eitaa logo
تبیین خلاق
435 دنبال‌کننده
150 عکس
48 ویدیو
5 فایل
تبیین خلاق 🌱💡 کانالی برای مربیان و نوجوانان 👩‍🏫👨‍🏫 | ایده‌ها، بسته‌ها و محتوای تبیینی به زبان کودک و نوجوان🔦✨ 📞پشتیبان @Scunit 🏢 واحد کودک و نوجوان مرکز تخصصی جهاد تبیین و اندیشکده راهبردی سعدا @Tabyin_net 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت ۳۸ : همبستگی سهراب:(با حالتی جدی و کمی نگران) "استاد، واقعاً عجیبه! این همه فشار اقتصادی، این همه تبلیغات منفی که شب و روز از رسانه‌ها پخش میشه... آدم فکر می‌کنه دیگه مردم باید خسته شده باشن. روی سقف همه خونه‌ها دیش ماهواره‌ست، تو گوشی همه اینستاگرام... انگار همه چیز داره از هم می‌پاشه." بهزاد: (سرش را تکان می‌دهد) "آره استاد، منم همین حس رو داشتم. با این همه حرف و حدیث، آدم دیگه نمی‌دونه چی رو باور کنه. فکر می‌کردیم دیگه کسی حوصله این جور چیزا رو نداره." استاد: (لبخندی می‌زند و با آرامش به آن‌ها نگاه می‌کند) "دقیقاً! و این دقیقاً همون چیزی بود که طراحان جنگ در غرب و اسرائیل روش حساب باز کرده بودن. اونا فکر می‌کردن فشار اقتصادی و تبلیغات رسانه‌ای، مردم ایران رو از کشور و نظامشون جدا کرده. منتظر بودن با اولین موشک، شیرازه جامعه شما از هم بپاشه و مردم علیه حکومت خودشون شورش کنن. اونا فکر می‌کردن این جنگ، تیر خلاصیه که کار رو تموم می‌کنه!" سهراب: "یعنی هدفشون فقط حمله نظامی نبوده... ؟ بهزاد:"آره استاد واقعا مردم گل کاشتند انقلابی و ضد انقلاب همه پشت هم بودن . استاد:(با رضایت سر تکان می‌دهد) " دقیقاً . وقتی گرد و خاک جنگ دوازده روزه بلند شد، ناظران غربی با صحنه‌ای روبه‌رو شدن که انتظارش رو نداشتن. به‌جای تفرقه، خیابون‌های ایران بوی «همبستگی» گرفت. همون روحیه‌ای که چهل سال پیش پدران و پدربزرگان ما در مواجهه با حمله عراق داشتند، دوباره زنده شد." سهراب: "آره استاد! من خودم دیدم. اون همه ناراحتی و گله‌مندی که همیشه بود، انگار یه دفعه کنار رفت. همه نگران کشور بودن." بهزاد: " حتی دوستای من که همیشه غر می‌زدن، اون روزا می‌گفتن 'این دفعه دیگه فرق داره، باید پشت هم باشیم'."همین فرهاد هم جو گرفته بودش جانم فدای رهبر می‌گفت! استاد: " 'وحدتی که مردم در این جنگ از خودشون نشون دادند شبیه به وحدت دوران جنگ ایران و عراق بود. ایران تاب‌آوری و ظرفیت خودش رو برای مبارزه در یک جنگ نامتقارن با تکنولوژی بالا نشون داد... طرح جنگی اسرائیل و آمریکا شکست خورد زیرا فروپاشی پیش‌بینی شده دولت ایران، اونطوری که در سوریه رخ داد، اتفاق نیفتاد.'" سهراب :« یعنی میگید ما شکستشون دادیم؟ استاد: (با لبخند) " این حرف من نبود ! حرف ، آلیستر کروک هست. اون سال‌های زیادی از عمرش رو به‌عنوان دیپلمات بریتانیا و مأمور اطلاعاتی MI6 در خاورمیانه گذرونده. بعداً هم یه مؤسسه‌ای به اسم «کانفلیکتس فروم» رو تأسیس کرده تا واقعیت‌های پنهان منطقه رو تحلیل کنه! یعنی کارش شناختن لایه‌های عمیق سیاسته سهراب:"مأمور MI6؟! واقعاً عجیبه! یعنی یه مامور اطلاعاتی انگلیس داره از اتحاد مردم ایران میگه؟!" بهزاد: "این دیگه جای انکار نمی‌ذاره استاد. سهراب: "عجب صحنه‌سازی‌ای کردن رسانه‌ها و سیاستمدارای غربی! خیلی از مردم این حقیقت رو نمی‌دونن. همش فکر می‌کنن ملت ایران داره از هم می‌پاشه." استاد: "درسته دشمن در رسانه و دروغ پردازی خیلی قوی هست . و این وظیفه شماست که حرف حق رو بهشون برسونید دشمن فکر می‌کرد با یک حریف دست‌وباپا بسته طرفن، اما ناگهان با قدرتی روبه‌رو شدن که حتی تصورش رو هم نمی‌کردن. قدرت اتحاد و همبستگی ملی!" ،،، «طوفان‌ها شاید برگ‌های سستِ نشسته بر شاخه‌ها را با خود ببرند، اما هرگز حریفِ ریشه‌های درهم‌تنیده‌ای نمی‌شوند که عمقِ سنگینِ خاک را به ارث برده‌اند.» ✍🏻 مهدوی بقیه قسمتا👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷🇮🇷روایت بعثت مردم🇮🇷🇮🇷 پزشکی که ساعت ۹:۳۰ شب از مطب میاد میدون آزادی، شامش رو تو همون ماشین میخوره و ساعت ۱:۳۰ نصف شب میره خونه تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قهرمان هرمز ... " سردار تنگسیری :به عنوان یکی از نوکران اباعبدالله(ع) توفیق پیدا کردم بیام بین شما امشب " ویدئو دیده نشده از لحظات حضور دریابان شهید علیرضا تنگسیری در هیئت نونهالان تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
📖 از سوئز تا هرمز 🚢⛴⚓️🏝 3⃣قسمت سوم قهرمان هرمز جمال پاشا مثل همیشه محفل را دست گرفته بود و از خاطرات و ماجراهایش می‌گفت. از همه مهم‌تر از مسائل و اتفاقات ِجنگ و اینکه در عمان همه جا درباره دلاوری سپاه و قهرمان‌های جنگ ایران صحبت می‌شد مخصوصا سردار تنگسیری ... جمال پاشا میگفت: خبر دارید!؟ شهرتان جهانی شده کاکو... سردار تنگسیری ... همه جا حرفش هست به او لقب قهرمان هرمز داده اند. وقتی جمال پاشا این حرف‌ها را درباره اقتدار ایران در جنگ می‌زد، محمد با نگاه عاقل‌ اندر سفیه، سعید را می‌پایید که مدام در گوشی اش سرک می‌کشید. همین که جمال پاشا استکان چایی را برداشت و سکوت برقرار شد، محمد صدایش را صاف کرد و گفت: ای کاش همان طور که در بقیه کشورها همه فهمیدند حق با چه کسی است و قدرت منطقه دست کیست در کشور خودمان هم یه عده از خواب غفلت بیدار بشوند و سرشان را از شبکه‌های دشمن دربیاورند و واقعیت را ببینند. سعید نگاه تندی به محمد کرد و با لحن موزیانه ای گفت: فعلا که قدرت منطقه‌ای مان در محاصره گیر کرده است. پدربزرگ سرفه‌ای کرد و نگاه معناداری به محمد و سعید انداخت. جمال پاشا خنده بلندی کرد و به پدربزرگ گفت: پس این دعواها در خانه رفیق ما هم هست. پدر سعید به جمال پاشا گفت: نگید که در عمان هم از این دعواها هست... ما که دیگر خسته شدیم والا. جمال پاشا بقیه چایی اش رو سر کشید و جدی تر شد و گفت: این دعواها الان کم و بیش همه جا هست ولی امروز مردم آگاه شدند و کم کم واقعیت‌ها را می‌فهمند. این جنجال‌های رسانه‌ای هم که راه می اندازند تا مدتی اثر دارد. مردم وقتی که واقعیت ها را خودشان ببینند، می‌فهمند که تمامش ابزار دست دشمن و دروغ و کلک است. بعد نگاهی به سعید انداخت و انگشتش را بالا برد و با لبخند همیشگی و صدای بلند گفت: البته اگر آدم اهل مطالعه باشد، اهل تاریخ خواندن باشد و واقعیت را خودش بفهمد نه با حرف یکسری مزدور وطن فروش. سعید که خودش را گوشه رینگ دیده بود، سریع جواب داد: واقعیت را دیگر خودمان داریم می‌بینیم جمال پاشا. این همه گرانی ...تبعیض... رانت‌خواری ...فساد و ... جمال پاشا گفت؛ بله این ها واقعیت دارد ولی مشکل این هست که همه واقعیت نیست... قبول داری پسرم؟ اگه می‌خواهی بگویی واقعیت را می‌دانی باید همه واقعیت را با هم ببینی نه فقط جایی که نقطه ضعف هست... پس این همه پیشرفت‌ها چی !؟ بعد دستی به صورتش کشید و خنده‌ای کرد و گفت: تو و محمد همیشه عاشق داستانهای من بودید. می‌خواهید برایتان یک داستان دیگر بگویم ؟...... تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
استوری پسر شهید تنگسیری ... ای قهرمان هرمز.... ای دلاور مرد.. در راه دین و رهبرت جهاد کردی و در راه دین و رهبرت شهید شدی ... مثل رهبرت با مشت گره کرده .... چه رازی در این مشت گره کرده‌ هست؟؟؟ گویی گنجینه‌ای باارزش در آن است گنجینه‌ای به ارزش خون شهدا .... به ارزش میراث همه آزادگان تاریخ ... به ارزش شعار مقدس باید برخاست .. تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
✍ آخرین سناریو ارتش صهیونیستی به قصد ترور یحیی سنوار، خانه‌اش را بمباران و با خاک یکسان کرد و یحیی چند دقیقه بعد روی مبلی در میان خرابه‌ها نشست، گوشه لبی کج‌کرد و عکسی تحقیرآمیز گرفت و منتشر کرد که هنوزکه هنوزاست روی اعصاب صهیون است. بعد از شهادت اسطوره‌ای و افسانه‌ای یحیی با آن میزانسن سینمایی محیرالعقول، وقتی قرار تبادل اسرا میان مجاهدین فلسطینی و صهیون‌ها گذاشته شد، محل تبادل درست در مقابل همان خانه بود که خاطره‌ تحقیر صهیون‌ها را زنده می‌کرد. تمام رسانه‌ها و دوربین‌ها از مراسم تبادل پخش زنده رفتند و سایت‌های صهیونیست با خشم و‌ عصبانیت نوشتند که سنوار حتی پس از مرگش هم سناریوی تحقیر ما را می‌نویسد. این‌ها حتی پس از مرگ هم به ما ریشخند می‌زنند. حالا خبرها می‌گوید پیکر تو را زیر طاق مصلی تهران قرار خواهند داد. دو شبانه‌روز. و همه رسانه‌های جهان تصویرش را منتشر خواهند کرد. درست در همان جایی که در جمعه نصر تهران، وقتی همه امپراتوری رسانه‌ایشان شایعه کرده بود که تو پنهان شده‌ای و زیر کوه‌هایی یا در پناهگاهی در مسکو، درست در زمانی که گفتند اگر به مصلی بیایی مراسم را بمباران خواهیم کرد، تو ناگهان از آن درب زیر طاق وارد شدی و زیر آسمان آزاد تهران نشستی. نمازت را طولانی‌تر از همیشه خواندی و برای تعقیبات هم یک دل سیر سرسجاده ماندی. حالا تو دوباره به آنجا می‌آیی. به محل قراری که یک‌بار آنگونه دشمنت را به تحقیر و ریشخند گرفتی. حالا پس از آن شهادت مردانه در دفتر کارت، اراده کرده‌ای که حتی پیکرت صهیون‌ها را به تحقیر بگیرد. این آخرین سناریویی است که برای بی‌حیثیت‌کردن آن‌ها می‌نویسی. باز خوف در دل صهیون‌هاست. که سیدعلی خامنه‌ای هنوز دست از گریبان ما نکشیده است تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
رهبر شهید می‌خواست مقیم وادی طور شود با آینه‌ها " نور علی نور " شود در روز خدیجه دیده از دنیا بست می‌خواست که با خدیجه محشور شود دنباله‌ی اشک، نوبت آه رسید آه از جگرِ سوخته تا ماه رسید در حادثه جای خالی‌اش پر گردید رهبر که برفت محشر از راه رسید در کوی رضا ملتزم درگاهیم با یاد تو چندی‌ست در اشک و آهیم یاران خراسانیِ خود را دریاب دل سوختگانِ منتظر در راهیم این تن که هنوز جان تهرانی‌هاست جان‌ داده و جانان خراسانی‌هاست تقدیمِ به سلطان خراسان شده است این دسته‌گل از تمام ایرانی‌هاست از توشه‌ی راه کم ندارد رهبر مولاش علی‌ست غم ندارد رهبر چون فاطمه آنسان که سزا بود، دریغ تشییع جنازه هم ندارد رهبر بسپرد به ابر، چشمِ بارانیِ خویش بنهاد به شانه‌ها سبک‌جانیِ خویش پیوسته اگرچه دور از یاران بود پیوست به یاران خراسانیِ خویش چون لاله اگر چه ماند خالی جایش باقی‌ست به سینه، داغ جانفرسایش برگشت به روضه‌ی رضا تا به ادب سر را بنهد به مقدم مولایش رستگار تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
بسم الله الرحمن الرحیم 📕 داستان کوتاه 🔻قسمت اول ▪️کلاهم را تا روی پیشانی پایین کشیدم و زیپ کاپشنم را تا آخر بستم؛ باران بند آمده بود ولی باد بی‌خیال نمی‌شد. ▫️چند قدم چپ و راست می‌رفتم تا هم دید بهتری به خیابان داشته باشم هم یکی دو درجه هم شده، گرم شوم. ▪️یک لحظه از ذهنم رد شد من باید اینجا بمانم تا مراقب این مردم باشم اما اینهمه آدم این ساعت از شب در این سرما دقیقاً چه می‌کنند؟ ▫️یعنی هر چند روز جنگ باشد، این‌ها می‌خواهند هر شب در خیابان پرچم بچرخانند؟ بی‌خیال صدای جنگنده و شلیک پدافند و انفجار‌هایی که دودش در تاریکی شب هم پیدا بود! ▪️خیره به صورت آدم‌ها، ساک دستی و هر کولۀ مشکوک، همه را اسکن می‌کردم و این‌بار از صدای پهپاد سرم چرخید. ▫️این شب‌ها، فقط برای زدن نیروهای ایست و بازرسی، در ارتفاع پایین و بالای خیابان‌های تهران پَرسه می‌زدند و نفهمیدم چرا اینبار به جای مردم، با یک نگاه، بچه‌ها را پاییدم. ▪️یک لحظه فکر کردم اگر امشب اینجا را بزند... صدای پهپاد مثل زوزۀ موتور برق، بالای سرم نزدیک می‌شد، دور می‌زد، اوج می‌گرفت و دوباره دور می‌شد. ▫️چند قدم بالاتر از همین ایست‌ و بازرسی، یک کوچۀ بن‌بست بود و یکی از بچه‌ها اشاره کرد حواسم باشد. ▫️اشاره‌اش فقط یک تک و پاتک بین چشم و ابرو بود و خودم منظورش را فهمیدم. ▪️کِلاش، بدتر از یخ، دستم را سِر کرده بود؛ برای چندمین بار در همین یک ساعت خودم را لعنت کردم چرا دستکش یادم رفته؟ ▫️البته چرایش چندان پیچیده نبود؛ حداقل برای قلبم نبود! بعد از سه سال، امروز از حوالی غروب، حالم به هم ریخته بود و از هر دری رفتم، نشد از فکرش فرار کنم. ▪️یک ساعت زودتر از خلوت خانه بیرون زدم بلکه خاطراتش کمتر سرم خراب شود ولی همین که در خیابان، باران به صورتم خورد، حالم بدتر شد. ▫️سر کوچۀ بن‌بست ایستادم؛ کف هر دو پا را روی زمین خیس محکم فشار دادم، مثلاً به همه‌چیز مسلط هستم ولی حتی به دل خودم هم مسلط نبودم. ▪️نگاهم تا تهِ بن‌بست تلو‌تلو خورد و خسته‌تر از خودم برگشت؛ خبری نبود! دوباره به سمت خیابان چرخیدم و اولین چشمی که دیدم، مطمئن شدم رسماً عقل از سرم پریده! ▫️فقط یک پلک زدم بلکه خماری خیالش از سرم بپرد ولی نپرید! ▪️شبیه کسی که در این هوای جنگی، جِن دیده باشد، به پشت سر چرخیدم و بی‌اختیار چند قدمی رفتم. ▫️مطمئن بودم در مغزم، خط روی خط افتاده و خیالاتی شدم؛ زوزۀ پهپاد دوباره در سرم پیچید و این‌بار نه چشمانش که صدایش را شنیدم. ▪️مثل همان روزها با شیطنت متلکی حوالۀ پهپاد کرد و ریسۀ خنده‌اش در گوشم قِل خورد. ▫️یک لحظه هیچ‌چیز حس نکردم؛ باد و سرما و سردی کلاش و خیسی زمین یادم رفته بود، آهسته برگشتم و در همین برگشتن، خداخدا می‌کردم خودش نباشد. ▪️انگار نیم‌رخ صورتم، تمام‌رخ نشده، من را دیده بود! بی‌خیال خنده، لب‌هایش باز مانده بود و بدتر از من فقط نگاه می‌کرد! ▫️رفیقش هنوز می‌خندید ولی او نه... باز هم چادر سرش نبود، ولی موهایش را زیر شال سیاهش فرو کرده بود و شاید به هوای نگاه خیرۀ من، در جا ایستاد. ▪️وِزوِز پهپاد دوباره دور شد و من فقط یک قدم نزدیک شدم؛ خبری از آرایش چند رنگ همیشگی نبود، پرچم باریکی به مچ دستش بسته بود و نمی‌دانم چرا نگاهم تا انگشت حلقه دوید؛ انگشتری دستش نبود و خیال منِ دیوانه بعد از سه سال تخت شد! 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد https://eitaa.com/joinchat/255853219C88e88aa2eb
کتاب *«من سیدعلی حسینی خامنه‌ای هستم»* روایت کودکانه از زندگی رهبر شهید ایران 🇮🇷 نسخه‌ی رنگ‌آمیزی 🔴 *رایگان* همراه با هدیه‌ي *صلوات* به روح امام شهیدمان 📚منبع: کانال @Ayatollaah_ir و سایت khamenei.ir https://ble.ir/hissbenvis https://eitaa.com/rangamizigadir
قسمت ۳۹: آسفالت صدای «گرومپ» وحشتناکی سکوت ظهر جمعه را پاره کرد، پراید نوکمدادی فرهاد، مثل یک کشتی تایتانیک که به کوه یخ خورده باشد، با شیبی ملایم اما قطعی، در جوب آب فرو رفت. فرهاد فرمان را مشت کوبید و فریاد زد: «ای بابا! چه بدبختی هستیم ما؟ یه آسفالت عرضه ندارند درست کنند! والا آدم یاد سطح کره ماه میفته از بس این خیابونا چالچوله داره. ناسا باید بیاد اینجا تمرین ماهنوردی کنه! حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم؟» بهزاد که صندلی شاگرد نشسته بود و حالا زاویهی دیدش به سمت آسمان بود، با خونسردی عینکش را روی بینی جابجا کرد و گفت: «فرهاد ، یکجوری میگی انگار هیچ کشوری توی عالم چاله چوله نداره. فرهاد در ماشین را باز کرد، اما در گیر کرده بود و مجبور شد مثل کماندوها از پنجره بیرون بپرد. ایستاد لب گودال و با حسرت به سپر آویزان ماشینش نگاه کرد: «والا ما هر موقع نگاهمون به تلویزیون افتاد، فقط بدبختی ایران رو دیدیم. اونجا رو ببین، لاستیک رفت تو حلق زمین!» بهزاد هم از پنجره سمت خودش که حالا رو به آسمان بود، بیرون خزید و در حالی که شلوارش را میتکاند گفت: «عزیزم ندیدی؟ نشونت ندادن. کار رسانه های غربی همین دلقکبازیهاست کارشون اینه ایران رو ضعیف و ویرانه نشون بدن. اگه اون دیش لامصب رو از پشت بوم خونهتون بنداز دور، تا ببینی دنیا دست کیه!» فرهاد پوزخندی زد و گفت: «هه! نکنه دنیا دست شما جوجه انقلابیهاست؟ بهزاد سینه سپر کرد، انگار نه انگار که وسط خیابان ایستاده و ماشینشان کج شده است: «آره که دست ماست! هر کشوری که استقلال و قدرت داشته باشه یعنی دنیا دست اونه. تو جنگ ۱۲ روزه مگه ندیدی؟ ما قدرتمون رو نشون دادیم یا نه؟» فرهاد با دستمال کاغذی عرق پیشانیاش را خشک کرد و با تمسخر گفت: «حالا ۴ تا موشک زدید کجای عالم رو گرفتید؟ رقیب آمریکا که نشدید! دلار شده خدا تومن، تو داری از موشک حرف میزنی؟» بهزاد گوشیاش را درآورد و گفت: «اتفاقاً رقیب شدیم، خوب هم شدیم. بیا این کلیپ رو ببین. این رو من نمیگم، "اسکات ریتر" تحلیلگر سابق اطلاعاتی آمریکا و بازرس سازمان ملل داره میگه. گوش کن!» فرهاد گفت:« بهزاد گیرمون آوردی؟ ول دلت خوشه ماشینم افتاده تو ماشین تو میگی کلیپ نگاه کنم؟ بهزاد گفت:« اگه بگم پول سپر ماشینت رو میدم چی؟ فرهاد گفت:«یعنی اینقدر برات مهمه؟؟؟؟ بهزادگفت:« آره صدای گوشی بهزاد در فضای خالی خیابان پیچید. مردی با کت و شلوار در ویدیو با جدیت حرف میزد و زیرنویس فارسیاش تند تند رد میشد: «واقعیت این است که پس از جنگ، ایران بیش از هر زمان دیگری متحد شده است و نشان داده که رقیبی کاملاً توانمند برای واشنگتن است. با درهمکوبیدن اسرائیل، عملاً به همه خدمتی کرد. این ماجرا هنوز تمام نشده و ایران نباید به دستاوردهایش بسنده کند، اما اردوگاه آمریکا – اسرائیل هرگز انتظار نداشت ایران تا این حد قدرتمند و سهمگین ظاهر شود...»* بهزاد ویدیو را قطع کرد و با نگاهی پیروزمندانه به فرهاد خیره شد: «دیدی؟ چی میگه بعد اونوقت تو اینجا وایسادی ناله میکنی؟» فرهاد نگاهی عمیق به بهزاد انداخت، نگاهی که ترکیبی از خشم، تمسخر و یک‌جور درماندگی بود. دستش را روی سپر شکسته ماشینش کشید و با لحنی که تلخی در آن موج می‌زد، گفت: «ببین حرفای اون یارو آمریکاییه خیلی قشنگه، اصلاً آدم جیگرش حال میاد... ولی تا وقتی که کمک فنر سمت راست ماشین من توی "اقتدار ملی" این خیابون گیر کرده و سپر جلوش داره با آسفالت روبوسی میکنه، از نظر من ایران بدبختترین کشور جهانه! من اول باید این ماشین رو از تو چاله دربیارم، بعد فکر کنم به رقیب آمریکا بودن!» ،،، «یک کشور شاید آسفالت خیابانش پر از چاله باشد اما سایه‌ی بازدارندگی مقتدرانه است که تضمین می‌کند فردایی باشد تا بتوان در آن چاله‌ها را پر کرد.» ✍🏻 مهدوی بقیه قسمتا👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative