eitaa logo
تبیین خلاق
435 دنبال‌کننده
150 عکس
48 ویدیو
5 فایل
تبیین خلاق 🌱💡 کانالی برای مربیان و نوجوانان 👩‍🏫👨‍🏫 | ایده‌ها، بسته‌ها و محتوای تبیینی به زبان کودک و نوجوان🔦✨ 📞پشتیبان @Scunit 🏢 واحد کودک و نوجوان مرکز تخصصی جهاد تبیین و اندیشکده راهبردی سعدا @Tabyin_net 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
⚓️🚢⛴از سوئز تا هرمز 🚢⛴⚓️ 🇮🇷🇮🇷روایت اقتدار ایران 🇮🇷🇮🇷 سفری از تنگه هرمز تا کانال سوئز ... در این سفر با ماهمراه شو 😊 تا همراه با سعید و محمد دو نوجوان اهل جنوب دل به قصه های جمال پاشا ، ناخدای مصری بسپاریم ... و تکرار تاریخ رو در فروپاشی ابرقدرتها شاهد باشیم ... تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
📖از سوئز تا هرمز 🚢⛵️🏝 قسمت اول 1⃣ اختلاف در دوستی غروب دل انگیز دیگری درشهر زیبا و تاریخی تنگسیر، کنار ساحل خلیج فارس رو به پایان بود. محمد نوزده ساله با چهره ای سوخته و تنی خسته، لبه اسکله ماهیگیری ،کنار ساحل نشسته بود تا بعد از خستگیِ یک روز پرکار، کمی استراحت کند. مدتی بود به خاطر جنگ بسیاری از لنج‌ها نتوانسته بودند به ماهیگیری بروند و حالا بعد از آتش‌بس، دوباره وقت دریارفتن بود. محمد در فکر آتش بس و جنگ بود که با صدای موتور سعید، پسر عمویش به خودش آمد. محمد و سعید از بچگی حسابی با هم دوست و صمیمی بودند اما بعد از حوادث 18 و 19 دی، رابطه سعید و محمد دیگر مثل قبل نبود. آنها بحث‌های جدی در مورد مسائل کشور داشتند و باهم اختلاف پیدا کرده بودند. سعید کنار اسکله ترمز کرد و محمد جلو رفت. -《سلام محمد خوبی!》 -《سلام اقا سعید... ممنون که اومدی...بریم》 و این تنها جملاتی بود که بین آنها رد و بدل شد. نزدیک خانه که شدند، محمد به سعید تعارف زد به خانه بیاید. سعید نفس عمیقی کشید و گفت:《فردا می آییم ... قرار است برایتان مهمان بیاید》. و بدون خدافظی رفت. محمد با تعجب رفتن‌ سعید را نگاه‌ کرد. بعد با عجله به سمت خانه دوید. مادر داشت رخت‌ها را داخل حیاط پهن می‌کرد. پدربزرگ هم روی ایوان، جای همیشگی اش زیر درخت نخل تکیه داده بود و قلیان میکشید، زینب کوچولو ،خواهر شش ساله محمد هم کنار حوض با عروسک پارچه ای اش بازی می‌کرد. محمد هنوز سلام نکرده پرسید: فردا قرار است چه کسی به خانه مان بیاید ؟ ............ تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🕯یاران خورشید قسمت اول ؛ عابس ابن ابی شبیب شاکری معروف به 《 عاشق الحسین 》 از بین ۷۲ یار باوفای امام حسین (ع) فقط نام یکی از آنها با عنوان زیبای 《 عاشق الحسین 》 مزین شده است نام عابس ... عابسِ عاشق ... عابس بن ابی‌شبیب شاکری از مردان قبیله بنی‌شاکر که طائفه‌ای از قبیله بنی‌همدان بود؛ مردم این طائفه از شجاعان جنگ‌ها بودند از این رو اعراب به آن‌ها «فِتْیانُ الصَّباح، یعنی جوان مردان صبح» لقب داده بودند. عابس از خاصان امام علی(ع) و از یاران امام حسین(ع)بود. وی از اوصاف پسندیده قومش در حد کمالش بهره‌مند بود؛ او از رجال شیعه و از رؤسای آنها و مردی شجاع و خطیبی توانا و عابدی پرتلاش و متهجّد و از مهتران، دلاوران، سخنوران، عابدان، و شب زنده‌داران شیعه بود. تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🕯یاران خورشید ادامه قسمت اول مسلم بن عقیل پس از ورود به کوفه، وارد منزل مختار ثقفی گردید. شیعیان کوفه از ورود نماینده ویژه امام حسین(ع) با خبر شدند , در خانه مختار اجتماع کردند. مسلم در این اجتماع، نامه امام حسین(ع) را برای مردم قرائت کرد. عابس، نخستین کسی بود که پس از قرائت نامه امام، به پاخاست و با مسلم بیعت کرد و مردم را به بیعت و یاری امام‌حسین‌(ع) فراخواند . پس از بیعت شمار زیادی از مردم کوفه با مسلم، او نامه‌ای به امام(ع) نوشته و آن حضرت(ع) را به کوفه دعوت کرد؛ در نامه از امام(ع) خواسته بود که هنگامی که نامه من به دست شما رسید فورا به سوی کوفه حرکت فرمایید، مردم خواهان آل معاویه نیستند. مسلم این نامه را توسط عابس بن ابی شبیب و قیس بن مسهر صیداوی به سوی امام ارسال داشت. عابس بن ابی شبیب به همراه غلامش شوذب جهت تحویل نامه به امام حسین بن علی(ع) در مکه حرکت نمود و در مکه خدمت امام رسیده و نامه را تحویل داد. پس از رساندن نامه، عابس با امام حسین(ع) و کاروانش همراه شد و از مکه تا کربلا امام(ع) را همراهی نمود. عابس نماز ظهر را با امام خواند و بعد از ظهر به میدان نبرد رفت و به شهادت رسید؛ اما به گفته برخی از معاصرین، هنگامی که امام حسین(ع) می‌خواست نماز ظهر عاشورا را اقامه کند عابس مقابل آن حضرت ایستاد و بدن خویش را سپر تیرهای بلا ساخت... تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
ربیع بن تمیم همدانی، یکی از حاضرین در صحنه کربلا و از اعوان و انصار عمربن سعد بود- می‌گوید: «چون دیدم عابس به سوی میدان می‌آید او را شناختم؛ من نبرد او را در جنگ ها دیده بودم و می‌دانستم که او از شجاع‌ترین مردم است؛ پس به سپاه عمربن سعد گفتم: «این شخص شیر شیران است، این فرزند شبیب است، مبادا کسی به جنگ او برود؛» پس عابس مکرر فریاد می‌زد و مبارز می‌طلبید و کسی جرأت نمی‌کرد به میدان او برود.به فرمان عمربن سعد او را سنگباران کردند. در این هنگام عابس زره از تن به در کرد و کلاه خود از سر برداشت، و به سپاه کوفه حمله کرده و آرایش سپاه عمر بن سعد را به هم ریخت پس به او گفته شد: ای عابس! آیا دیوانه شده ای؟ عابس گفت: آری! عشق حسین دیوانه ام کرده است! تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
جانسپاری عابس بن ابی شبیبjansepari-abes.farahzad.mp3
زمان: حجم: 1.9M
درسی که می توان گرفت: برهنه شدن عابس در برابر سنگ اندازان سزاوار تأمّل است. برخورد او گویای اوج ایمان، معرفت و یقینش به ساحت قدسی امام و راه مستقیم آن ولی الله الأعظم است. آری، هرگاه عشق به اوج کمال رسد، چنان انسان از خود بی خود می شود که همه چیزش را خالصانه و بی پیرایه بر در دوست می نهد وقت آن آمد که من عریان شوم جسم بگذارم سراسر جان شوم کربلا بزم گلستان من است نیزهُ شمشیر ریحان من است مرغ حق م تیر باران م کنید زیرِ تیر و تیغ پنهان م کنید آزمودم مرگ من زین زندگی ایست چون رهم زین زندگی پایندگی است تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
https://www.aparat.com/v/p46y396 توصیه میکنم روی لینک بالا بزنید و این کارتون زیبا رو هم از نحوه شهادت عابسِ عاشق ببینید تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
✍✍داستانک قالیچه سوخته 💠مردی ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ ﺷده بود، يك ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ توی خونه ﺩﺍﺷﺖ، ﮔﻮﺷﻪ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. 💠مجبور بود، همون رو برداشت برد بازار برای فروش.ﻫﺮ ﻣﻐﺎﺯﻩ‌ﺍﯼ كه می‌رﻓﺖ، می‌گفتن: ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺍﮔﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮد ۵۰۰ تومن ﻣﯽﺍﺭﺯﯾﺪ، اﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﺎ ١٠٠ ﯾﺎ ۱۵۰ تومن ﺑﯿﺸﺘﺮ نمی‌خریم. 💠گرﻓﺘﺎﺭ ﺑﻮﺩ و به ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﺮﻥ ﺍﺯ اﯾﻦ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﻐﺎﺯﻩ می‌رفت. 💠داخل ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ‌ﻫﺎ، حاج جواد فرشچی از منصف‌های بازار و از ارادتمندان اهل بیت(علیهم السلام) پرﺳﯿﺪ: قالی خوبیه، چرا ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺑﯽ ﺭﻭ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻧﮑﺮﺩﯾﺪ❓ﮔﻔﺖ: ﻣﻨﺰﻟﻤﻮﻥ ﺭﻭﺿﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ، ﻣﻨﻘﻞ ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ، ﺫﻏﺎلها ﺭﯾﺨﺖ و ﻗﺎﻟﯽ ﺳﻮﺧﺖ. 💠حاج جواد یک تکونی به خودش داد: گفتی ﺗﻮ ﺭﻭﺿﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ❓ گفت: بله. گفت: ﺍﯾﻦ ﺍﮔﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮد ۵۰۰ تومن ﻣﯽ‌ﺍﺭﺯﯾﺪ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﺮﺍی اﺭﺑﺎﺏ ﻣﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﻦ یه ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺍﺯﺕ می‌خرﻡ. 💠قالیچه رو خرید و روی میزش پهن کرد و تا آخر عمرش روی قسمت سوخته قالیچه که به اندازه کف دست بود، گل محمدی پرپر می‌کرد و دوستان صمیمی و همکارانش همه به نیت تبرک یک پر از گل را برداشته تو چایی‌شون می‌ریختند. 💠اوﻥ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ تو روضه سوخته ﺑﻮﺩ، قیمت گرفت. کاش دل ما هم تو روضه‌ها بسوزه.اون‌ وقت بگیم: یا امام حسین(علیه السلام) دل سوخته رو چند می‌خری⁉️ 🥀صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین
هنوز سر اینکه "اون زمان بهتر بود" یا "الان بدتره" بحث می‌کنی؟🤔 دیگه از روایت‌های تکراری و یک‌طرفه خسته شدی؟😩 ما هم همینطور! "من سانسورچی نیستم"❌ دعوای بین دو پسرخاله، و یک پروژه مشترک اینجا قراره تاریخ ایران رو ببینی،👀 اما نه اونطوری که تا حالا شنیدی!👂🏻 اوج، انحطاط، و حرکت به سمت قله... کدومش واقعیت داره؟🤷🏻‍♂️ بیا و خودت قضاوت کن. منتظرتیم! تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۳۷؛داستان کلیشه ای صدای تلویزیون در پس‌زمینه اتاق شنیده می‌شد که داشت تصاویری از آسمان شب و خطوط نورانی موشک‌ها را پخش می‌کرد. بهزاد با هیجان از جا بلند شد و با دست به صفحه تلویزیون اشاره کرد. بهزاد: «اصلاً فکرشم نمی‌کردن! حتماً با خودشون گفته بودن این موشک‌ها و پهپادهای ایرانی که همه ادعا می‌کردن تو راه رهگیری می‌شن. ولی دیدی؟ یکی یکی از گنبد آهنینشون رد شدن! ابهت نظامی‌شون بدجوری ترک برداشت.» فرهاد که تا آن لحظه سرش توی گوشی بود، آهی کشید، عینک جلو عقب برد و با لحنی سرد گفت: «خب، حالا از کجا معلوم که واقعاً به هدف خورده باشن که این‌قدر بالا و پایین می‌پرید و خوشحالید؟ هر طرف داره یه روایت تعریف می‌کنه. اونا می‌گن ۹۹٪رو زدیم، اینا می‌گن همه‌اش خورده به هدف.» بهزاد پوزخندی زد و گفت: «گیرم اصلاً به هدف هم نخورده باشن! همین که این داستان کلیشه‌ای و تکراریِ شکست‌ناپذیری غرب و اسرائیل رو فرستادیم زباله‌دونی، خودش برای پیروزی ما بسه. مگه کم تبلیغ می‌کردن؟» سهراب هم به بحث اضافه شد، چای‌اش را روی میز گذاشت و گفت: «آره والا! یک عمر تو مخ ما کردن که آسمان اسرائیل نفوذناپذیره، پشه هم نمی‌تونه ازش رد شه. حالا دیدیم که همه‌اش خالی‌بندی بود. فروریختن اون هیمنه، خودش اصل کاره.» فرهاد کتابش را بست، روی میز گذاشت و مستقیم به چشم‌های بهزاد نگاه کرد: «ببین بهزاد، منم مثل شما از تحقیر شدن کشورم توسط خارجی‌ها بدم میاد. اما واقع‌بین باشیم. موازنه قدرت فقط با متراژ برد موشک‌ها تعیین نمی‌شه. تو این چند روز قیمت دلار رو دیدی؟ مگه نمادهای اقتصادی ما مثل بازار بورس و تورم همین الانش سوراخ‌ سوراخ نشدن؟ پدر من امروز زنگ زده بود، دست و دلش می‌لرزید واسه مغازه‌اش. می‌گفت معلوم نیست فردا قیمت اجناس چقدر میره بالا. اینا رو هم می‌بینید یا فقط چشمتون به آسمونه؟» بهزاد چند لحظه سکوت کرد، اما بعد با جدیت گفت: «فرهاد، اقتصاد مهمه، کسی منکرش نیست. اما امنیت نباشه، اصلاً اقتصادی وجود نداره که بخوای نگرانش باشی. اگه بازدارندگی نظامی نداشته باشیم، فردا مثل لیبی و عراق میشن سپر بلای ما. باید نشون می‌دادیم دست‌بسته نیستیم. اونا به تکنولوژی خودشون مغرور بودن و فکر می‌کردن ایران، با وجود این همه سال تحریم سخت، هرگز نمی‌تونه رقیبی برای این سامانه‌ها باشه. اما غافلگیر شدن.» فرهاد سرش را تکان داد: «امنیت فرمول‌های دیگه‌ای هم داره بهزاد. امنیت یعنی جوونی که اینجا نشسته، امید به آینده داشته باشه، نه اینکه اولین فکرش بعد از بیدار شدن، چک کردن قیمت ارز و مهاجرت باشه. ما داریم هزینه‌های سنگینی می‌دیم. جنگ فقط اونی نیست که تو آسمون می‌بینی؛ جنگ واقعی الان تو سفره‌های مردمه.» سهراب که سعی می‌کرد فضا را تعدیل کند، گفت: «خب فرهاد، حرفت درسته، ولی مگه تو دلت نمی‌خواد کشورت تو دنیا دستِ برتر رو داشته باشه؟ مگه غرور ملی برات مهم نیست؟» فرهاد پاسخ داد: «غرور ملی برای من یعنی پاسپورت معتبر، یعنی رفاه، یعنی اینکه وقتی تو دنیا می‌گی ایرانی هستم، بهت به چشم یک شهروند از یک کشور توسعه‌یافته و باثبات نگاه کنن. موشک داشتن خوبه، اما وقتی که پشتوانه‌اش یه اقتصاد قوی باشه، نه اقتصادی که با یه باد می‌لرزه.» بهزاد که نمی‌خواست قافیه را ببازد، تیر خلاصش را رها کرد و گفت: «اما این رو که دیگه من نمی‌گم، خودشون هم به این افتضاح اعتراف کردن! اسکات ریتر، تحلیلگر نظامی معروف آمریکایی، صراحتاً گفته: "تایید می‌کنم سامانه گنبد آهنین در برابر موشک‌ها و جنگ الکترونیک ایران به‌طرزی فاجعه‌بار ناکام ماند." این رو که دیگه رسانه‌های داخلی ننوشتن!» فرهاد لبخند تلخی زد، کیفش را برداشت و بلند شد. کتابش را داخل کیف گذاشت و گفت: «اسکات ریتر و بقیه تحلیلگرها توی اتاق‌های امن خودشون تو واشنگتن و نیویورک نشستن و تحلیل می‌کنن. اونا فردا مجبور نیستن برن تو بازار تهران با استرس خرید کنن. اونا نگران این نیستن که اگه اوضاع خراب‌تر بشه، دانشگاه‌ها تعطیل می‌شه یا نه.» بهزاد با تعجب به ساعت نگاه کرد و گفت: «کجا؟ تازه نیم‌ساعته اومدی که! بشین یه کم دیگه صحبت کنیم.» فرهاد در حالی که به سمت در خروجی می‌رفت، بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت: «باید برم فردا امتحان دارم. ترجیح می‌دم تمرکزم رو بذارم روی آینده خودم، چون توی این بازی‌های بزرگ، کسی به فکر امتحان فردا شب من نیست.» ،،، زیباترین خانه‌ها نیز بدون داشتن دیواری برای ایستادگی در برابر طوفان، با نخستین تندباد سهمِ خاک خواهند شد؛ رفاه بدون امنیت، قصری ساخته‌شده بر ماسه‌های روان است.» ✍🏻 مهدوی بقیه قسمتا👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
📖 از سوئز تا هرمز 🚢⛴🏝 قسمت اول قسمت دوم 2⃣ ناخدای مهربان 🏠 مادر گفت: باز سلامت را خوردی ؟ محمد گفت: خب سلام، حالا بگید فردا چه خبر هست؟ من که فردا نیستم جایی کار دارم. این کارها هم که با زن عمو نقشه می‌ریزید که هی سعید رو بفرستید دنبال من تا باهم آشتی کنیم بی‌فایده است. من هیچ وقت با کسی که با دشمن این ملت همراهی میکند آبم در یک جوی نمی رود. پدربزرگ سری تکان داد و گفت: امان از دست شما جوان‌های امروزی. مادر در حالی که سبد رو برداشته بود و به داخل خانه می‌رفت،گفت: فعلا فردا باید سعید رو بی‌خیال بشی‌... یک مهمون مهم داریم ...خانواده عمویت هم برای همین می آیند. محمد جلو مادر رو گرفت و پرسید: کی مثلا ؟ مادر با یک لبخند معنادار گفت: همان کسی که خیلی منتظرش بودی..‌ محمد یک دفعه خشکش زد. با چشم‌های گرد شده فریاد زد: جمال پاشا !!! مادر جواب داد: بله جمال پاشا... امروز به پدرت زنگ زده و گفته که ان شاءلله فردا صبح می‌رسد. محمد که سعی می‌کرد خوشحالی اش را پنهان کند، کمی سرش را خاراند و گفت: خوب...به گمانم یک روز دیگر هم بتوانم سعید را تحمل کنم. جمال پاشا، سال‌های سال دوست صمیمی پدربزرگ محمد بود، یک پیرمرد اصالتا مصری و دوست‌داشتنی که در عمان زندگی می‌کرد. او سالها پیش ، پدر و عمو و پدربزرگ محمد را در حالی که با لنج ماهی‌گیری در طوفان گیر کرده بودند و از ساحل دور افتاده بودند، نجات داده بود و همین زمینه‌ی دوستی‌شان گشته بود. جمال پاشا یک ناخدای حرفه‌ای بود و فارسی را خیلی خوب حرف می‌زد. خوش اخلاق و مهربان و دست و دلباز... و با یک لهجه شیرین همیشه داستان‌های پر ماجرایی برای تعریف کردن داشت. محمد و سعید از بچگی عاشق جمال پاشا بودند. جمال پاشا دستی هم در تجارت داشت و زیاد به ایران رفت و آمد می‌کرد. یکی از دخترانش هم در بوشهر زندگی می‌کرد. خیلی وقت‌ها هم به دیدن پدربزرگ محمد هم می آمد. صبح روز بعد، محمد با صدای خوش آمدگویی و احوال پرسی مادر و پدربزرگ از خواب بیدار شد. به خاطر خستگی زیاد خواب مانده بود. سریع از جایش بلند شد و دستی به سر و رویش کشید و به سمت حیاط رفت. جمال پاشا که هنوز داشت با پدربزرگ خوش و بش می‌کرد، با دیدن محمد ، گل از گلش شگفت و گفت: چطوری ناخدا محمد ! محمد خودش را در بغل جمال پاشا انداخت. پدر هم ماشین را آورده بود تو حیاط و داشت ساک های جمال پاشا را پایین می‌آورد. جمال پاشا به پدر محمد گفت: همه اش را پایین نیار پسر ناخدا ...میخواهم به خانه دخترم بروم ... باید زود برگردم ...زیاد نمیتوانم بمانم...فقط ساک سوغاتی ها رو بیاور... همان ساک خاکستری. زینب با خوشحالی گفت: آخ جانم سوغاتی. طولی نکشید که خانواده عمو هم از راه رسیدند. ..... تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative