eitaa logo
تبیین خلاق
435 دنبال‌کننده
150 عکس
48 ویدیو
5 فایل
تبیین خلاق 🌱💡 کانالی برای مربیان و نوجوانان 👩‍🏫👨‍🏫 | ایده‌ها، بسته‌ها و محتوای تبیینی به زبان کودک و نوجوان🔦✨ 📞پشتیبان @Scunit 🏢 واحد کودک و نوجوان مرکز تخصصی جهاد تبیین و اندیشکده راهبردی سعدا @Tabyin_net 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم 📕 داستان کوتاه 🔻قسمت اول ▪️کلاهم را تا روی پیشانی پایین کشیدم و زیپ کاپشنم را تا آخر بستم؛ باران بند آمده بود ولی باد بی‌خیال نمی‌شد. ▫️چند قدم چپ و راست می‌رفتم تا هم دید بهتری به خیابان داشته باشم هم یکی دو درجه هم شده، گرم شوم. ▪️یک لحظه از ذهنم رد شد من باید اینجا بمانم تا مراقب این مردم باشم اما اینهمه آدم این ساعت از شب در این سرما دقیقاً چه می‌کنند؟ ▫️یعنی هر چند روز جنگ باشد، این‌ها می‌خواهند هر شب در خیابان پرچم بچرخانند؟ بی‌خیال صدای جنگنده و شلیک پدافند و انفجار‌هایی که دودش در تاریکی شب هم پیدا بود! ▪️خیره به صورت آدم‌ها، ساک دستی و هر کولۀ مشکوک، همه را اسکن می‌کردم و این‌بار از صدای پهپاد سرم چرخید. ▫️این شب‌ها، فقط برای زدن نیروهای ایست و بازرسی، در ارتفاع پایین و بالای خیابان‌های تهران پَرسه می‌زدند و نفهمیدم چرا اینبار به جای مردم، با یک نگاه، بچه‌ها را پاییدم. ▪️یک لحظه فکر کردم اگر امشب اینجا را بزند... صدای پهپاد مثل زوزۀ موتور برق، بالای سرم نزدیک می‌شد، دور می‌زد، اوج می‌گرفت و دوباره دور می‌شد. ▫️چند قدم بالاتر از همین ایست‌ و بازرسی، یک کوچۀ بن‌بست بود و یکی از بچه‌ها اشاره کرد حواسم باشد. ▫️اشاره‌اش فقط یک تک و پاتک بین چشم و ابرو بود و خودم منظورش را فهمیدم. ▪️کِلاش، بدتر از یخ، دستم را سِر کرده بود؛ برای چندمین بار در همین یک ساعت خودم را لعنت کردم چرا دستکش یادم رفته؟ ▫️البته چرایش چندان پیچیده نبود؛ حداقل برای قلبم نبود! بعد از سه سال، امروز از حوالی غروب، حالم به هم ریخته بود و از هر دری رفتم، نشد از فکرش فرار کنم. ▪️یک ساعت زودتر از خلوت خانه بیرون زدم بلکه خاطراتش کمتر سرم خراب شود ولی همین که در خیابان، باران به صورتم خورد، حالم بدتر شد. ▫️سر کوچۀ بن‌بست ایستادم؛ کف هر دو پا را روی زمین خیس محکم فشار دادم، مثلاً به همه‌چیز مسلط هستم ولی حتی به دل خودم هم مسلط نبودم. ▪️نگاهم تا تهِ بن‌بست تلو‌تلو خورد و خسته‌تر از خودم برگشت؛ خبری نبود! دوباره به سمت خیابان چرخیدم و اولین چشمی که دیدم، مطمئن شدم رسماً عقل از سرم پریده! ▫️فقط یک پلک زدم بلکه خماری خیالش از سرم بپرد ولی نپرید! ▪️شبیه کسی که در این هوای جنگی، جِن دیده باشد، به پشت سر چرخیدم و بی‌اختیار چند قدمی رفتم. ▫️مطمئن بودم در مغزم، خط روی خط افتاده و خیالاتی شدم؛ زوزۀ پهپاد دوباره در سرم پیچید و این‌بار نه چشمانش که صدایش را شنیدم. ▪️مثل همان روزها با شیطنت متلکی حوالۀ پهپاد کرد و ریسۀ خنده‌اش در گوشم قِل خورد. ▫️یک لحظه هیچ‌چیز حس نکردم؛ باد و سرما و سردی کلاش و خیسی زمین یادم رفته بود، آهسته برگشتم و در همین برگشتن، خداخدا می‌کردم خودش نباشد. ▪️انگار نیم‌رخ صورتم، تمام‌رخ نشده، من را دیده بود! بی‌خیال خنده، لب‌هایش باز مانده بود و بدتر از من فقط نگاه می‌کرد! ▫️رفیقش هنوز می‌خندید ولی او نه... باز هم چادر سرش نبود، ولی موهایش را زیر شال سیاهش فرو کرده بود و شاید به هوای نگاه خیرۀ من، در جا ایستاد. ▪️وِزوِز پهپاد دوباره دور شد و من فقط یک قدم نزدیک شدم؛ خبری از آرایش چند رنگ همیشگی نبود، پرچم باریکی به مچ دستش بسته بود و نمی‌دانم چرا نگاهم تا انگشت حلقه دوید؛ انگشتری دستش نبود و خیال منِ دیوانه بعد از سه سال تخت شد! 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد https://eitaa.com/joinchat/255853219C88e88aa2eb
کتاب *«من سیدعلی حسینی خامنه‌ای هستم»* روایت کودکانه از زندگی رهبر شهید ایران 🇮🇷 نسخه‌ی رنگ‌آمیزی 🔴 *رایگان* همراه با هدیه‌ي *صلوات* به روح امام شهیدمان 📚منبع: کانال @Ayatollaah_ir و سایت khamenei.ir https://ble.ir/hissbenvis https://eitaa.com/rangamizigadir
قسمت ۳۹: آسفالت صدای «گرومپ» وحشتناکی سکوت ظهر جمعه را پاره کرد، پراید نوکمدادی فرهاد، مثل یک کشتی تایتانیک که به کوه یخ خورده باشد، با شیبی ملایم اما قطعی، در جوب آب فرو رفت. فرهاد فرمان را مشت کوبید و فریاد زد: «ای بابا! چه بدبختی هستیم ما؟ یه آسفالت عرضه ندارند درست کنند! والا آدم یاد سطح کره ماه میفته از بس این خیابونا چالچوله داره. ناسا باید بیاد اینجا تمرین ماهنوردی کنه! حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم؟» بهزاد که صندلی شاگرد نشسته بود و حالا زاویهی دیدش به سمت آسمان بود، با خونسردی عینکش را روی بینی جابجا کرد و گفت: «فرهاد ، یکجوری میگی انگار هیچ کشوری توی عالم چاله چوله نداره. فرهاد در ماشین را باز کرد، اما در گیر کرده بود و مجبور شد مثل کماندوها از پنجره بیرون بپرد. ایستاد لب گودال و با حسرت به سپر آویزان ماشینش نگاه کرد: «والا ما هر موقع نگاهمون به تلویزیون افتاد، فقط بدبختی ایران رو دیدیم. اونجا رو ببین، لاستیک رفت تو حلق زمین!» بهزاد هم از پنجره سمت خودش که حالا رو به آسمان بود، بیرون خزید و در حالی که شلوارش را میتکاند گفت: «عزیزم ندیدی؟ نشونت ندادن. کار رسانه های غربی همین دلقکبازیهاست کارشون اینه ایران رو ضعیف و ویرانه نشون بدن. اگه اون دیش لامصب رو از پشت بوم خونهتون بنداز دور، تا ببینی دنیا دست کیه!» فرهاد پوزخندی زد و گفت: «هه! نکنه دنیا دست شما جوجه انقلابیهاست؟ بهزاد سینه سپر کرد، انگار نه انگار که وسط خیابان ایستاده و ماشینشان کج شده است: «آره که دست ماست! هر کشوری که استقلال و قدرت داشته باشه یعنی دنیا دست اونه. تو جنگ ۱۲ روزه مگه ندیدی؟ ما قدرتمون رو نشون دادیم یا نه؟» فرهاد با دستمال کاغذی عرق پیشانیاش را خشک کرد و با تمسخر گفت: «حالا ۴ تا موشک زدید کجای عالم رو گرفتید؟ رقیب آمریکا که نشدید! دلار شده خدا تومن، تو داری از موشک حرف میزنی؟» بهزاد گوشیاش را درآورد و گفت: «اتفاقاً رقیب شدیم، خوب هم شدیم. بیا این کلیپ رو ببین. این رو من نمیگم، "اسکات ریتر" تحلیلگر سابق اطلاعاتی آمریکا و بازرس سازمان ملل داره میگه. گوش کن!» فرهاد گفت:« بهزاد گیرمون آوردی؟ ول دلت خوشه ماشینم افتاده تو ماشین تو میگی کلیپ نگاه کنم؟ بهزاد گفت:« اگه بگم پول سپر ماشینت رو میدم چی؟ فرهاد گفت:«یعنی اینقدر برات مهمه؟؟؟؟ بهزادگفت:« آره صدای گوشی بهزاد در فضای خالی خیابان پیچید. مردی با کت و شلوار در ویدیو با جدیت حرف میزد و زیرنویس فارسیاش تند تند رد میشد: «واقعیت این است که پس از جنگ، ایران بیش از هر زمان دیگری متحد شده است و نشان داده که رقیبی کاملاً توانمند برای واشنگتن است. با درهمکوبیدن اسرائیل، عملاً به همه خدمتی کرد. این ماجرا هنوز تمام نشده و ایران نباید به دستاوردهایش بسنده کند، اما اردوگاه آمریکا – اسرائیل هرگز انتظار نداشت ایران تا این حد قدرتمند و سهمگین ظاهر شود...»* بهزاد ویدیو را قطع کرد و با نگاهی پیروزمندانه به فرهاد خیره شد: «دیدی؟ چی میگه بعد اونوقت تو اینجا وایسادی ناله میکنی؟» فرهاد نگاهی عمیق به بهزاد انداخت، نگاهی که ترکیبی از خشم، تمسخر و یک‌جور درماندگی بود. دستش را روی سپر شکسته ماشینش کشید و با لحنی که تلخی در آن موج می‌زد، گفت: «ببین حرفای اون یارو آمریکاییه خیلی قشنگه، اصلاً آدم جیگرش حال میاد... ولی تا وقتی که کمک فنر سمت راست ماشین من توی "اقتدار ملی" این خیابون گیر کرده و سپر جلوش داره با آسفالت روبوسی میکنه، از نظر من ایران بدبختترین کشور جهانه! من اول باید این ماشین رو از تو چاله دربیارم، بعد فکر کنم به رقیب آمریکا بودن!» ،،، «یک کشور شاید آسفالت خیابانش پر از چاله باشد اما سایه‌ی بازدارندگی مقتدرانه است که تضمین می‌کند فردایی باشد تا بتوان در آن چاله‌ها را پر کرد.» ✍🏻 مهدوی بقیه قسمتا👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍رهبر همه پاسخ بانوی نجفی به یک سوال؛ اگر کسی به شما بگویید که امام خامنه‌ای رهبر ایران است ،شما چه می‌گویید؟ 🔹او رهبر تمام امت مسلمان است نه تنها رهبر جمهوری اسلامی ایران، رهبر تمام امت مسلمان است، رهبر هر انسان شریف چه در این کشور چه در تمام کشورهای عربی و تمام دنیا، او رهبر تمام آنهاست. بعد از خدا و پیامبر و امیرالمؤمنین ایشان رهبر ماست 🔹آیت الله سیدعلی خامنه‌ای و خانواده‌ شریف ایشان سر بلندی ما عرب‌ها است تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍دشمن سرسخت انقدر کفش زائرای آقا رو واکس می‌زنم... 📌تا خودش تو گوشم بگه بخشیده منو تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩 فکر می‌کردند یک بازیگر آمریکایی است... اما حقیقت، بسیار فراتر از این تصورات بود 👈«بعضی آدم‌ها برای آسودگی نمی‌آیند، برای ایستادن می‌آیند؛ حتی اگر بهای آن، آرامش خودشان باشد...» 🇮🇷✊🏼🚀 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 خداحافظ ای داغ بردل نشسته ....🖤🥀 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دقایقی قبل؛ تصاویر اختصاصی KHAMENEI.IR از همراهی جنگنده‌های ارتش با هواپیمای حامل پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب اسلامی و شهدای خانواده ایشان، لحظاتی قبل از ورود به فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد مشهد تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
⚓️🚢⛴از سوئز تا هرمز 🚢⛴⚓️ قسمت چهارم جنگ سوئز زینب کوچولو عروسکش را با خوشحالی به هوا پرتاب کرد و گفت: آخ جانمی داستان ... پدربزرگ خنده‌ای کرد و دستی روی سر زینب کشید. بعد رو به جمال پاشا کرد و گفت:《 بگو کاکو، همگی منتظر قصه های قشنگ شما هستیم》. جمال پاشا نگاهی به سعید انداخت و پرسید:《اقا سعید تو میدانی چرا پدرم نام مرا جمال گذاشت ؟ چون آن زمان قدیم... هفتاد سال پیش را میگویم...عاشق جمال عبدالناصر بود. اسمش را تاکنون شنیده ای ؟》 سعید عینکش را کمی جابجا کرد و جواب داد:《خب من رشته‌ام تجربی هست... حقیقتش میانه خوبی با تاریخ ندارم》. پدر سعید دستی به شونه سعید زد و گفت:《عیب شما جوان‌ها دقیقا همین هست... فقط جلوی پایتان را می‌بینید و بس》. جمال پاشا لبخندی زد و ادامه داد:《آن زمان پدرم در ارتش مصر خدمت می‌کرد. جمال عبدالناصر یکی از رهبران افسران آزاد مصر و آزادی خواه های مصر بود که توانستند انقلاب کنند》. محمد با تعجب پرسید:《 پس شما هم انقلاب کردید ؟》 جمال پاشا گفت:《 بله انقلاب کردیم آن هم چه انقلابی... ملک فاروق مثل شاه شما مجبور شد کشور را ترک کند و مدتی بعد جمال عبدالناصر، رئیس جمهور مصر شد. شعارش هم تمام کردن استعمار و ظلم غرب در کشورهای عربی بود. طرفداران زیادی هم در مصر و کل منطقه داشت. پدر من هم در ارتش حسابی طرفدارش بود》. پدر محمد که تا آن موقع ساکت بود، گفت:《 ولی من به یاد دارم که میگفتید هیچ وقت پدرتان را ندیدید!》 جمال پاشا آهی کشید و گفت:《بله... من تازه به دنیا آمده بودم که پدرم در جنگی که اسرائیلی‌ها در کشور ما راه انداختند، کشته شد. آنها آمده بودند صحرای سینا و کانال سوئز را بگیرند》. محمد پرسید:《اما کانال سوئز تا آنجا که می دانم الان دست مصر هست... یعنی شما توانستید آن را پس بگیرید؟》و با لحن غرورآمیزی گفت:《 بله دیگر... همینه ...همیشه مقاومت تنها راه است》. سعید که دستش را زیرچانه دش زده بود، با بی توجهی به حرف محمد به جمال پاشا گفت: 《خب حالا برای چه می خواستند کانال سوئز را بگیرند؟ کانال سوئز چه ربطی به اسرائیل داشت؟》 جمال پاشا پاسخ داد:《جمال عبدالناصر چند سال بعد از به قدرت رسیدنش تصمیم گرفت کانال سوئز را ملی کند》. پدر محمد گفت:《لابد مثل ما که می‌خواستیم نفت را ملی کنیم》. جمال پاشا گفت:《احسنت... تقریبا چنین چیزی ...کانال سوئز آن زمان به گونه ای تحت اختیار انگلیسی‌ها بود چون راه اصلی ارتباط انگلیس و هند محسوب می شد و هند هم از مستعمرات انگلیس بود... اصلا کانال سوئز، شاهرگ انرژی غرب بود. بیشتر نفت اروپا از همین کانال رد می‌شد، اگر بسته می‌شد طی چند هفته اروپا فلج می‌ گشت. البته با انقلاب مصر، دست انگلیس و کشورای اروپایی از این کانال کوتاه شد. چند سال بعد هم جمال عبدالناصر کانال سوئز را ملی اعلام کرد . انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها که حسابی داشتند ضرر می کردند، روی هم ریختند و نقشه کشیدند. آنها فکر کردند که از اسرائیل استفاده کنند چون اسرائیل اصلا بدش نمی امد صحرای سینا را به اشغال خودش دربیاورد... برای همین از این فرصت بهترین استفاده را کرد. در واقع نقشه‌ شان این بود که ... تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
. مراحل ساخت کاربرگ شهدای میناب . •┈┈••••✾•👩🏻‍🎨✾•••┈┈• @Rangino_karbarg