eitaa logo
| کتـابچـهِ تَــک |
1.4هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
133 ویدیو
0 فایل
﷽ - اگر کتاب‌ها نفس می‌کشیدند ؛ کتابچه‌تک قلب‌شون بود . . . ⤶‏ به کجا قدم گذاشتید؟ به کوچه‌های بی‌پایانِ قصه‌ها 📖 ⤶‏ ارسال از؟ قم، شهرِ آرامش و اندیشه 🕊️ ⤶‏ برای سفارش؟ @Sadr_alef ⤶‏ اعتماد؟ اولین خریدت، شروع یه رفاقت بلندمدته ✨
مشاهده در ایتا
دانلود
برنده رو خودِ شما اعلام میکنید 😍❤️‍🔥 هرکدوم از نوشته ها عدد داره هرکدوم که از نظرت قشنگتر بود عددشو برام بفرست 👇 @Sadr_alef هر متنی که بیشتر علاقه مند داشته باشه برنده‌‌ چالشمونه ؛ 1 . اکانتی که باهاش عدد اعلام میشه باید عضو کانال باشه ❌
نوشته‌ِ شماره 11 . بیشترین علاقه مند رو داشتن بهم پیام بده تا کتاب مورد علاقتو برات بفرسم ❤️‍🔥
| کتـابچـهِ تَــک |
نوشته‌ِ شماره 11 . بیشترین علاقه مند رو داشتن بهم پیام بده تا کتاب مورد علاقتو برات بفرسم ❤️‍🔥
متن شماره 11 . در ترکیب زندگانی ما ؛ من ؛ وسیله بودیم زیستن حق مسلم ما بود اما مگر میگذاشتند نفس بکشیم من باخته بودم ؛ در صف نانوایی ؛ در صف رفاقت ؛ در صف عشق ؛ در صف عیدی های مادر بزرگ ؛ در صف محبت های کودکانه ؛ حتی در صف بستنی های بوفه مدرسه که هرگاه میرسیدم تمام میشد و هرگاه پول همراهم نبود تا آخرین لحظه بستنی داشت . . . پررو بودم و پوست کلفت که نمیفهمیدم چه دارد بر سر من می‌آید هنگامی که مادر بزرگم نوه مورد علاقه خودش را داشت و دوست صمیمی‌ام دوست صمیمی خودش را ؛ دریافتم که من حتی در آنجاهم باخته بودم تک آدمی بودم در میام خودم نفرت بهترین بود . از همه نفرت داشتم حتی خودم ! وقتی بازهم باختنم تکرار میشد آنقدر بی اهمیت به آتش زندگی‌ام نگاه میکردم که اگر خانه ی همسایه میسوخت واکنشم جدی تر و هیجانی تر بود آری در زندگی همه حق زیستن داریم اما در ترکیبش وسیله بودیم ؛ پله بودیم و اما حاللا من به هیچ رسیده ام . ذوقی در دل داشتم که فوت شد آرامشی که داشتم بر باد رفت و رفیقم ؛ رفیقم را در قبرستان معرفت ها خاک کردم بُردَن آرزویی بیش نبود که تحقق نیافت
| کتـابچـهِ تَــک |
کتاب خفن امروز و دیدی با 9 تا هدیه ؟ 😳❤️‍🔥
_درنهایت به خودم بازگشتم. و نفهمیدم ك چه بلایی سر من آمده . . ‌- @TakBoook "☕️📚"
امروز چه کتابی داریم؟ یه کتاب چاپ قدیم ؛موجودی محدود ؛ ژانر جنایی و معمایی 🤌🏻
| کتـابچـهِ تَــک |
امروز چه کتابی داریم؟ یه کتاب چاپ قدیم ؛موجودی محدود ؛ ژانر جنایی و معمایی 🤌🏻
اسمم منیژه بود 🫠 من  دختر یکی از بزرگ‌ترین فرماندهان ارتش ایران بودم 🫡🤴 دختری که همه چیز داشت… لباس‌هام از اروپا میومد، انگشترهام از طلا و زمرد ساخته شده بود و هرچیزی که می‌خواستم، قبل از اینکه حتی به زبون بیارمش برام آماده بود… همه فکر می‌کردن زندگی من بی‌نقصه. اما هیچ‌کس نمی‌دونست پشت اون لبخندها چقدر تنهایی پنهان شده بود… تا روزی که با اون آشنا شدم… مردی که از من هفده سال بزرگ‌تر بود…
| کتـابچـهِ تَــک |
لباسش مناسب ایتا نبود ادیتش زدیم 😂
مردی که به چهار زبان حرف می‌زد، سال‌ها در اروپا زندگی کرده بود و هرجا می‌رفت همه محو جذابیتش می‌شدن… هر روز برام گل می‌فرستاد؛ ساعت‌ها پشت تلفن باهام حرف می‌زد. و جوری نگاهم می‌کرد که انگار تنها زن دنیا هستم… و من؟ من عاشقش شدم. اونقدر عاشق که هشدارهای مادرم رو نشنیدم. اونقدر عاشق که فراموش کردم بعضی آدم‌ها وقتی بیش از حد دوستت دارن، کم‌کم می‌خوان صاحبِ تو بشن…
| کتـابچـهِ تَــک |
مردی که به چهار زبان حرف می‌زد، سال‌ها در اروپا زندگی کرده بود و هرجا می‌رفت همه محو جذابیتش می‌شدن…
مادرم معتقد بود مردی که قبلا ۳ بار طلاق گرفته، امکان نداره برای بار چهارم بتونه دختری رو خوشبخت کنه… اما من گوشم به این حرف‌ها بدهکار نبود! به هر سختی ای بود مادرم رو قانع کردیم و قرار بود خونه‌ای بخریم تا زندگی مشترکمون رو شروع کنیم اما نمی‌دونستم که پایان خوشی در انتظارمون نیست!! درست چند روز قبل از شروع زندگی مشترکمون، همه چیز تغییر کرد… یک شب سوار ماشینش شدم… و سه روز بعد در بیمارستان مُردم !!
| کتـابچـهِ تَــک |
مادرم معتقد بود مردی که قبلا ۳ بار طلاق گرفته، امکان نداره برای بار چهارم بتونه دختری رو خوشبخت کنه…
حالا بیشتر از پنجاه سال از مرگ من گذشته… اما هنوز هم مردم درباره‌ی اون شب حرف می‌زنن. هنوز هم درباره‌ی این سؤال بحث می‌کنن که: منیژه چه بلایی سرش اومد؟ چرا این عشق به مرگ رسید؟ و چرا من، قربانی مردی شدم که عاشقم بود !! وقتی عاشقش شدم، نمیدونستم در آخر این ماجرا یک جنازه باقی می‌مونه و یک پرونده‌ی قتل حل نشده 🫣 ۵۰ سال از اون شب گذشت… یکی از ما در نهایت مرد و هرگز مشخص نشد که اون یکی قاتل هست یا نه 🤫 حالا نوبت توئه که بعد از پنجاه سال پرونده ما رو بخونی و سر از حقیقت ماجرا در بیاری . . .