تقدیمی
۹۰
نیمه شب در دل دهلیز خموش
ضربهٔ پائی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پر شد از شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده است
جستم از جا و در آئینهٔ گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه، لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره آئینه زآه
شاید او و همی را می نگریست
گیسویم در هم و لبهایم خشک
شانهام عریان در جامهٔ خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
تقدیمی
۱۰۶
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو... در تو آورم پناه
موج وحشیم که بیخبر زخویش
گشتهام اسیر جذبههای ماه
گفتی از تو بگسلم.... دریغ و درد
رشتهٔ وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم زخویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
دیدمت شبی به خواب و سرخوشم
وه...مگر به خوابها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و زشاخهها بچینمت
شعله میکشد به ظلمت شبنم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند... بلکه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو