eitaa logo
تبیین خلاق
458 دنبال‌کننده
46 عکس
17 ویدیو
4 فایل
تبیین خلاق 🌱💡 کانالی برای مربیان و نوجوانان 👩‍🏫👨‍🏫 | ایده‌ها، بسته‌ها و محتوای تبیینی به زبان کودک و نوجوان🔦✨ 📞پشتیبان @Scunit 🏢 واحد کودک و نوجوان مرکز تخصصی جهاد تبیین و اندیشکده راهبردی سعدا @Tabyin_net 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️ 😞"ایران در دام"😞 ناگفته‌هایی از حکومت پهلوی!!😱 با ایفای نقش نوجوانان قسمت سوم 3⃣ ایران ، سرمایه گذار نظامی اسرائیل 💰⚔ ما محمد رضا شاه را فریب دادیم🪤👑 فایل باکیفیت تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
به راویان پیشرفت افتخار و آن‌ها را دعا می‌کنم 🔹آیت‌الله خامنه‌ای در پاسخ به نامه رئیس حوزه هنری که گزارشی از برگزاری دومین آیین روایت پیشرفت ارائه کرده بود، نوشتند: 🔹به ، افتخار و آن‌ها را دعا میکنم. این‌‌ها خود جزو عناصر پیشرفتند؛ گامشان استوار باد. 🔹کاری کنید که این روایت به گوش و دل جوانان ما، دانشجویان و دانش‌آموزان و دیگران برسد و امید در دل‌های آنان بشکفد. اندیشکده راهبردی سعداء @soada_ir
🌟 پخش فصل دوم برنامه طنز نمایشی «نوجواب» در ماه مبارک رمضان از صدا و سیما 🎬 با توجه به استقبال بی‌نظیر مخاطبان از فصل اول برنامه تلویزیونی نوجواب، فصل دوم این مجموعه، با هدف پاسخ‌گویی به سؤالات و شبهات نوجوانان، در قالبی طنز و نمایشی تولید شده است. 🎞 این برنامه به تهیه‌کنندگی و کارگردانی حجت‌الاسلام حسین محمدی‌محب می‌باشد و در موسسه سیدا تولید شده است. 💎 موضوعات فصل دوم نوجواب عبارتند از: 🔸جبهه مقاومت و موضوع فلسطین 🔸جهاد تبیین و بیان دستاوردهای انقلاب اسلامی 🔸مسائل اخلاقی، اجتماعی، اعتقادی و احکام 🗓 این برنامه در ماه مبارک رمضان، حوالی ساعت 16:45 از شبکه قرآن سیما پخش خواهد شد. ________________________________ 🆔 @Nojavab_TV
قسمت هفدهم: ویترین سهراب با دهن باز به مغازه‌ی جدید فرهاد نگاه می‌کرد. ویترین شیک و مدرن، با نورپردازی مخفی و چند مانکن خوش‌تیپ، هوش از سر آدم می‌برد. - «فرهاد، داداش... دمت گرم! ویترین رو که می‌بینی، آدم فکر می‌کنه شعبه‌ی دوم اپل استوره! ولی داخل...» بعد در حالی که نچ‌نچ می‌کرد، سطل پلاستیکی زیر سقف را نشان داد و گفت: - «نگاه کن، سقف هم داره چکه می‌کنه! این دکوراسیون داخلی جدیده؟» بهزاد که داشت قفسه‌های خالی و دیوارهای نم‌زده را برانداز می‌کرد، گفت: - «می‌خوای ملت رو گول بزنی، درست حسابی گول بزن! دو تا مشتری بیان تو این وضعیت رو ببینن، فرار می‌کنن میرن پشت سرشونم نگاه نمی‌کنن که! اینجوری که نمیشه کاسبی کرد...» فرهاد با یک اعتماد به نفس بامزه سینه‌اش را جلو داد: - «مهم ویترینه! مشتری رو می‌کشونه تو. داخل رو یواش یواش درست می‌کنم. استراتژی بیزینسه، شماها نمی‌فهمید!» بهزاد پوزخندی زد: - «عجب! چه تفکر آشنایی... حلال‌زاده به داییش می‌ره، تو هم به شاهت رفتی!» فرهاد چشم‌غره‌ای رفت: - «باز شروع کردی؟» بعد به سهراب گفت: «ببین! تو شاهد باش کی آتیش‌بیار معرکه میشه !» بهزاد با خنده گفت: - «دست خودم نیست! هی می‌خوام بچه خوبی باشم، این مغز لامصب نمی‌ذاره! هی بین تو و شاه "وجه شبه" پیدا می‌کنه!» سهراب که بحث برایش جالب شده بود پرسید: «خب، وجه شبه چیه این دفعه؟» بهزاد رو به فرهاد کرد: - «می‌دونی چرا اون دلارهای نفتی که قرار بود سکوی پرتاب ما باشه، تبدیل شد به سکوی سقوط آزاد؟» فرهاد با قاطعیت گفت: - «کاملاً برعکس! تو داری تاریخ رو وارونه جلوه می‌دی. ما با همون پول، میلیاردها دلار کالا و تجهیزات سفارش دادیم تا کشور رو مثل ژاپن پیشرفته کنیم!» بهزاد لبخند تلخی زد: - «این دقیقاً همون ویترین قشنگ مغازه توئه. اما پشت صحنه... می‌دونی نتیجه اون سفارش‌های میلیارد دلاری چی بود؟ یه فاجعه‌ی مدیریتی! بنادر ما زیرساخت تخلیه اون حجم از کالا رو نداشتن. کشتی‌های سیمان و گندم و تجهیزات، عین تاکسی تو ترافیک همت، ماه‌ها تو خلیج فارس سرگردون بودن و ما داشتیم روزانه کلی پول "دموراژ" یا همون جریمه معطلی می‌دادیم. چون نه اسکله کافی داشتیم، نه کامیون، نه جاده درست حسابی!» او ادامه داد: - «از اون طرف، شاه کشاورزی سنتی ایران رو که هزاران سال شکم مردم رو سیر کرده بود، با طرح‌های شکست‌خورده‌ای مثل "کشت و صنعت" نابود کرد. روستاها خالی شدن و شهرها پر از حاشیه‌نشین. ما درگیر یه "رونق تورمی" وحشتناک شدیم؛ قیمت خونه سر به فلک کشید، دور و بری‌های دربار شدن پیمانکارهای یک‌شبه و پول پارو می‌کردن، مردم عادی هم هاج و واج گرونی رو نگاه می‌کردن.» فرهاد با لحنی که دیگر صلابت قبل را نداشت گفت: - «خب... شاه می‌خواست ره صدساله رو یک‌شبه بره. می‌خواست سریع ما رو به دروازه‌های "تمدن بزرگ" برسونه!» بهزاد مستقیم توی چشم‌های فرهاد زل زد: - «تو می‌تونی به اندازه ده تا کامیون جنس سفارش بدی و بریزی تو این مغازه فسقلیت، بعد بگی می‌خواستم زودتر پیشرفت کنم؟ عقل سلیم میگه اول باید مغازه رو بزرگ کنی، قفسه بزنی، انبار بسازی، بعد سفارش بدی! شاه اول ویترین رو چید، ولی یادش رفت پشت ویترین هم باید چیزی باشه.» سهراب گفت: «پس با این حساب، اون چیزی که اتفاق افتاد توسعه نبود، یه جور "شبه‌مدرنیسم نفتی" بود.» بهزاد سرش را به تأیید تکان داد: «دقیقاً! یه تلاش سطحی برای کپی کردن ظاهر غرب، بدون داشتن زیربنای فکری، فرهنگی و صنعتی. یه حرکت نمایشی.» سهراب پرسید: «پس اسم واقعی اون دوران چی بود؟» بهزاد گفت: «استبداد نفتی. حکومتی که اونقدر پول نفت داشت که احساس کرد از ملتش بی‌نیازه. فکر می‌کرد با پول میشه همه چیز رو خرید، حتی وفاداری. همون شد پاشنه آشیلش.» فرهاد نگاهی به قفسه‌های خالی و دیوارهای نم‌زده مغازه‌اش انداخت. ویترین پر زرق و برق بیرون، حالا در نظرش مسخره می‌آمد. آرام زیر لب گفت: - «یعنی... یعنی واقعاً پشت اون همه هیاهو هیچی نبود؟ همش توهم پیشرفت بود؟ باورم نمیشه...» ،،، رونقِ نفتی، تبِ یک اقتصاد بیمار بود، نه نشانه سلامتی! و تاریخ شهادت می‌دهد که هیچ آرایشی نمی‌تواند رنگ‌پریدگیِ حاصل از یک بیماریِ درونی را برای همیشه پنهان کند. ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️ 😞"ایران در دام"😞 ناگفته‌هایی از حکومت پهلوی!!😱 با ایفای نقش نوجوانان قسمت چهارم 4⃣ من باید جلوی ذره ای از پیشرفت ایران را می گرفتم📈❌ دکتر پول نیست🤷💰 فایل باکیفیت تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🌟 ➖حجت الاسلام سروری (از مبلغین واحد کودک و نوجوان اندیشکده راهبردی سعدا) 🔸️ همشهری های حاج قاسم بودند، اومده بودند زیارت امام حاج قاسم ، آقا علی ابن موسی الرضا علیه السلام 🔸️ بازی لذت تبیین رو اجرا کردیم، به قدری هیجان داشتند و از بازیش لذت بردند که هنوز مرحله اول تموم نشده بود مربی شو گفت حاج آقا وقت تمامه، منم حس کردم بچه ها تشنه بازی هستند و ... 🔸️ گفتم بچه ها میخوام کودتا کنم، اونایی که موافق هستند مداحی کنسل بشه و به بازی ادامه ... هنوز حرفم تمام نشده که دیدم همه دست و سوت و جیغ می‌کشیدند که ادامه بده تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️ 😞"ایران در دام"😞 ناگفته‌هایی از حکومت پهلوی!!😱 با ایفای نقش نوجوانان قسمت پنجم 5⃣ شاه فکر می کرد با درآمد نفتی ، می توان یک شبه ژاپن شد🇯🇵🛢 بدون داشتن زیر ساخت 🏗 فایل باکیفیت تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
روایت ۱۸: سوءهاضمه‌ی تاریخی! فرهاد به خودش پیچیده بود و ناله می‌کرد: - «آی دلم... مامان کجایی ببینی پسر گلت به چه روزی افتاده!» بهزاد که داشت با بی‌خیالی تخمه می‌شکست، پوزخندی زد و گفت: - «تقصیر خودته برادر من! وقتی معده‌ت قد گنجشکه، غلط می‌کنی با اشتهای گودزیلا کباب و دوغ می‌زنی بر بدن!» فرهاد با حالت ضعف و بی حالی گفت: - «سهراب... دهن اینو ببند وگرنه پا میشم با همین دستای خودم گِل می‌گیرمش!» سهراب در حالی که داشت لیوان آب‌جوش نبات را تندتند هم می‌زد، آمد بالای سر فرهاد: - «بهزاد تو هم نیشتو ببند دیگه، نمی‌بینی حالش زاره؟» بعد رو کرد به فرهاد و لیوان را داد دستش: «تو هم خودتو لوس نکن، یه سوءهاضمه‌ی ساده‌ست. بخور بشوره ببره.» بهزاد گوشی‌اش را درآورد و گفت: - «راستی فرهاد، تو اینستا یه چیزی دیدم قشنگ خوراکِ الانِ توئه...» فرهاد با ناله‌ای کش‌دار گفت: - «بهزاد! تو رو جونِ عمه‌ت بی‌خیال شو. الان وقتِ تیکه‌پرانی و تحلیل سیاسی نیست، دارم می‌میرم!» بهزاد زد زیر خنده: - «نه بابا توهم زدی! پیج طب سنتی بود، نوشته بود "عرق نعنا دوای دل‌درده".» سهراب که انگار جرقه‌ای در ذهنش زده باشد، روی صندلی نشست و گفت: - «بچه‌ها... حالا که بحث سوءهاضمه شد، شما "رابرت گراهام" رو می‌شناسید؟» فرهاد که داشت آب‌جوش نبات را فوت می‌کرد، با لحنی بی‌حوصله گفت: - «... فکر کنم خبرنگار روزنامه فایننشال تایمز بود. چطور مگه؟» سهراب گفت: - «می‌دونستید سال ۵۳، تو اوج گرونیِ نفت، به عنوان خبرنگار ویژه پا میشه میاد ایران؟ اومده بود ببینه ما این ثروت افسانه‌ای نفت رو دقیقا داریم چطوری خرج می‌کنیم! بعد یه صحنه تو گمرک خرمشهر می‌بینه که کلاً کرک و پرش می‌ریزه!» بهزاد تخمه‌اش را تف کرد تو پیش‌دستی و با کنجکاوی پرسید: - «چی دیده مگه؟!» سهراب دست‌هایش را به نشانه وسعت باز کرد: - «یه "ترافیک دریایی" وحشتناک! می‌گفت ۲۰۰ تا کشتیِ غول‌پیکر باری، گاهی تا ۵ ماه تو خلیج فارس رو آب سرگردون بودن که فقط نوبت لنگر انداختن‌شون بشه! میلیون‌ها تن کالا... از برنج و روغن و سیمان بگیر تا توربین برق، زیر آفتابِ داغ جنوب داشت می‌پوسید و فاسد می‌شد!» فرهاد با تعجب نیم‌خیز شد و دستش را گذاشت رو شکمش: - «وا... چرا؟ کارگر نداشتن خالی کنن؟» سهراب خندید: - «نه داداش من! سیستم حمل‌ونقل و گمرک ایران مال عهد بوق بود. نه اسکله به اندازه کافی داشتیم، نه کامیون بود که بارها رو ببره، نه جاده درست‌حسابی داشتیم، مدیریت هم که قربونش برم... تعطیلِ تعطیل! گراهام یه جمله داره که خیلی سنگینه. تو کتابش می‌نویسه: "وضعیت اقتصاد شاه مثل راننده‌ای بود که تو سرازیری، یهو دنده رو از یک بده به چهار! سرعت رفت بالا، ولی کنترل ماشین کلاً رفت رو هوا."» بهزاد که تا الان ساکت بود، یهو بشکن زد و با نیشخند نگاهی به فرهاد انداخت: - «آها! این یعنی پول بود، جنس هم خریدن، ولی عُرضه و زیرساخت برای هضمش نبود...» بعد با انگشت به شکم برآمده‌ی فرهاد اشاره کرد و گفت: - «دقیقاً مثل تو! اون کباب و دوغِ اضافه، همون دلارهای نفتی بود که یهو ریخت تو مملکت. ولی این شکم صاب‌مرده‌ی تو، همون زیرساخت مملکته که گنجایش نداشت و الان هنگ کرده!» فرهاد دست‌هایش را گذاشت روی سرش، سرش را فرو برد توی بالشت و با ناله گفت: - «خدایاااا... من از دست درد معده پناه آوردم به اینا، چرا نکیر و منکر فرستادی بالای سرم؟!» بهزاد با شیطنت روی شانه فرهاد زد: - «تازه کجاشو دیدی؟ خلاصه که آقا فرهاد، شاهِ خدابیامرزت پاشو تا ته گذاشته بود رو گازِ واردات، ولی حواسش نبود که گیربکس و چرخ‌های مملکت داره از هم می‌پاشه. نتیجه‌ش هم شد همون سقوطی که دیدیم. مملکت از پرخوری ترکید!» فرهاد زیر لب غرید: - «حالا بذار این دل‌پیچه‌ی وامونده خوب بشه، من می‌دونم و تو...» ،،، «سقوط، تاوانِ سرعتِ بدونِ کنترل است. وقتی زیرساخت و ظرفیتی در کار نباشد، فشردنِ پدال گاز با پول نفت، رسیدن به مقصد نیست؛ شتاب گرفتن به سوی دره است.» ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت نوزدهم: کالیفرنیا فرهاد با چشم‌های گردشده پرسید: «حاجی ناموساً با موش زندگی می‌کردید؟!» پیرمرد خنده‌ی گفت: « موش که هم‌خونه‌مون بود! ما تو حلبی‌آباد بودیم پسرجان؛ آب لوله‌کشی و فاضلاب نداشتیم.» فرهاد که هنوز تو فازِ کلیپ‌های نوستالژیِ اینستاگرامی بود، گوشیش رو گرفت سمت پیرمرد: «پس اینا چیه؟ ببین! این مجتمع‌های لوکس، این ماشینا... مگه اینا همون موقعِ ایران نیست؟» پیرمرد پوزخند تلخی زد: «چرا، ایران بود. ولی اونجا "کالیفرنیای ایران" بود، نه محله‌ی ما!» سهراب که تا الان داشت با یه تسبیح پلاستیکی روی پیشخوان بازی می‌کرد، سرش رو آورد بالا: «کالیفرنیا؟ حاجی فازت چیه؟» پیرمرد با دستش انگار که بخواد یه کیک رو نصف کنه، هوا رو برید: «ببین عموجان، تهران دو تیکه بود. بالا شهر با اون ویلاها و قشنگ، مثل لس‌آنجلس بود. اما پایین شهر، یعنی جایی که ما بودیم، کثافت، مریضی، تاریکی. یه کشور بودیم، ولی دو تا دنیای متفاوت!» فرهاد دستی کشید تو موهاش و با کلافگی گفت: «آخه تو کَتم نمیره! سال ۵۱ به بعد که پول نفت مثل سونامی ریخت تو مملکت، همه چی باید گل و بلبل می‌شد که!» خنده‌ی پیرمرد این بار بوی زهر می‌داد: «سونامی؟ آره قشنگ گفتی... سونامی بود، ولی ما رو شست و بُرد! اون پولِ بی‌صاحب بدتر دمار از روزگارمون درآورد. تورم جوری رفت بالا که بابای منِ بقال، شبانه ورشکست شد. همسایه‌مون معلم بود، باورت میشه ۷۰ درصد حقوقش فقط می‌رفت پای اجاره‌ی یه خونه ؟ هفتاد درصد!» بهزاد که از اول بحث سرش تو گوشی بود و داشت تو منابع می‌گشت، عینکش رو داد بالا و گفت: «تحویل بگیر فرهاد خان! اینم شاهد زنده. اتفاقاً الان داشتم آرشیو گزارش‌های خارجی رو می‌خوندم. خبرنگار نیویورک‌تایمز وقتی سال ۵۵ اومده ایران، کلاً کرک و پرش ریخته!» بهزاد گلویش را صاف کرد و از روی صفحه گوشی خواند: «نوشته: کشوری که ادعای تمدن بزرگ دارد، توانایی تامین غذای خود را ندارد. حاکم وعده عظمت می‌دهد، اما ۷۰ درصد مردم بی‌سوادند و ۶۰ درصد در سطح حداقل معیشت (بخور و نمیر) زندگی می‌کنند. در حالی که دلارهای نفتی سرریز است، صدها روستا فاقد پزشک هستند!» پیرمرد سرش رو تکون داد و خیره شد به موزاییک‌های ترک‌خورده‌ی کف مغازه. سهراب یه سوت آروم کشید و گفت: «پشمام... پس در واقع پول نفت فقط یه دکور هالیوودیِ خفن برامون ساخته بود که پشت صحنه‌اش طویله بود!» بهزاد گوشی رو گذاشت تو جیبش: «دقیقاً. وقتی شکاف طبقاتی بشه دره، اون جامعه دیگه کشور نیست، یه بمب ساعتیه که تیک‌تاک می‌کنه.» فرهاد مثل بادکنکی که سوزن خورده باشه، ولو شد روی صندلی پلاستیکی. به صفحه خاموش گوشیش نگاه کرد و زیر لب گفت: «یعنی اینایی که تو ماهواره و اینستا می‌دیدیم... همه‌ش یه فیلترِ قشنگ روی یه واقعیتِ زشت بود؟» ،،، نابرابری، بی‌صداترین بمبِ ساعتیِ جهان است. هر سکه‌ای که بر ثروتِ حاکمان افزوده می‌شود، ثانیه‌شماری برای انفجارِ خشمِ فرودستان است.» ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت بیستم: رخ عقاب فرهاد آچار چرخ را با حرص کوبید زمین و نفسش را فوت کرد: «ای بابا! این لگن چرا باز استارت نمی‌خوره؟» بهزاد که به درِ حیاط تکیه داده بود، نگاهی به بدنه‌ی سرامیک‌شده و رینگ‌های اسپرت ماشین انداخت، نیشخندی زد و گفت: «رخ عقاب، قلب گنجشک! دیشب پنجاه میلیون دادی سیستم صوتی و رینگ و لاستیک انداختی، ولی یادت رفت ماشین قبل از اینکه قشنگ باشه، باید بتونه راه بره! فقط ویترین چیدی.» بهزاد مکثی کرد، چشم‌هایش از روی شیطنت برقی زد و گفت: «می‌دونی فرهاد؟ تو الان دقیقاً مدل توسعه‌ی پهلوی رو روی این ماشین پیاده کردی!» فرهاد با دست‌های روغنی و کلافه از زیر کاپوت سرش را بیرون آورد: «فازِت چیه اولِ صبحی؟ ماشین من چه ربطی به تاریخ و سیاست داره؟» بهزاد جلوتر آمد و گفت: «خیلی ربط داره! سال ۵۳ که پول نفت فوران کرد، شاه دقیقاً همین کارِ تو رو با ایران کرد. پول رو داد واسه زرق‌وبرق ظاهری، اما موتورِ مملکت رو ول کرد. یادته یه بار گفتی سوریه همیشه خرابه‌ست؟» فرهاد با آستین عرق پیشانی‌اش را پاک کرد: «خب؟» بهزاد گفت: «یه روزنامه‌نگار خفن آمریکایی هست به اسم فرانسیس فیتزجرالد؛ جایزه‌ی پولیتزر هم برده. سال ۵۳، تو اوجِ ریخت‌وپاش‌های نفتی اومد ایران. می‌دونی تو گزارش‌اش چی نوشت؟ یه چیزی گفت که دود از سر آدم بلند میشه. نوشت وضعیتِ عمومی مردم ایران، با اون همه ادعا و پولِ نفت، از یه کشورِ بی‌پول و بی‌ثبات مثل سوریه بدتره!» فرهاد با تعجب ایستاد: «چی می‌گی؟ امکان نداره! » بهزاد پوزخندی زد و حرفش را قطع کرد: «دقیقاً نکته همینه! فیتزجرالد فهمید که شاه توسعه رو با "خریدن" اشتباه گرفته. فکر می‌کرد مدرنیته رو میشه مثل کالا وارد کرد. پول‌ها سرازیر می‌شد واسه وارداتِ لوکس‌ترین ماشین‌های آمریکایی، پر کردنِ جیب ارتش و زرق‌وبرقِ دربار؛ اما اون‌طرف مدرسه‌ها، روستاها و سیستم بهداشت ول‌معطل بودن. مثل تو که پولت رو دادی رینگ خریدی، اما موتور ماشینت...!» فرهاد سعی کرد دفاع کند: «ولی قبول کن حداقل شهرها قشنگ شده بود...» بهزاد گفت: «کدوم شهر؟ برای کی؟ برای یه اقلیت خاص. اون خانمِ آمریکایی فهمید این اسمش توسعه نیست، این یه "دکورِ" گرون‌قیمته که پشتش فقر و بی‌سوادی پنهان شده. وقتی پولِ نفت از پارو بالا بره ولی کفِ جامعه از یه کشور بی‌پولِ همسایه عقب‌تر باشه، یعنی موتورِ این ماشین از پایه خرابه، فقط یه لایه رنگِ متالیک روش زدن.» فرهاد دیگر چیزی نگفت. نگاهی به موتور روغن‌زده و بعد به رینگ‌های استیل که زیر نور آفتاب برق می‌زدند انداخت. آرام کاپوت را پایین کشید. صدای سنگینِ بسته شدنِ کاپوت، توی حیاط پیچید. ،،، مدرنیته‌ای که فقط با پول خریده شود، مثل لباس فاخری است که بر تن یک مرده پوشانده‌اند؛ زیباست، اما هرگز حرکت نمی‌کند ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative