17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 #فیلم | دفاع جانانه جوان مسلمان در دانشگاه آکسفورد در برابر آتئیست نامدار پیتر اتکینز
اسلام سبب عقب ماندگیمان شده؟!
اکثر تروریستها مسلماناند؟!
دانشمند مسلمان نداریم؟!
با زیرنویس فارسی
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
⚓️🚢⛴از سوئز تا هرمز 🚢⛴⚓️
قسمت پنجم
نقشهشون این بود که اسرائیل، صحرای سینا و کانال سوئز رو به اشغال خودش دربیاره، بعد انگلیس و فرانسه بیان وسطِ دعوای مصر و اسرائیل رو بگیرند و به همین بهانه اختیار کانال سوئز رو به چنگ بیارند.
خلاصه ، اسرائیل حمله رو به صحرای سینا شروع کرد و با پشتیبانی انگلیس و فرانسه تو چند روز تونست صحرای سینا رو به اشغال خودش دربیاره
وقتی کار به اینجا رسید، فرانسه و انگلیس، ژست صلح طلب گرفتن و نقششون رو عملی کردن و به هر دو طرف جنگ اولتیماتوم دادند که باید جنگ رو تموم کنند، تا در مرحله بعد خودشون به عنوان میانجی بیان برای حاکمیت کانال
داستان که به اینجا رسید جمال پاشا نگاهی به سعید انداخت که حسابی تو فکر فرو رفته بود و ازش پرسید؛ خب سعید جان تو فکر میکنی جمال عبدالناصر وقتی انگلیس و فرانسه تهدیدش کردن چکار کرد؟
سعید یک نگاهی به پدربزرگ و پدرش انداخت و گفت؛ چی بگم ،خوب به هر حال ارتش مصر شکست خورده بوده دیگه، اگر قبول نمیکرده حتما انگلیس و فرانسه هم وارد جنگ میشدن و خیلی اوضاع بدتر میشده دیگه
جمال پاشا بلافاصله گفت؛ نه خیر عبدالناصر تسلیم نشد
محمد که ذوقزده شده بود دست مشتکردهش رو بالا آورد و گفت؛ ایول همینه، حتما بعدش هم دوباره ارتش مصر جنگید و پیروز شدن
جمال پاشا گفت؛بله پیروز که شدن ،ولی نه اونجورها که تو فکر میکنی پسرجان !
سعید پوز خندی به محمد زد و گفت ؛ خب پس چی شد ؟ حتما انگلیس بعدش به مصر حمله کرد و کانال سوئز رو به چنگ آورد؟؟؟
جمال پاشا گفت بله انگلیس و فرانسه حمله کردند و باعث بسته شدن کانال شدن و حسابی همه چیز داشت به نفع اونها پیش میرفت..
مادر محمد و مادر سعید هم از تو آشپزخونه همونجور که داشتند تدارک ناهار میدیدند غرق داستان جمال پاشا شده بودن
مامان محمد با یک سینی شربت اومد توی پذیرایی و گفت؛ خب داستان به جای حساسش رسید ، یک گلویی تازه کنید تا بریم برای بقیه داستان
محمد رفت و سینی رو از مادرش گرفت و گفت ؛آره حسابی حساس شد
مادر سعید هم اومد تو پذیرایی نشست و گفت؛ پس انگلیس مصر رو شکست داد و کانال رو گرفت دیگه ...
جمال پاشا گفت ؛ بله چیزی نمونده بود که همینطوری بشه
بعد یک لیوان شربت از توی سینی برداشت و ادامه داد؛ ولی اینطوری نشد
پدربزرگ گفت؛ نشد ؟؟؟خب چی شد که نشد؟
جمال پاشا گفت با یک زنگ !!
محمد و سعید ناخودآگاه با همدیگه گفتن؛ زنگ؟؟
........☎️📞☎️📞
🕯🕯یاران خورشید
قسمت سوم
جون بن حوی
جَون از شهدای واقعه کربلا است. او فردی سیاهپوست اهل نوبَه (منطقهای در آفریقا) و غلام فضل بن عباس بن عبدالمطلب بود که امام علی(ع) او را خرید و به ابوذر بخشید.
او تا زمان وفات ابوذر (سال ۳۲ قمری) در ربذه همراه او بود و سپس به نزد امام علی(ع) برگشت و در کنار اهل بیت ماند.
گویا او در تعمیر و آمادهسازی اسلحه مهارت داشته و در نقلی از امام سجاد(ع) آمده است: شب عاشورا جون در چادر امام حسین(ع) بود و شمشیر او را آماده میکرد.
نامش در منابع جَون، جُوَین، حُوَی، و جُوَین بن ابیمالک،جوین مولی ابوذر (در زیارت شهدا نیز با همین نام به او سلام شده است) آمده است
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
در روز عاشورا امام حسین(ع) جون را از رفتن به میدان بازداشت و بیعت خود را از او برداشت؛ اما جون بر همراهی با امام تأکید کرد و گفت «به خدا سوگند هرگز از شما جدا نمیشوم تا خون من با خون شما درآمیزد».
ابوالحسن شعرانی در ترجمه نَفَسالمهموم نقل میکند که جون در پاسخ امام گفت: یابن رسولالله آیا من در فراخی کاسهلیس شما باشم و در سختی شما را تنها گذارم؟
جون پس از شهادت عمرو بن قرظه و بنا بر نقلی دیگر پس از اقامه نماز،با اجازه امام حسین(ع)وارد میدان شد و پس از کشتن ۲۵ نفر به شهادت رسید...🥀🥀
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۴۱؛ کدخدا
صدای پیرمرد : "مباشر! مباشر کجایی؟ بگو اسبها رو زین کنن! به کدخدایِ روستای بالا بگو اگه خراج امسال رو نده، فلکش میکنم! من خانِ این ولایتم! فهمیدی؟ خان!"
بچهها جا میخورند و به هم نگاه میکنند. آقای کامرانی با لبخندی تلخ و عذرخواهانه استکانها را روی میز میگذارد و بلند میشود.
آقای کامرانی: "چشم آقاجون! مباشر رفته خراج رو بیاره. شما استراحت کن، همه چی تحت کنترله."
آقای کامرانی: "ببخشید بچهها. پدرم آلزایمر داره. بنده خدا پنجاه سال پیش خانِ منطقه خودش بود. هنوز فکر میکنه اون دورانه. فکر میکنه اگه داد بزنه و دستور بده، همه مثل بید میلرزن. یادش رفته که الان دیگه نه خانی مونده، نه رعیتی. ولی خب... تو دنیای خودش پادشاهی میکنه."
سهراب: " ولی صداشون خیلی جذبه داشتها!"
آقای کامرانی: "جذبهی بیمشتری!
فقط داد میزنه، ولی حتی نمیتونه لیوان آب دستش رو نگه داره.
فرهاد: "اتفاقاً آقای کامرانی، سوال ما هم یه جورایی به همین مربوطه. توی این جنگ ۱۲ روزه، آمریکا خیلی سر و صدا کرد. ناو فرستاد، تهدید کرد، بیانیه داد. ما میخواستیم بدونیم... آیا واقعاً آمریکا با این همه قدرت نظامی شکست خورد؟ یا اینا فقط شعاره؟ آخه مگه میشه ابرقدرت دنیا باشی و نتونی یه جنگ رو جمع کنی؟"
آقای کامرانی: "ببین پسرم، جواب تو دقیقاً توی حال و روزِ پدر منه."
بهزاد: "چطور؟"
آقای کامرانی: "یه تحلیلگر بزرگ آمریکایی هست به اسم جفری ساکس. اون اقتصاددانه، نظامی نیست که بگیم تعصب داره. حرف قشنگی میزنه. میگه غرب ۵۰۰ سال بر دنیا مسلط بود، مثل پدر من که ۵۰ سال خان بود. عادت کرده بودن دستور بدن و بقیه اطاعت کنن. اما الان دنیا عوض شده."
آقای کامرانی: "توی این جنگ، آمریکا دقیقاً مثل پدر من رفتار کرد. وقتی دید اوضاع داره از دستش در میره اومد وسط میدون و داد و بیداد راه انداخت. ناو آورد، تهدید کرد. اما نتیجه چی شد؟ جفری ساکس میگه: «ورود آمریکا به جنگ، قدرتنمایی نبود؛ بلکه فریاد زدنِ ضعفش بود.»"
سهراب: "یعنی مثل آقاجون که داد میزنه «فلک کنید» ولی کسی نیست؟"
آقای کامرانی: "آفرین! دقیقاً. آمریکا اومد که بگه «من هنوز رئیسم»، ولی دید نه میتونه دشمنش (ایران) رو بترسونه، و نه حتی میتونه نوچههای خودش (اسرائیل) رو کنترل کنه که کار دستش ندن. این یعنی شکست راهبردی. وقتی تو به عنوان یه ابرقدرت میای وسط دعوا و هیچکس تره برات خرد نمیکنه، یعنی ابهتت شکسته. یعنی اون نقابِ «شکستناپذیری» افتاده."
فرهاد: "پس چرا ادامه میداد؟"
آقای کامرانی: "چون راه دیگهای نداشت. ساکس میگه آمریکا دچار «انزوای ژئوپلیتیکی» شد. یعنی تنها موند. دید هیچ راهی برای شکست دادن ایران وجود نداره. نه جنگ نظامی جواب میده، نه تحریم. فقط مونده بود یه هیاهوی توخالی. درست مثل پدرم که تو اتاقش تنها نشسته و دستور حمله میده، ولی بیرون از اون اتاق، زندگی جریان داره و مردم دارن کار خودشون رو میکنن."
پدر: "چرا کسی نمیاد؟ مگه من نگفتم دروازه قلعه رو ببندید؟ دشمن داره میاد... دروازه رو ببندید..."
آقای کامرانی: "میبینید بچهها؟ غمانگیزترین قسمت ماجرا این نیست که قدرتش رو از دست داده... غمانگیزترین قسمت اینه که هنوز نمیخواد باور کنه زمانش تموم شده. آمریکا هم الان تو همین وضعیته. تقلا میکنه، جنگ راه میندازه، داد میزنه، فقط برای اینکه قبول نکنه دورانِ «کدخدایی» تموم شده. ولی تاریخ... تاریخ مثل آلزایمر نیست که فراموش کنه؛ تاریخ بیرحمانه عبور میکنه."
،،،
«طوفانی که به پایان خود نزدیک میشود، بیشترین غرش را دارد؛ قدرتهای در حال افول نیز در آخرین فصلهای حیات خود، فریادهای بلندتری میکشند تا ضعفِ درونیشان فاش نشود.»
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
⚓️🚢⛴از سوئز تا هرمز 🚢⛴⚓️
قسمت ششم
لحظه سوئز
جمال پاشا جواب داد:《 بله یک زنگ ... از آیزنهاور رئیس جمهور آمریکا.
آن زمان پوندهای انگلیس دست آمریکا بود...آمریکا انگلیسی ها را تهدید کرد که اگر جنگ را تمام نکنید و عقب نشینی نکنید پوندها را به بازار ریخته و ارزش پول ملی تان را نابود میکنم.
آمریکا میخواست در آن شرایط جنگ سرد که با شوروی داشت، ابرقدرتی دنیا را به هر قیمتی شده برای خودش به دست بیاورد و انگلیس را سر جایش بنشاند.
انگلیس هم آن روزها طوری بود که حسابی داشت به مرز ورشکستگی اقتصادی میرسید به همین دلیل چارهای جز عقبنشینی نداشت... آن هم در حالی که به پیروزی نزدیک بود... و اینجا همان جایی بود که به آن می گویند لحظه سوئز ...
آن موقع، انگلیس طوری کمرش شکست که دیگر نتونست آن را راست کند و تمام دنیا فهمید که دیگر قدرت انگلیس رو به زوال است》.
پدر محمد گفت:《 فهمیدم برای چه این داستان رو گفتید... الان هم دقیقا همان شرایط در جنگ ما با آمریکا پیش آمده ... سر تنگه هرمز، درست می گویم جمال پاشا؟》
جمال پاشا گفت:《 احسنت کاکو... الحق که پسر ناخدایی !》
سعید با تعحب نگاهی به جمال پاشا کرد و پرسید:《 یعنی چه! چه ربطی دارد؟ شرایط آن زمان انگلیس با الان آمریکا خیلی فرق دارد... آمریکا الان قدرت نظامی اول دنیاست 》.
پدر سعید پاسخ داد:《خب انگلیس هم آن زمان ابرقدرت بوده پسرم》.
جمال پاشا لبخندی زد و گفت:《بچه ها یک پیشنهاد !! من بعد ناهار میخواهم به بوشهر، خانه دخترم بروم... شما هم با من بیایید... دامادم که در نیروی دریایی کار میکند، علوم سیاسی هم خوانده و خیلی از این مسائل می فهمد》.
پدربزرگ رو به جمال پاشا گفت:《 شنیدم یکی از دخترهایی که در مدرسه میناب شهید شده، همبازی نوه شما بوده است!》
جمال پاشا با تاسف سری تکان داد و جواب داد:《 بله ...آنها هم بازی بودند ...پدرش، همکار و دوست دامادم هست》.
مادر محمد آهی کشید و با ناراحتی گفت:《خدا واقعا به خانواده هایشان صبر بدهد... خیلی سخت هست》.
پدربزرگ دستی روی سر زینب کوچولو کشید و گفت:《 بله... خداوند صبرشان دهد》.
بعد از ناهار و استراحتی کوتاه، محمد و سعید همراه جمال پاشا و پدر محمد سوار ماشین شدند و بعد از خداحافظی به سمت بوشهر راه افتادند....