| کتـابچـهِ تَــک |
17.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط کتاب نمیگیری:
🎁 ۹ هدیه اختصاصی🪄
🪽 تخفیف ویژه🪄
✨ جلد سخت🪄
✨ طلاکوب 🪄
✨ یه سفر به دنیایی که سخت ازش دل میکنی!🙃
برنده رو خودِ شما اعلام میکنید 😍❤️🔥
هرکدوم از نوشته ها عدد داره
هرکدوم که از نظرت قشنگتر بود عددشو برام بفرست 👇
@Sadr_alef
هر متنی که بیشتر علاقه مند داشته باشه برنده چالشمونه ؛
1 . اکانتی که باهاش عدد اعلام میشه باید عضو کانال باشه ❌
نوشتهِ شماره 11 .
بیشترین علاقه مند رو داشتن
بهم پیام بده تا کتاب مورد علاقتو برات بفرسم ❤️🔥
| کتـابچـهِ تَــک |
نوشتهِ شماره 11 . بیشترین علاقه مند رو داشتن بهم پیام بده تا کتاب مورد علاقتو برات بفرسم ❤️🔥
متن شماره 11 .
در ترکیب زندگانی ما ؛ من ؛ وسیله بودیم
زیستن حق مسلم ما بود اما مگر میگذاشتند نفس بکشیم
من باخته بودم ؛ در صف نانوایی ؛ در صف رفاقت ؛ در صف عشق ؛ در صف عیدی های مادر بزرگ ؛ در صف محبت های کودکانه ؛ حتی در صف بستنی های بوفه مدرسه که هرگاه میرسیدم تمام میشد و هرگاه پول همراهم نبود تا آخرین لحظه بستنی داشت . . .
پررو بودم و پوست کلفت که نمیفهمیدم چه دارد بر سر من میآید
هنگامی که مادر بزرگم نوه مورد علاقه خودش را داشت و دوست صمیمیام دوست صمیمی خودش را ؛ دریافتم که من حتی در آنجاهم باخته بودم
تک آدمی بودم در میام خودم نفرت بهترین بود .
از همه نفرت داشتم حتی خودم ! وقتی بازهم باختنم تکرار میشد آنقدر بی اهمیت به آتش زندگیام نگاه میکردم که اگر خانه ی همسایه میسوخت واکنشم جدی تر و هیجانی تر بود
آری در زندگی همه حق زیستن داریم اما در ترکیبش وسیله بودیم ؛ پله بودیم
و اما حاللا من به هیچ رسیده ام .
ذوقی در دل داشتم که فوت شد آرامشی که داشتم بر باد رفت و رفیقم ؛ رفیقم را در قبرستان معرفت ها خاک کردم
بُردَن آرزویی بیش نبود که تحقق نیافت
_درنهایت به خودم بازگشتم. و نفهمیدم ك چه بلایی سر من آمده . .
- @TakBoook "☕️📚"
امروز چه کتابی داریم؟
یه کتاب چاپ قدیم ؛موجودی محدود ؛ ژانر جنایی و معمایی 🤌🏻
| کتـابچـهِ تَــک |
امروز چه کتابی داریم؟ یه کتاب چاپ قدیم ؛موجودی محدود ؛ ژانر جنایی و معمایی 🤌🏻
اسمم منیژه بود 🫠
من دختر یکی از بزرگترین فرماندهان ارتش ایران بودم 🫡🤴
دختری که همه چیز داشت…
لباسهام از اروپا میومد، انگشترهام از طلا و زمرد ساخته شده بود و هرچیزی که میخواستم، قبل از اینکه حتی به زبون بیارمش برام آماده بود…
همه فکر میکردن زندگی من بینقصه.
اما هیچکس نمیدونست پشت اون لبخندها چقدر تنهایی پنهان شده بود…
تا روزی که با اون آشنا شدم…
مردی که از من هفده سال بزرگتر بود…