eitaa logo
«اعترافات‌ِیک‌تبعیدی»
194 دنبال‌کننده
170 عکس
167 ویدیو
2 فایل
حکایتِ من و باران که می‌گریست یکی‌ست: «از آسمان به زمین، کرده‌اند تبعیدم...» 'به یادِ سیدِ شهیدانِ اهلِ قلم: دوربینی در دست و قلمی میانِ انگشت و روحی دلتنگ...' [ https://abzarek.ir/service-p/msg/3011828 ] فقـط فـوروارد*
مشاهده در ایتا
دانلود
«اعترافات‌ِیک‌تبعیدی»
_
بسم ربِ آفریننده‌ی چشمانِ سیاهتان. سلام علیکم آقاجان؛ حالتان چطور است؟ امیدوارم در هرگوشه از این دنیای خاکی که چادری به پا کردید و در این روزهای انتهای ماه شعبان المعظم، مشغول عبادت و دعا و البته، غصه خوردن برای ما شیعیانِ یتیمِ دور از پدر افتاده‌تان هستید، سالم و سلامت باشید. ما که شأن و لیاقتِ عریضه‌نویسی خدمتِ محضرِ مبارکتان را نداریم، اما به محبت های شما و امداد رسانی های غیبیتان که همیشه در تمامِ لحظاتِ زندگی دستگیرِ ما بوده است دلخوشیم و اطمینان داریم به اینکه شما مارا می‌بینید، از تمامِ احوالِ ما آگاهید و همه‌ی اسرار پنهانی مارا می‌دانید. و همین، مایه‌ی دلگرمیِ ماست در این دنیای تاریک شده از نبودِ عدالتِ علوی و الطافِ بی‌کرانِ محمدی (ص). در این دنیا که شیعیانش از نبودِ امام رنج برده و شاهدِ بی‌گناه به قتل رسیدن برادران و خواهران و دختران و پسرانشان هستند. داغ های غزه کم بود؟ المعمدانی‌ها و رفح‌ها کم بودند؟ یک سحر دشمن منفورِ یهودی جرعت کرد به خاکِ میهنِ اسلامیِ ما، قدمگاه شما، خانه‌ی امام‌رضایمان تجاوز کند. پنج شش نفر از خاص ترین یاران و برجسته ترین سردارانِ مارا به قتل رساند؛ ده‌ها دانشمند هسته‌ای و خانواده هایشان را با قساوت تمام مورد هدف قرار داد. ما خواب بودیم؛ مثل همیشه. بیدار که شدیم، اخبار را که روشن کردیم، به خبرگزاری‌ها که سر زدیم، خرسِ بنفشِ گرد و خاک گرفته‌ی هانیه‌ی ۵ ساله را دیدیم که از زیرِ آوار پیدایش کردند. تشک خواب هیدای ۱ و نیم ساله را دیدیم که خبرنگار آن‌را از زیر خرابی‌ها بیرون می‌کشد. موهایِ بلندِ زهرای ۶ ساله را دیدیم که از زیر تکه بزرگ آوار روی تنِ کوچک و نحیفش پیدا بود. ریحانه سادات و سیدعلی را دیدیم که با پدر و مادرشان به سوی عالم نور روانه شدند. بیدار که شدیم دیدیم باز ما در خواب بودیم و عاشقانت در آغوش تو جان می‌دادند. ما در خواب بودیم و تو پیروانِ حقیقی‌ات را صدا زدی و به آنان وعده‌ی «عند ربهم یرزقون» دادی. ما خواب بودیم و بلایی که سرِ غزه آمد را سرمان آورده‌اند. ما خواب بودیم و کودک های شیرخواره‌ی مان را کشته‌اند. ما خواب بودیم و ایران کربلا شده... ما خواب بودیم و صبح نه با خورشید، که با نور انفجارهای دشمن یهودی طلوع کرده. حالمان خوب نبود، مضطرب بودیم، جگرمان برای شهدایمان کباب شده بود، ترسیده بودیم، شاید دل هایمان بیشتر به شما وصل شده بود... اما انسان انسان است. غافل و فراموشکار. شهدایمان را تشییع کردیم، بالای سرشان روضه خواندیم، گریه کردیم، سوختیم، دفن کردیمشان .. برایشان نماز شب اول قبر خواندیم، اما تا کمی از آن دوازده روز تلخ گذشت و اوضاع آرام شد، روزمرگی هایمان که برگشت، اضطراب‌ها که کنار رفت، شدیم همان شیعیانِ غافلی که فقط وقت غم و درد غصه‌ی امامِ غریبِ حاضرشان را می‌خورند. همان فرزندان ناخلفی شدیم که جگرِ پدرشان را خون می‌کنند، اما او از غصه خوردن و دعا در حقشان دست برنمی‌دارد و برایشان از درگاهِ خدا با اشک چشم آمرزش می‌خواهد. گذشت آقاجان؛ گذشت تا باز ریخته شدنِ خونِ شیعه‌ای تکانمان داد و دل هایمان را مضطر نمود. سربازهایتان را سر بریدند، به تیرِ چراغ‌برق آویزان کردند و آتششان زدند. جوان های رعنایِ مردم را ارباً اربا کردند. برایشان روضه‌ی علی‌اکبر خواندند. ملینای ۳ ساله همراه پدرش برای خرید شیرخشک و دارو رفته بود. اصلا...شاید خودش بهانه کرده بود که پدر اورا بیرون ببرد. شاید حوصله‌اش در خانه سر رفته بود. حرمله های گرگ صفت، پیشانیِ لطیف و کوچکش را که کلاه کامواییِ صورتی‌اش آن را پوشانده بود را دریدند. دخترکِ سه ساله در آغوش پدر جوانش جان داد! مرد می‌سوخت، زار می‌زد، التماس می‌کرد اما نمی‌توانست کاری برای جگر گوشه‌اش بکند. تمامِ دلخوشیِ یک پدر به شانه کردن موهای دختر کوچکش است و شنیدن صدای خنده‌هایش... کفتار صفت‌ها دلخوشیِ مرد را گرفتند. آرزوهای مادرش را نقشِ بر آب کردند. حتماً مادر جوانش آرزو داشت او را در لباسِ عروسی ببیند، میخواست خوشبختی‌اش را شاهد باشد. شاید برای روز کلاس اول رفتنش، روز به سن تکلیف رسیدنش، روز انتخاب رشته‌اش، روز دانشگاه رفتنش از حالا برنامه ریخته بود... اما آن گلوله، قاتل سه نفر بود. پدر و مادر ملینا بعد از پر پر شدنِ لاله‌ی خردسالشان، دیگر زنده نمانده‌اند. با آن سه‌سال خاطره زندگی می‌کنند و عکس‌هایی که در این مدت از او گرفته‌اند. و قصه تابوت های کوچکی که برای حملشان یکنفر بیشتر نیاز نیست، بازهم تکرار شد. بهار را هم زیر خاک کردند، آنیلا راهم... گناهشان چه بود؟ آن‌ها مگر می‌دانستند تیر و تفنگ یعنی چه؟ مگر می‌فهمیدند مرگ یعنی چه؟ نمی‌دانستند. نمی‌فهمیدند.
آن‌ها در این سن، با عروسک بازی کردن هایشان خوش بودند و خرگوشی بستن موهایشان توسط مادر. جلوی آینه خوشگل کردن و انتظار برای آمدن بابا از سرکار تا برایش دلبری کنند و بعد از درکردن خستگی شان با شیرین زبانی، یکساعتی لذت بازی با پدرشان را بچشند. اصلاً مگر دختر سه ساله، وقتی بوی نان از کوچه های شام به مشامش میخورد، با آن همه خستگی و گرسنگی میشود دلش نخواهد و بر ضعف تن کوچکش افزوده نشود؟ میشود دل شکسته نشود و بغض نکند که دخترکان شامی بازی راهش نداده‌اند؟ عروسک هایشان را نداده‌اند تا او هم کمی بازی کند و از غصه‌ی سنگینِ این روزها دقایقی آسوده خاطر باشد؟ نمی‌شود... نمی‌شود. دختر بچه سه ساله که طاقت این چیزهارا ندارد. این روضه ها را خواندم که بگویم... ما در این یکسال رقیه دیدیم... علی‌اکبر دیدیم... علی اصغر دیدیم... رباب دیدیم، لیلا دیدیم، بریده شدن دست علمدار دیدیم، گریه های حسین بالای سر عباس دیدیم،«اللهم انا لا نعلم منهم الا خیرا» ها دیدیم، اما می‌بینی ایها العزیز؟ هنوز هم گیر سرگرمی های این دنیای مسخره‌ایم. گیر کلاس رفتن ها و باشگاه رفتن ها و مراقبت از پوست ها و درس خواندن ها و کنکور ها و نهایی‌ ها و این گوشه، کمی هم هیئت رفتنی، اشک ریختنی، به سینه کوفتنی... اما دردِ نبودِ تو هیچ‌وقت اذیتمان نکرده و نمی‌کند. چه بندگان بیچاره‌ای... چه فرزندان نگون بختی... چه شیعیان غافلی! خودم را بگویم... من نه علی‌بن‌مهزیارم که به او مژده دیدار دهند و سحرگاه مبارکی سعادتِ دیدنِ قد و بالای رعنا، چشمان سیاه و خالِ روی گونه‌تان را نصیبش کنند، نه شیخِ مفید که شما با او مکاتبه‌ها انجام دهید و اورا «برادرِ مؤمن و دوستِ عزیزِ ما» خطاب کرده و در مورد نعمت وجودش، خداوندِ یکتا را سپاسگزار باشید. من نه مقدسِ اردبیلی‌ام که نیمه شبی در سکوت شمارا در صحنِ پدرتان امیرالمؤمنان علی (ع) ببیند و لذت هم صحبتی با شمارا بچشد، نه شیخ مرتضی انصاری که شما شخصا اجتهادش را تایید کرده و به او اذن دهید، سال‌ها او را هر هفته جمعه‌ها در خانه کوچکی بین کوچه پس کوچه های نجف ملاقات کنید و راه و رسم فقاهتش بیاموزید. نه سید علی قاضی‌ام که شما را در حال مناجات و گریه در محراب سهله ببیند، نه علامه حلی که شما کتابت کتاب قطورش را به عهده بگیرید و زیر آن «و کتبه الحجة» بنویسید. من حتی آن زنی که بخاطر قانون کشف حجاب رضاخان، ۲۰ و اندی سال از خانه‌اش بیرون نرفت تا مبادا به حجابش دست درازی کنند و وقتی به دیار باقی شتافت شما خود بالای سرش آمدید، برایش اشک ریختید و نماز اقامه کردید هم نیستم. من به گرد پای اینان هم نمی‌رسم. روایت مقام آنان هم برای من زیاد است. اما با تمام روسیاهی، با تمام غرق روزمرگی شدن‌ها، با تمام گناه کردن‌ها، یک چیز را خوب در قلبم احساس میکنم؛ آن هم این است که شمارا دوست دارم. شمایی را دوست دارم که از این حال زار و ایمانِ بال‌پشه‌ای من اذیت می‌شوی و بازهم دعایم می‌کنی. شمایی را دوست دارم که فرزند آقای پذیرنده حری! شمایی را دوست دارم که پدرتان همان مردی است که جلوی مرد گناهکار که به بچهایش تشنگی داده، آب را به روی اهل بیتش بسته با لبخند «ارفع رأسك، یتوب الله علیك» بر زبان مبارکش می‌راند. نمی‌دانم، دوست داشتن شما و خاندانتان من را عاقبت به خیر می‌کند یا نه، این اشک‌ها، هیئت رفتن‌ها، خادمی‌ کردن‌ها، به کارم می‌آید یا نه. جان دادن روی زانوی شما را که ما در خواب هم نمیبینیم، اما وقتی که دستم از این دنیا کوتاه شد، بدان فرزندِ ناخلفِ سرگردانی بود که عشقِ تورا در دل داشت و به مقربین درگاه تو حسرت می‌خورد و آرزو داشت روزی لبخند رضایت تورا شاهد باشد. غزلم اگر تو بسازی‌ام، و نِی‌ام اگر بنوازی‌ام به نسیمِ یادِ تو راضی‌ام، نه گلایه‌ای، نه شکایتی... امضا: بنده‌ی شوریده احوال پریشان روزگار. به: پدرِ مهربانش، حجت بن الحسن العسکری روحی له الفداه. باشد که روزی عشق به شما و تحمل این درد فراق، خون ناچیزمان را در راه خدا بریزد و وصال محقق گرداند... ان‌شاءالله.
«اعترافات‌ِیک‌تبعیدی»
. . .
شنیدنِ این پادکست برای افرادی که مصدومیتِ روحی دارند توصیه نمی‌شود*
دیدید میگن آدم یهو می‌رسه به یه جایی که چیزایی که قبلاً دوسشون داشت و باهاشون حالش خوب میشد دیگه تأثیری روش نداره؟ الان دقیقاً تو اون حالتم.
«اعترافات‌ِیک‌تبعیدی»
#باقلوا😉 @nane_jan🌱
آخه کی این موجودِ شیرینِ وحشتناک رو میخوره :))))))
امیدوارم بهترین ورژنتون با آدم نامناسب هدر نره.