🕯🕯یاران خورشید
قسمت سوم
جون بن حوی
جَون از شهدای واقعه کربلا است. او فردی سیاهپوست اهل نوبَه (منطقهای در آفریقا) و غلام فضل بن عباس بن عبدالمطلب بود که امام علی(ع) او را خرید و به ابوذر بخشید.
او تا زمان وفات ابوذر (سال ۳۲ قمری) در ربذه همراه او بود و سپس به نزد امام علی(ع) برگشت و در کنار اهل بیت ماند.
گویا او در تعمیر و آمادهسازی اسلحه مهارت داشته و در نقلی از امام سجاد(ع) آمده است: شب عاشورا جون در چادر امام حسین(ع) بود و شمشیر او را آماده میکرد.
نامش در منابع جَون، جُوَین، حُوَی، و جُوَین بن ابیمالک،جوین مولی ابوذر (در زیارت شهدا نیز با همین نام به او سلام شده است) آمده است
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
در روز عاشورا امام حسین(ع) جون را از رفتن به میدان بازداشت و بیعت خود را از او برداشت؛ اما جون بر همراهی با امام تأکید کرد و گفت «به خدا سوگند هرگز از شما جدا نمیشوم تا خون من با خون شما درآمیزد».
ابوالحسن شعرانی در ترجمه نَفَسالمهموم نقل میکند که جون در پاسخ امام گفت: یابن رسولالله آیا من در فراخی کاسهلیس شما باشم و در سختی شما را تنها گذارم؟
جون پس از شهادت عمرو بن قرظه و بنا بر نقلی دیگر پس از اقامه نماز،با اجازه امام حسین(ع)وارد میدان شد و پس از کشتن ۲۵ نفر به شهادت رسید...🥀🥀
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۴۱؛ کدخدا
صدای پیرمرد : "مباشر! مباشر کجایی؟ بگو اسبها رو زین کنن! به کدخدایِ روستای بالا بگو اگه خراج امسال رو نده، فلکش میکنم! من خانِ این ولایتم! فهمیدی؟ خان!"
بچهها جا میخورند و به هم نگاه میکنند. آقای کامرانی با لبخندی تلخ و عذرخواهانه استکانها را روی میز میگذارد و بلند میشود.
آقای کامرانی: "چشم آقاجون! مباشر رفته خراج رو بیاره. شما استراحت کن، همه چی تحت کنترله."
آقای کامرانی: "ببخشید بچهها. پدرم آلزایمر داره. بنده خدا پنجاه سال پیش خانِ منطقه خودش بود. هنوز فکر میکنه اون دورانه. فکر میکنه اگه داد بزنه و دستور بده، همه مثل بید میلرزن. یادش رفته که الان دیگه نه خانی مونده، نه رعیتی. ولی خب... تو دنیای خودش پادشاهی میکنه."
سهراب: " ولی صداشون خیلی جذبه داشتها!"
آقای کامرانی: "جذبهی بیمشتری!
فقط داد میزنه، ولی حتی نمیتونه لیوان آب دستش رو نگه داره.
فرهاد: "اتفاقاً آقای کامرانی، سوال ما هم یه جورایی به همین مربوطه. توی این جنگ ۱۲ روزه، آمریکا خیلی سر و صدا کرد. ناو فرستاد، تهدید کرد، بیانیه داد. ما میخواستیم بدونیم... آیا واقعاً آمریکا با این همه قدرت نظامی شکست خورد؟ یا اینا فقط شعاره؟ آخه مگه میشه ابرقدرت دنیا باشی و نتونی یه جنگ رو جمع کنی؟"
آقای کامرانی: "ببین پسرم، جواب تو دقیقاً توی حال و روزِ پدر منه."
بهزاد: "چطور؟"
آقای کامرانی: "یه تحلیلگر بزرگ آمریکایی هست به اسم جفری ساکس. اون اقتصاددانه، نظامی نیست که بگیم تعصب داره. حرف قشنگی میزنه. میگه غرب ۵۰۰ سال بر دنیا مسلط بود، مثل پدر من که ۵۰ سال خان بود. عادت کرده بودن دستور بدن و بقیه اطاعت کنن. اما الان دنیا عوض شده."
آقای کامرانی: "توی این جنگ، آمریکا دقیقاً مثل پدر من رفتار کرد. وقتی دید اوضاع داره از دستش در میره اومد وسط میدون و داد و بیداد راه انداخت. ناو آورد، تهدید کرد. اما نتیجه چی شد؟ جفری ساکس میگه: «ورود آمریکا به جنگ، قدرتنمایی نبود؛ بلکه فریاد زدنِ ضعفش بود.»"
سهراب: "یعنی مثل آقاجون که داد میزنه «فلک کنید» ولی کسی نیست؟"
آقای کامرانی: "آفرین! دقیقاً. آمریکا اومد که بگه «من هنوز رئیسم»، ولی دید نه میتونه دشمنش (ایران) رو بترسونه، و نه حتی میتونه نوچههای خودش (اسرائیل) رو کنترل کنه که کار دستش ندن. این یعنی شکست راهبردی. وقتی تو به عنوان یه ابرقدرت میای وسط دعوا و هیچکس تره برات خرد نمیکنه، یعنی ابهتت شکسته. یعنی اون نقابِ «شکستناپذیری» افتاده."
فرهاد: "پس چرا ادامه میداد؟"
آقای کامرانی: "چون راه دیگهای نداشت. ساکس میگه آمریکا دچار «انزوای ژئوپلیتیکی» شد. یعنی تنها موند. دید هیچ راهی برای شکست دادن ایران وجود نداره. نه جنگ نظامی جواب میده، نه تحریم. فقط مونده بود یه هیاهوی توخالی. درست مثل پدرم که تو اتاقش تنها نشسته و دستور حمله میده، ولی بیرون از اون اتاق، زندگی جریان داره و مردم دارن کار خودشون رو میکنن."
پدر: "چرا کسی نمیاد؟ مگه من نگفتم دروازه قلعه رو ببندید؟ دشمن داره میاد... دروازه رو ببندید..."
آقای کامرانی: "میبینید بچهها؟ غمانگیزترین قسمت ماجرا این نیست که قدرتش رو از دست داده... غمانگیزترین قسمت اینه که هنوز نمیخواد باور کنه زمانش تموم شده. آمریکا هم الان تو همین وضعیته. تقلا میکنه، جنگ راه میندازه، داد میزنه، فقط برای اینکه قبول نکنه دورانِ «کدخدایی» تموم شده. ولی تاریخ... تاریخ مثل آلزایمر نیست که فراموش کنه؛ تاریخ بیرحمانه عبور میکنه."
،،،
«طوفانی که به پایان خود نزدیک میشود، بیشترین غرش را دارد؛ قدرتهای در حال افول نیز در آخرین فصلهای حیات خود، فریادهای بلندتری میکشند تا ضعفِ درونیشان فاش نشود.»
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
⚓️🚢⛴از سوئز تا هرمز 🚢⛴⚓️
قسمت ششم
لحظه سوئز
جمال پاشا جواب داد:《 بله یک زنگ ... از آیزنهاور رئیس جمهور آمریکا.
آن زمان پوندهای انگلیس دست آمریکا بود...آمریکا انگلیسی ها را تهدید کرد که اگر جنگ را تمام نکنید و عقب نشینی نکنید پوندها را به بازار ریخته و ارزش پول ملی تان را نابود میکنم.
آمریکا میخواست در آن شرایط جنگ سرد که با شوروی داشت، ابرقدرتی دنیا را به هر قیمتی شده برای خودش به دست بیاورد و انگلیس را سر جایش بنشاند.
انگلیس هم آن روزها طوری بود که حسابی داشت به مرز ورشکستگی اقتصادی میرسید به همین دلیل چارهای جز عقبنشینی نداشت... آن هم در حالی که به پیروزی نزدیک بود... و اینجا همان جایی بود که به آن می گویند لحظه سوئز ...
آن موقع، انگلیس طوری کمرش شکست که دیگر نتونست آن را راست کند و تمام دنیا فهمید که دیگر قدرت انگلیس رو به زوال است》.
پدر محمد گفت:《 فهمیدم برای چه این داستان رو گفتید... الان هم دقیقا همان شرایط در جنگ ما با آمریکا پیش آمده ... سر تنگه هرمز، درست می گویم جمال پاشا؟》
جمال پاشا گفت:《 احسنت کاکو... الحق که پسر ناخدایی !》
سعید با تعحب نگاهی به جمال پاشا کرد و پرسید:《 یعنی چه! چه ربطی دارد؟ شرایط آن زمان انگلیس با الان آمریکا خیلی فرق دارد... آمریکا الان قدرت نظامی اول دنیاست 》.
پدر سعید پاسخ داد:《خب انگلیس هم آن زمان ابرقدرت بوده پسرم》.
جمال پاشا لبخندی زد و گفت:《بچه ها یک پیشنهاد !! من بعد ناهار میخواهم به بوشهر، خانه دخترم بروم... شما هم با من بیایید... دامادم که در نیروی دریایی کار میکند، علوم سیاسی هم خوانده و خیلی از این مسائل می فهمد》.
پدربزرگ رو به جمال پاشا گفت:《 شنیدم یکی از دخترهایی که در مدرسه میناب شهید شده، همبازی نوه شما بوده است!》
جمال پاشا با تاسف سری تکان داد و جواب داد:《 بله ...آنها هم بازی بودند ...پدرش، همکار و دوست دامادم هست》.
مادر محمد آهی کشید و با ناراحتی گفت:《خدا واقعا به خانواده هایشان صبر بدهد... خیلی سخت هست》.
پدربزرگ دستی روی سر زینب کوچولو کشید و گفت:《 بله... خداوند صبرشان دهد》.
بعد از ناهار و استراحتی کوتاه، محمد و سعید همراه جمال پاشا و پدر محمد سوار ماشین شدند و بعد از خداحافظی به سمت بوشهر راه افتادند....
🕯🕯یاران خورشید
قسمت چهارم
بُرَیر بن خُضَیر هَمدانی
بُرَیر بن خُضَیر، مردی زاهد و عابد و از بزرگان و قاریان مسجد کوفه و مفسری پرهیزگار بود؛ او از بزرگان و اشراف قبیله همدان و ساکن شهر کوفه به شمار میآمد .
بریر وقتی خبر حرکت امام حسین(ع) از مدینه به مکه آگاه شد، از کوفه به سوی مکّه حرکت کرد تا این که سرانجام موفق شد در مکه به جمع اصحاب و یاران امام(ع) بپیوندد و ایشان را از مکه تا کربلا همراهی نماید.
چون امام حسین(ع) مجبور شد در کربلا فرود آید، بریر گفت:ای پسر رسول خدا، خداوند بر ما منّت نهاده است که بتوانیم پیش روی تو جنگ کنیم و کشته شویم و چه سعادتی است که جدّ تو در قیامت شفیع ما خواهد بود.
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
روایت شده که پس از ورود کاروان امام حسین(ع) و یارانش به کربلا در دومین روز از ماه محرم ، آن حضرت(ع) خطبهای ایراد فرمودند. پس از ایراد این خطبه، یاران امام(ع) به پا خاستند و هر یک از آنان سخنانی را به زبان راندند و با مولای خویش تجدید بیعت کردند. از جمله کسانی که پس از سخنان امام(ع) به پا خاست و سخنانی را ایراد نمود بریر بود.
بریر پس از زهیر از جای برخاست و خطاب به اباعبدالله الحسین(ع) گفت:
ای پسر رسول خدا(ص) ! خداوند به واسطه وجود شریفتان بر ما منت نهاده است، بدرستی که ما در رکاب شما نبرد میکنیم، تا آنجا که در راه [دفاع از] شما اعضای بدنمان تکه تکه شود. پس جدِّشما [بواسطه این عمل] در روز قیامت شفیع ما خواهد شد.»
در حین نبرد بریر با رضی بن منقذ، بریر او را بر زمین کوبید، رضی از یاران خود کمک طلبید کعب بن جابر بن عمرو اسدی به یاری او شتافت.
عفیف بن زهیر (که خود از سپاهیان ابن سعد بود) فریاد زد: «این مرد بریر بن خضیر قاری است که در مسجد کوفه مینشست و ما را قرآن میآموخت »؛ اما کعب توجّهی نکرد و با نیزهاش به بریر حمله کرد و او را به شهادت رساند.
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت۴۲؛پایان امپراتوری
"خب بچهها، ما تصمیم گرفتیم این اواخر تحقیقمون رو به جنگ ۱۲ روزه اختصاص بدیم
و تا اینجا حالا میریم سراغ حرفهای چس فریمن. کسی که موهاشو تو سیاست خارجی آمریکا سفید کرده و سفیر امریکا بی ها تو عربستان بوده."
یکی از دانشجویان از ردیف وسط دست بلند میکند.
دانشجو: "ببخشید، یعنی این آدم قبول کرد که آمریکا اشتباه کرده؟ معمولاً سیاستمدارا زیر بار نمیرن."
سهراب: "دقیقاً نکته همینجاست! فریمن میگه مشکل اصلی آمریکا این بود که «راه و رسم حرف زدن رو فراموش کرده بود». اونا فکر میکردن صاحبخونه خاورمیانه هستن و همه باید ازشون اجازه بگیرن. اما جنگ ۱۲ روزه مثل یه آب یخ بود رو سرشون."
سهراب :
"فریمن یه جمله عجیب داره. اون میگه حمایت کورکورانه آمریکا از اسرائیل، فقط یه باخت نظامی نبود، بلکه «آبروی اخلاقی غرب رو برد». اون صراحتاً گفت:
«ایران در این جنگ به سلطه آمریکا بر خاورمیانه پایان داد... هیچکس در منطقه دیگر اعتمادی به بیطرفی، شایستگی دیپلماتیک یا حسن نیت آمریکا ندارد.»
به زبان ساده یعنی: آمریکا دیگه اون ریشسفیدی نیست که کسی حرفشو بخونه. اعتبارش لکهدار شده و دیگه نمیتونه رهبری کنه."
همهمه تأیید در سالن میپیچد. سهراب تریبون را به بهزاد میسپارد.
بهزاد: "سهراب از دیپلماسی گفت، اما بذارید من از باروت و استراتژی بگم. این آقا که میبینید، سرهنگ لورنس ویلکرسون هست؛ رئیس دفتر کالین پاول، وزیر دفاع سابق آمریکا. کسی که نقشههای جنگی رو مثل کف دستش میشناسه."
سکوت مطلق برقرار میشود.
بهزاد: "ویلکرسون میگه ما سالها فکر میکردیم اسرائیل پایگاه شکستناپذیر ماست و سیستمهایی مثل «تاد» و «پاتریوت» غیرقابل نفوذن. اما اون ۱۲ روز مثل یه زلزله همه چی رو خراب کرد. ویلکرسون اعتراف میکنه که وقتی موشکها فرود اومدن، نه تنها غرور اسرائیل خرد شد، بلکه ستون فقرات ارتش آمریکا هم لرزید."
بهزاد مکثی میکند و به چشمهای استاد خیره میشود:
"و این جملهی تکاندهندهی ویلکرسونه که شاید تو هیچ اخبار رسمی نشنوید. اون بدون تعارف گفت:
«ایرانیها در مدت ۱۲ روز اسرائیل را شکست دادند … با پذیرفتن تمام مسئولیت میگویم: این جنگ پایان امپراتوری آمریکا خواهد بود.»"
صدای نفسهای حبس شده در سالن شنیده میشود. بهزاد اسلاید آخر را نشان میدهد که تصویر جلد یک کتاب است: «روایت رستاخیز»
بهزاد: "دوستان، استاد گرامی... چیزی که شنیدید، نه شعار بود و نه اغراق. ما توی این تحقیق، فقط به این دو نفر اکتفا نکردیم. ما ۴۷ روایت از ژنرالها، استراتژیستها و متفکران غربی رو جمعآوری کردیم که همشون با زبون خودشون اعتراف کردن که ورق برگشته. تمام این اسناد و منابع دقیقشون رو توی کتابی به اسم «روایت رستاخیز» چاپ کردیم که نسخه کاملش الان دستتونه. میتونید خودتون بخونید و ببینید دنیا چطور تغییر کرده."
بهزاد صحبتش را تمام میکند و کنار سهراب میایستد. برای چند ثانیه، سالن در بهت فرو رفته است. دانشجویان میخکوب شدهاند؛ انگار برای اولین بار واقعیت عریانی را دیدهاند که پشت غبار رسانهها پنهان شده بود.
ناگهان استاد از جا بلند میشود و شروع به دست زدن میکند. پشت سر او، تمام سالن منفجر میشود و دانشجویان ایستاده تشویق میکنند.
فرهاد که در ردیف اول نشسته، آرام به جلد کتاب «روایت رستاخیز» در دستش نگاه میکند. در ذهنش تصویر بازی ریسک، تحلیلهای آقای کامرانی و حرفهای ویلکرسون مرور میشود. او زیر لب زمزمه میکند:
*"تاریخ رو فاتحان مینویسن... این بار، ما نوشتیمش چون فاتح جنگیم."
فرهاد لبخندی میزند و همراه با بقیه برای دوستانش دست میزند.
پایان.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative