eitaa logo
تبیین خلاق
456 دنبال‌کننده
46 عکس
17 ویدیو
4 فایل
تبیین خلاق 🌱💡 کانالی برای مربیان و نوجوانان 👩‍🏫👨‍🏫 | ایده‌ها، بسته‌ها و محتوای تبیینی به زبان کودک و نوجوان🔦✨ 📞پشتیبان @Scunit 🏢 واحد کودک و نوجوان مرکز تخصصی جهاد تبیین و اندیشکده راهبردی سعدا @Tabyin_net 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 آشنایی با دانشمندان بزرگ ایرانی🇮🇷 این داستان👇 ابوریحان بیرونی چگونه شعاع کره‌ زمین را محاسبه کرد؟🤷‍♂🌍 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت هشتم: عقب‌ماندگی مهندسی‌شده دود سیاه دودکش‌ها آسمان روز را شبیه غروب جمعه کرده بود! فرهاد در حالی که دستمال جلوی دهانش گرفته بود و سرفه می‌کرد، با صدایی تودماغی گفت: «سهراب! جانِ عزیزت ما رو آوردی تحقیق علمی یا تورِ بازدید از معادن زغال‌سنگ؟ ریه‌هام قیرگونی شد!» سهراب یقه کتش را صاف کرد و با غرور گفت: «غر نزن ! آقای حاتمی، مدیر این کارخونه‌ست. وقت گرفتن ازش سخت‌تر از وقت گرفتن از دندون‌پزشکیه!» بهزاد خندید: «ناقلا نگفته بودی رفیقِ سرمایه‌دار هم داری!» سهراب بادی به غبغب انداخت: «ما اینیم دیگه! روابط عمومی‌مون قویه، فقط ریا نمی‌کنیم.» فرهاد خواست چیزی بگوید که بهزاد پرید وسط حرفش: «حالا نمی‌خواد نمک بریزی.» وارد اتاق آقای حاتمی که شدند، انگار وارد دنیای دیگری شده بودند. برخلاف بیرون که پر از دود و سر و صدا بود، اینجا شیک، مدرن و ساکت بود. آقای حاتمی، مردی خوش‌پوش و جاافتاده، با لبخند جلو آمد و با گرمی دست داد. سهراب گفت: «آقای حاتمی، این آقا بهزاد محقق ماست، اینم آقا فرهاد که... خب ایشون هم هستن دیگه!» (فرهاد چشم‌غره‌ای رفت.) بعد از نشستن، آقای حاتمی یکراست رفت سراغ اصل مطلب: «سهراب بهم گفت دنبال این هستید که چرا ایران تو دوره قاجار و پهلوی درجا زد و صنعتی نشد. درسته؟» فرهاد سر تکان داد: «بله، و اینکه چرا ما همیشه مصرف‌کننده بودیم.» آقای حاتمی از پشت میز بلند شد، به سمت کتابخانه رفت و کتابی قدیمی را بیرون کشید: «جواب شما تو این کتابه: اختناق ایران، نوشته‌ی مورگان شوستر.» فرهاد با تعجب گفت: «ما دانشجوی تاریخیم ولی اسم این کتاب به گوشم نخورده! دمتون گرم، معلومه حسابی اهل مطالعه‌اید.» بهزاد زیرلب، طوری که همه بشنوند، گفت:«شما رو نمی‌دونم، ولی بعضی‌ها سقف مطالعه‌شون کپشن‌های اینستاگرامه، واسه همینه نشنیدن!» فرهاد خواست جواب دندان‌شکنی بدهد که سهراب زیر میز لگدی به پایش زد و با لبخندِ زورکی گفت: «بله! دوستمون شکسته‌نفسی می‌فرمایند. آقای حاتمی سراپا گوشیم!» آقای حاتمی به نقشه‌ی بزرگی که روی دیوار بود اشاره کرد و گفت: «ببینید بچه‌ها، عقب‌ماندگی ما طبیعی نبود، کاملاً مهندسی‌شده بود! طبق اسناد کمیته دفاع امپراتوری بریتانیا، ایران باید یک «حائل بیابانی» می‌موند.» سهراب چشمانش گرد شد: «حائل بیابانی دیگه چه صیغه‌ایه؟» آقای حاتمی توضیح داد: «انگلیس‌ها هند رو چاپیده بودن و می‌ترسیدن روسیه از طریق ایران به هند برسه. پس تصمیم گرفتن ایران نه راه‌آهن درست‌وحسابی داشته باشه، نه جاده، نه صنعت. طوری که اگر ارتش روسیه خواست رد بشه، توی بیابون گیر کنه. «امنیت هند، به قیمت عقب‌ماندگی ایران.» فرهاد اخم‌هایش در هم رفت: «یعنی عمداً نذاشتن؟» آقای حاتمی کتاب شوستر را باز کرد و گفت: «شوستر، خزانه‌دار آمریکایی که می‌گفت در رقابت با بریتانیا اومده بودم که نظم مالی ایران وابسطه به دلار کنم، وقتی دید روس و انگلیس چه بلایی سر ایران آوردن، نوشت: “دو قدرت بزرگ توافق کرده‌اند که این ملت نباید راه‌آهن داشته باشد، نباید کارخانه داشته باشد... آن‌ها با تعرفه‌های گمرکی کاری کردند که ایران نتواند حتی یک کارخانه را با موفقیت اداره کند.”» بعد مکث کوتاهی کرد و اضافه کرد: «جالبه که تمام راه‌حل‌هایی که پیشنهاد می‌داد، آخرش باید به یک نظم مالی خارجی وصل می‌شد… نظمی که حساب‌وکتابش با واحد پول خودشون جور درمی‌اومد.» بهزاد آهی کشید و گفت: «دقیقاً! جیمز بیلی فریزر اسکاتلندی هم ـ که یه سیاحِ کنجکاوه، همین فضا رو تو سفرنامه‌هاش نشون می‌ده: ایران دیگر کشوری تولیدکننده نیست، بلکه یه بازار مصرفِ فقیر برای جنس‌های کارخونه‌های اروپاست.» سکوت سنگینی اتاق را گرفت. حتی سهراب هم دیگر شوخی نمی‌کرد. فرهاد به دودکش‌های کارخانه که از پنجره پیدا بود خیره شده بود. تصویرِ آن غربِ دلسوز و متمدن در ذهنش ترک برداشته بود. ،،، «آن‌ها پای ما را شکستند تا نتوانیم راه برویم، بعد به ما عصا فروختند و منت گذاشتند که اگر ما نبودیم، شما زمین می‌خوردید. عقب‌ماندگی ما، سوختِ موتورِ پیشرفتِ آن‌ها بود.» مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🔰 هدیه ویژه به مناسبت دهه فجر🇮🇷💐 🏷 حتما شما مربیان و والدین گرامی ، دغدغه این رو دارید که چجوری دستاورد های کشور عزیزمون ایران رو به نوجوانان عزیزمون بگید 🧐‼️؟ تا ساعتی دیگر یک کتاب بسیار ارزشمند و مفید در این رابطه براتون بارگذاری می شه😉 منتظر باشید و کانال ما رو به عزیزانتون معرفی کنید👌
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کتاب دکل📚 ➖ پاسخ به مهم ترین شبهات دانش آموزان ➖پاسخ های دقیق اما در فضای داستانی ➖مستند داستانی گام دوم انقلاب اسلامی 🎁 هدیه ویژه به اعضای کانال تبیین خلاق برای دریافت PDF این کتاب وارد کانال شوید👇 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
1_1809240249.pdf
حجم: 38.7M
📚فایل‌کامل PDF کتاب: دکل👌 🖊 نویسنده: روح‌الله ولی ابرقویی پاسخ به شبهات درباره‌ی انقلاب و جمهوری‌اسلامی (در قالب داستانی)✔️🗓 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
روزگار نوجوانی آقا🙍‍♂✨ روزهای نوجوانی آقا، وقتی مسیر طلبگی را انتخاب کردند، باید دیدنی باشد. ☺️👌 نوجوان در هر شرایطی که باشد تفریح از زندگی‌اش حذف نمی‌شود🌱 دریافت فایل با کیفیت تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت نهم: آشپزخانه یا میدان مین؟ صدای آژیر خطر، محوطه خوابگاه را روی سرش گذاشته بود. بوی دود و غذای سوخته آنقدر غلیظ بود که چشم، چشم را نمی‌دید. فرهاد و بهزاد که تازه رسیده بودند، با دهان باز به صحنه نگاه می‌کردند. سهراب که صورتش سیاه شده بود و شبیه حاجی‌فیروز شده بود، دوان‌دوان آمد سمتشان: - «به‌به! مهندسان گرامی! چرا مثل تیر چراغ برق وایستادید؟ بیاید کمک!» بهزاد با نگرانی گفت: «چی شده سهراب؟ خوابگاه رو منفجر کردید؟» سهراب سرفه کرد و گفت: «نه بابا! بچه‌ها هوس املت کرده بودن، ماهیتابه رو ول کردن رفتن فوتبال، املت تبدیل شد به زغال‌سنگ، پرده‌ها هم آتیش گرفت! بجنبید تا رئیس دانشگاه نیومده!» فرهاد در حالی که کپسول آتش‌نشانی را برمی‌داشت، غر زد: - «آخه پسر جماعت رو چه به آشپزی؟ شما نهایتاً باید کنسرو لوبیا رو گرم کنید، اونم با نظارت سازمان ملل!» بهزاد گفت: «کم نمک بریز فرهاد، بدو!» ،،، نیم ساعت بعد، سه نفر خسته و دودی داخل ماشین فرهاد ولو شدند. فرهاد در حالی که ماشین را روشن می‌کرد، گفت: - «عجب جهنمی درست کرده بودن! فکر کنم تا یه ترم حق ندارید حتی آب جوش بیارید.» بهزاد در حالی که لباسش را می‌تکاند گفت: «آره، یه هولوکاستِ واقعی بود تو مقیاس آشپزخونه!» سهراب که روی صندلی عقب لم داده بود، گفت: - «شماها که صبح و شب قرمه‌سبزی و کباب مامان‌‌پز می‌خورید، چه می‌فهمید ما چی می‌کشیم! غذاهای سلف دانشگاه که رسماً سلاح بیولوژیکیه؛ مجبوریم خودکفایی کنیم که اینجوری میشه.» فرهاد خندید: «باشه بابا مظلوم‌نمایی نکن.» بهزاد برگشت عقب و به بسته‌های مجله روی صندلی اشاره کرد: - «فرهاد اینا چیه؟ دکه روزنامه‌فروشی زدی؟» فرهاد گفت: «نه، از آرشیو محل کار بابام کش رفتم! دیدم موضوعات تاریخی داره، گفتم شاید به درد تحقیق‌مون بخوره.» سهراب بی‌حوصله یکی از مجله‌ها را برداشت و ورق زد. ناگهان روی یک صفحه میخکوب شد. - «بچه‌ها... شوخی شوخی حرف از هولوکاست زدید، اینجا رو ببینید. تیترش تن آدم رو می‌لرزونه: هولوکاست خاموش ایران.» بهزاد گفت: «بخون ببینم چی گفته؟» سهراب صدایش را صاف کرد و با لحنی که دیگر شوخ نبود، خواند: - «در جنگ جهانی اول، یکی از بزرگترین فجایع بشری در ایران رخ داد. طبق اسناد آمریکایی و کتاب دکتر محمدقلی مجد، بین ۸ تا ۱۰ میلیون ایرانی (یعنی حدود ۴۰ درصد جمعیت اون زمان) از قحطی و بیماری مردند.» تــــــــرمز شدید! 🚗💨 فرهاد چنان روی ترمز کوبید که سرِ بهزاد محکم خورد به داشبورد. - «آخ! چته وحشی؟» فرهاد با چشم‌های گرد شده برگشت سمت سهراب: - «۴۰ درصد جمعیت؟ یعنی نصف ایران مردن؟ مگه ما تو جنگ جهانی اول اعلام بی‌طرفی نکردیم؟» بهزاد در حالی که پیشانی‌اش را می‌مالید، با تلخی گفت: - «بی‌طرف بودیم، ولی بی‌دفاع بودیم فرهاد جان. بی‌دفاع!» سهراب ادامه داد: - «دلیلش رو گوش کن: ارتش بریتانیا برای سیر کردن شکم سربازهای خودش، تمام غلات و گندم ایران رو خرید و انبار کرد. ژنرال انگلیسی، دانسترویل، خیلی شیک و مجلسی گفته: "ما گندم می‌خواستیم و مجبور بودیم به دستش بیاریم." به همین راحتی!» فرهاد که رنگش پریده بود، زمزمه کرد: - «یعنی نون مردم ما رو دزدیدن دادن به سربازاشون؟» سهراب آب دهانش را قورت داد و گفت: - «این که خوبشه... این تیکه‌ش رو گوش کن که مارتین دونهو، خبرنگار جنگی اون موقع نوشته...» صدایش لرزید: - «مردمِ گرسنه که از شدت رنج دیوانه شده بودند، به خوردن گوشت انسان روی آوردند... جرمی که قبلاً در ایران ناشناخته بود. قربانیان، اغلب کودکانی بودند که دزدیده می‌شدند...» سکوتِ مطلق، فضای ماشین را پر کرد. دیگر خبری از شوخی‌های خوابگاهی نبود. فرهاد به فرمان ماشین چنگ زده بود. باورش نمی‌شد. تصویرِ آن غربِ اتوکشیده و قانون‌مدار، جلوی چشمانش داشت رنگ خون می‌گرفت. بهزاد آرام گفت: - «می‌بینی فرهاد؟ اون تمدنی که سنگِ "حقوق بشر" رو به سینه می‌زنه، زیربناش رو روی جنازه‌ی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ما ساخته. ۸ میلیون آدم... بدون شلیک حتی یک گلوله.» ،،، بعضی آتش‌ها با آب خاموش می‌شوند، اما آتشِ بعضی حقیقت‌ها تا ابد می‌سوزد ! تاریخ همیشه آن چیزی نیست که فاتحان در کتاب‌های درسی می‌نویسند؛ گاهی صدای خرد شدن استخوان‌های بی‌گناهان، از لای ورق‌های کهنه مجلات به گوش می‌رسد. مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🌟 ➖استاد سروری (از مبلغین واحد کودک و نوجوان اندیشکده راهبردی سعدا) 🔸️ بچه ها اول فکر کردند که اومدم که از نظام و انقلاب بگم ولی وقتی دیدند دارم از دانشمندان مسلمان ایرانی میگم، از اولین کاشف جاذبه زمین و اولین کاشفه قاره آمریکا و ... براشون جذاب شد و بعد از هر افتخار ایرانی دست و جیغ و هورا می‌کشیدند.☺️ 🔸️ وقتی خیانت های روسیه و انگلیس به ایران رو گفتم و تازه رسیدم به پهلوی اصرار کردند که جلسه ادامه پیدا کنه ولی وقت تمام بود.⏱ 🔸️ جلسه‌ی خوبی بود و حس کردم دختران سرزمینم تشنه شنیدن این گونه مباحث هستند.🌷 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative