" که اگر بهای دیدارت مرگ است، من مشتاقترینم به مرگ. بیا و این انتظار تلخ را تمام کن، که تمام من، تشنه تماشای توست در لحظه رهایی...
_ بیست و دوم اسفند ماه هزار و چهارصد و چهار