eitaa logo
تبیین خلاق
457 دنبال‌کننده
46 عکس
17 ویدیو
4 فایل
تبیین خلاق 🌱💡 کانالی برای مربیان و نوجوانان 👩‍🏫👨‍🏫 | ایده‌ها، بسته‌ها و محتوای تبیینی به زبان کودک و نوجوان🔦✨ 📞پشتیبان @Scunit 🏢 واحد کودک و نوجوان مرکز تخصصی جهاد تبیین و اندیشکده راهبردی سعدا @Tabyin_net 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
اولین قسمت داستان به احترام امام خمینی ره همزمان با ورود ایشان به ایران راس ساعت 9:27 دقیقه منتشر میشه 🤩🥳
قسمت اول: پارادوکسِ فامیلی! فرهاد با حرص خودکارش رو کوبید روی میز و گفت: بابا تو اصلا تو باغ نیستی! همه بدبختی ما زیر سر همین تفکرات دوزاری و متعصب شما جوجه انقلابی‌هاست. آخه کی به شما گفت انقلاب کنید؟ مملکت گل و بلبل، شاه جنتلمن، همه چی ردیف... زدین ترکوندین همه چی رو! بهزاد پوزخندی زد، یه جوری که انگار داره به یه بچه پنج ساله توضیح میده: مگه تو اونجا بودی پروفسور؟ کی این قصه‌های "شهرِ قصه" رو تو گوشت خونده؟ اون موقع نبودی، الان که هستی! یه کم تاریخ بخون جای اینستاگرم گردی. فرهاد صداش رفت بالاتر: تاریخ کدومه؟ من دارم "الان" رو می‌بینم! هر چی بوده از این وضعیتِ درامِ فعلی بهتر بوده. الان چی داریم؟ سهراب که وسط این دو تا نشسته بود و داشت با گوشیش ور می‌رفت، سرش رو بلند کرد و با کلافگی گفت: بسه دیگه! مخم رو تلیت کردید. شما دوتا خسته نمیشید؟ مثل تام و جری فقط دنبال هم می‌دوید و به هیچ‌جا هم نمی‌رسید. من موندم شما دو تا با این حجم از تضاد، چطوری با هم رفیقید؟ رسماً قانون "اجتماع نقیضین محال است" رو بردید زیر رادیکال! فرهاد دهن باز کرد که دوباره جواب بهزاد رو بده که در کلاس باز شد و استاد صمدی با اون کیف چرمی همیشگی وارد شد. همه به احترامش نیم‌خیز شدن. استاد کیفش رو گذاشت روی میز، دستی به موهای سفیدش کشید و عینکش رو داد پایین. از بالای عینک، با یه نگاه عاقل‌اندر‌سفیه زوم کرد روی فرهاد و بهزاد: دوباره صدای دُرافشانی شما دو تا ستون‌های کلاس رفت بالا؟ کل دانشکده فهمیدن شما با هم تفاهم ندارید. نمیتونید کنار بیاید، کلاس‌تون رو عوض کنید؛ اینجا رینگ بوکس نیست! فرهاد با یه قیافه مظلوم‌نمایانه گفت: استاد، از بدِ روزگار، ارتباط ما "سببی" نیست، "نسبی" ــه! دست خودمون نیست که آنفالو کنیم. مادرهامون بفهمن با بچه خواهرشون قطع رابطه کردیم، روح جد و آبادمون رو احضار می‌کنن و ما رو قربانی می‌کنن! کلاس زد زیر خنده. بهزاد هم خنده تلخی کرد و سرش رو به نشونه تایید تکون داد. استاد صمدی کمی از میز فاصله گرفت، عینکش رو کامل گذاشت روی چشمش و با یه لحن جدی اما پدرانه گفت: خیلی خب... حالا که مجبورید هم رو تحمل کنید، باید یاد بگیرید با هم حرف بزنید. یه پروژه تحقیقاتی مشترک بردارید. شاید بالاخره توی یه نقطه به هم رسیدید. یا همدیگه رو قانع می‌کنید، یا حداقل یاد می‌گیرید همدیگه رو تیکه پاره نکنید. بهزاد با ناامیدی گفت: استاد! جسارتاً حرف حق رو هر کسی نمی‌فهمه. بحث کردن با بعضی‌ها مصداق بارز آب در هاون کوبیدنه. نرود میخ آهنین در سنگ! استاد اخمی کرد و گفت: نه دیگه، نشد! این حرف‌ها مال آدم‌های ضعیفه. حرف حق اگه درست، منطقی و به وقتش زده بشه، بالاخره یه جایی تهِ دلِ آدم میشینه. شرط من برای نمره پایان ترم شما دو تا همینه: یک پروژه مشترک. فرهاد نالید: استاد جونِ هر کی دوست دارید بی‌خیال ما بشید. اصلا همه عالم درستکار، ما آدم بده‌ی داستان ولی ما رو با این هم‌گروه نکنید. اما از نگاه تیز و قاطع استاد معلوم بود که مرغش یه پا داره و این حکم، لازم‌الاجراست. سهراب که دید اوضاع خیطه و رفقاش دارن غرق میشن، پرید وسط و در نقش پطروس فداکار گفت: استاد! از اونجایی که این دو تا با هم مثل کارد و پنیرن و ممکنه کار به خون و خونریزی بکشه، بنده هم به عنوان "نیروی حافظ صلح سازمان ملل" بین‌شون وارد میشم تا پروژه به سرانجام برسه. استاد لبخندی زد و گفت: قبوله سهراب جان. هوای جفتشون رو داشته باش.»ک بهزاد پرسید: حالا موضوع پروژه چی هست استاد؟ استاد کمی مکث کرد، انگار داشت دنبال سخت‌ترین موضوع ممکن می‌گشت و گفت: تاریخ ایران، از نگاهِ غرب فرهاد بلافاصله نیشخندی زد و گفت: استاد، خلاصه پروژه رو همین الان بگم؟ ایران بعد از انقلاب از نگاه غرب: کشوری که دستی‌دستی خودش رو بدبخت کرد و تمام! استاد لبخند معناداری زد، کیفش رو باز کرد و گفت: جوجه رو آخر پاییز می‌شمارن آقا فرهاد! زود قضاوت نکن. بهزاد که انگار یه چالش جدید پیدا کرده بود، پرسید: استاد منابع پروژه چی باشه؟ استاد گفت: هر چیزی که فکر می‌کنید به حقیقت نزدیک‌تره. کتاب‌ها، سایت‌های خارجی، مجلات، خودتون رو محدود نکنید. کلاس که تموم شد، بهزاد رو کرد به فرهاد و در حالی که وسایلش رو جمع می‌کرد گفت: موافقی از همین امروز استارت بزنیم؟ فرهاد کوله‌ش رو انداخت روی دوشش و گفت: هر چه زودتر از شرِ این پروژه و تو خلاص شم، به نفع بشریته. سهراب دست انداخت گردن جفت‌شون و گفت: خیلی خب گلادیاتورها! قبل از جنگ جهانی سوم، بریم بوفه یه قهوه بزنیم کافئین خون‌مون بیاد بالا.. اونا قرار بود وارد دالانی از تاریخ شوند که خیلی از باورهای‌شان را به چالش می‌کشید. گاهی وقت‌ها، برای پیدا کردن نور، باید جسارتِ عبور از تاریک‌ترین تونل‌ها را داشته باشی. و این، تازه شروعِ ماجرا بود... نوبسنده: مهدوی @Tabyin_Creative
مجموعه کاربرگ های رنگ آمیزی ویژه دهه فجر 🌺🇮🇷 😄🎨کاربرگ ٫ ویژه بوی گل و سوسن و یاسمن آمد رهبر محبوب من از سفر آمد ✈️ تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت دوم: وقتی "هگل" میاد وسط! سهراب بند کوله‌پشتی‌اش رو سفت کرد و با آرنج کوبید به پهلوی فرهاد و گفت: مغزم رسماً ارور ۴۰۴ داده، قند خونم افتاده زیر خط فقر! بجنبید تا نبسته بریم کافه تریا یه چیزی بزنیم. فرهاد هنوز داشت مثل موتور دیزل قدیمی غرغر می‌کرد: من که می‌دونم سرکاریه، تهِ این پروژه هیچی نیست. آخه "تاریخ ایران از نگاه غرب" هم شد موضوع؟ این اسمش تحقیقه یا شکنجه‌ی روحی؟ بهزاد که با فاصله ایمنی، چند قدم عقب‌تر می‌آمد، نیشخندی زد و گفت: عجب! تو که قبله‌ی آرزوهات غربه پروفسور! چی شد؟ ترسیدی بُت‌های چشم آبی‌ت یه چیزی بگن که به تِریج قبای روشنفکریت بربخوره؟ فرهاد ایستاد و برگشت تا جواب دندان‌شکنی بده که رسیدند به کافه تریا. کافه تریا در واقع یک دکه‌ی فلزی سبز رنگ و خسته که گوشه‌ی حیاط دانشگاه، زیر سایه‌ی چنار پیر کز کرده بود و شده بود پاتوق نوستالژیک دانشجوها. صاحب تریا اسمش عمو رحیم بود؛ عمو رحیم با اون عینک ته‌استکانی که با کش به پشت سرش وصل بود، بدون اینکه سرش از توی روزنامه در بیاره، صدا زد جوونا چی می‌زنید؟ یه جوری غرق روزنامه بود، انگار داشت اخبار بورس وال‌استریت رو چک می‌کرد. سهراب پرید جلو و با یه لبخند دندان‌نما گفت: عمو رحیم! دو تا نسکافه‌ی دوبل بده که بدجور لازمیم. فرهاد و بهزاد، هم‌زمان با تعجب به سهراب نگاه کردند. بهزاد ابرویش را داد بالا: دقیقاً کی رو فاکتور گرفتی الان؟ من یا فرهاد؟ سهراب با خونسردی تمام، یکی از نسکافه‌ها را برداشت و گفت: هیچ‌کدوم! جفتش مالِ خودمه. شما دو تا الان خودتون به حد کافی "جوش" آوردید، کافئین بخورید واشر سرسیلندر می‌سوزونید. منم که باید سوخت‌رسانی کنم تا بتونم بین شما دو تا زنده بمونم. فرهاد چشم‌غره‌ای رفت و تا خواست چیزی بگه، نگاهش روی پیشخوان دکه قفل شد. کنار بسته‌های آدامس، تیتر درشت یک مجله‌ی تاریخی تیتر بدجور توی چشم بود: «ایران؛ نقطه آغاز تاریخ جهان» کنجکاوی‌اش گل کرد. مجله رو برداشت و گفت: بچه‌ها، اینو ببینید! تیترو باش... منبعش هم زده یه مقاله علمی ترجمه شده. سهراب در حالی که قلپ اول نسکافه رو می‌رفت بالا، با دهن پر گفت: باز چی شده؟ کشف جدید ناساست؟ بهزاد جلوتر آمد و نگاهی به متن انداخت: چه جالب! جمله از هِگله سهراب گیج شده بود با شوخی و مسخره گفت: هگل؟ برندِ جدیدِ موتورسیکلته؟ فرهاد با تاسف سری تکون داد و گفت: خدایا ببین با کیا شدیم نود میلیون! هگل، فیلسوف معروف آلمانی. همونی که تو کتاب تاریخ فلسفه ترم پیش حذفش کردی که مشروط نشی! بهزاد سریع بحث رو گرفت دستش: نقطه شروع بدی نیست برای پروژه‌مون. اتفاقا دقیقا می‌خوره به هدف استاد. خب، چی گفته جناب هگل؟ فرهاد گلویش را صاف کرد و با لحنی شبیه گوینده‌های اخبار شروع کرد به خواندن: گوش کنید... نوشته: به باورِ هگل، تاریخ جهان نه در چین و نه در هند، بلکه در ایران آغاز شده است. هگل معتقده تاریخ فقط قصه گفتن نیست، یه پروسه‌ی دیالکتیکیه... سهراب پرید وسط حرفش: جان؟ دیالکتیک؟ داداش زیرنویس فارسی نداره؟ من همینجوری مغزم هنگه، کلمات قلمبه سلمبه نگو. فرهاد ادامه داد: «صبر کن... می‌گه قبل از امپراتوری ایران، تمدن‌ها درجا می‌زدن. اما ایرانی‌ها برای اولین بار مفهوم "دولت" و "حکومت" رو ساختن و چرخ تاریخ رو هل دادن که راه بیفته. یعنی ایران اولین امپراتوریِ واقعیِ تاریخ بوده. بهزاد رو کرد به سهراب و گفت: ببین، هگل می‌گه تاریخ یه حرکت همیشگیه بین چیزهای مخالفه. یه چیزی هست، بعد یه چیز برعکسش میاد، از دلِ درگیری بینشون یه چیز تازه درمیاد؛ این میشه دیالکتیک. بعد گوشیش در آورد و ادامه داد: یعنی مثلاً اول گوشی‌های نوکیا بودن که فقط زنگ می‌زدن و تهش می‌شد باهاشون مار بازی کنیم! یه چیز جدید می‌خواستیم که عکس و اینترنت هم داشته باشه، این شد تضاد. از برخود این نیاز جدید و اون کاربرد قدیمی چی به دنیا اومد؟ سهراب بشکنی زد و گفت: گوشی هوشمند! بهزاد گفت: آباریکلا فرهاد که غرق متن شده بود، زیر لب گفت: عجب... یعنی انگار همه دنیا شبِ مطلق بوده و یهو ایران مثل خورشید طلوع کرده. اونم از زبونِ کی؟ هگلِ آلمانی! سهراب آخرین قطره نسکافه دومش رو سر کشید و گفت: پس یعنی ما یه زمانی آیفون چهاردهِ پرومکسِ دنیا بودیم و خودمون خبر نداشتیم؟ بهزاد لبخندی زد: تازه اولشه رفیق. گاهی وقت‌ها ما برای دیدنِ عظمتِ خودمان، محتاجِ آینه‌ی دیگرانیم؛ حتی اگر آن آینه، در دستِ غریبه‌ها باشد. اولین قطعه‌ی پازل سر جای خودش نشست: ایران، جایی که تاریخ بیدار شد. ✍🏻 مهدوی تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative