eitaa logo
| کتـابچـهِ تَــک |
1.5هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
134 ویدیو
0 فایل
﷽ - اگر کتاب‌ها نفس می‌کشیدند ؛ کتابچه‌تک قلب‌شون بود . . . ⤶‏ به کجا قدم گذاشتید؟ به کوچه‌های بی‌پایانِ قصه‌ها 📖 ⤶‏ ارسال از؟ قم، شهرِ آرامش و اندیشه 🕊️ ⤶‏ برای سفارش؟ @Sadr_alef ⤶‏ اعتماد؟ اولین خریدت، شروع یه رفاقت بلندمدته ✨
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از | کتـابچـهِ تَــک |
_ باز از نو گل خواهیم داد در این جهان رنگ مرده 🌸🌱💞 ‌- @TakBoook "☕️📚"
بریم برای معرفی اولین کتاب کمپین💙🥹
| کتـابچـهِ تَــک |
_
اولیو اسمیت🦋 دوستاش آل صداش میکنن، قد کوتاه، لاغر کک و مکی مهربون و باهوش موهای قهوه ای با چشم های سبز سال سوم دکترای زیست شناسی دانشگاه استنفورد
| کتـابچـهِ تَــک |
اولیو اسمیت🦋 دوستاش آل صداش میکنن، قد کوتاه، لاغر کک و مکی مهربون و باهوش موهای قهوه ای با چشم های
دکتر آدام کارلسن * 31ساله، قد بلند، چهارشونه🫶🏽❤️‍🔥 معروف به بدترین استاد بودن چون اشک همه ی شاگرداش رو در میاره گند اخلاق و سخت گیر همه ازش حساب میبرن
| کتـابچـهِ تَــک |
دکتر آدام کارلسن * 31ساله، قد بلند، چهارشونه🫶🏽❤️‍🔥 معروف به بدترین استاد بودن چون اشک همه ی شاگرداش
اولیو دانشجوی سال سوم پزشکی توی آمریکاست اون اصالتا کاناداییه و هیچ دوست صمیمی به جز آنا توی آمریکا نداره پس وقتی که متوجه میشه جرمی پسری که یه بار باهاش سر قرار رفته در واقع عاشق آناست تصمیم گرفت کاری کنه که این دو نفر بهم برسن🥺❤️
آنا نمیتونست را‌‌ب‌طه با جرمی رو قبول کنه پس اولیو برای راحتی خیال آنا توی یکی از مهمونیهای دانشگاه به یه مرد غریبه نزدیک میشه تا به آنا ثابت کنه که هیچ وقت جرمی رو دوست نداشته، و همین کار همه چیز رو توی زندگی اولیو تغییر میده🤭
من دیوونگی کردم🙂 با خودم فکر کردم اگر من با یه پسر دیگه قرار جعلی بزارم تا آنا مطمعن بشه که من به جرمی هیچ احساسی ندارم بتونه با خیال راحت راب‌طه شو با جرمی شروع بکنه ولی اشتباه کردم!
| کتـابچـهِ تَــک |
من دیوونگی کردم🙂 با خودم فکر کردم اگر من با یه پسر دیگه قرار جعلی بزارم تا آنا مطمعن بشه که من به جر
اون شب توی مهمونی دانشگاه وقتی آنا وارد شد به اولین مردی که دیدم نزدیک شدم... اما وقتی عقب رفتم نزدیک بود سکته کنم چون در واقع من آدام کارلسون، به استادخودم نزدیک شده بودم! اونم استادی که به اخلاق بد و سخت گیر بودنش توی دانشگاهمون معروف بود...
| کتـابچـهِ تَــک |
اون شب توی مهمونی دانشگاه وقتی آنا وارد شد به اولین مردی که دیدم نزدیک شدم... اما وقتی عقب رفتم نزد
احساس میکردم بدبخت شدم ولی آدام بر خلاف چیزی که فکر می کردم سرم داد نزد یا رفتار بدی نشون نداد، فقط با یه نگاه عجیب به من زل زده بود. اون لحظه من خبر نداشتم این نگاه چه معنی داره و قراره چقدر آیندم عوض بشه...👀💗